1
بیماری دوقطبی

سلام.خسته نباشیدمن از بچگی وسواس شدید فکری و عملی داشتم و متاسفانه خیلی دیر شروع به درمان کردم.از اواخر دوران دبیرستان افسردگی هم گرفتم بطوریکه یک بار دست به خودکشی زدم و معافیت سربازی هم به همین دلیل گرفتم.از حدود 12سال پیش من تحت درمان بودم داروهای مختلفی خوردم ولی تقریبا بی اثر بودند هم افسردگی دارم هنوز هم وسواس.داروهای که هم اکنون هم میخورم وینابید75،نوروتریپتیلین 25،سرترالین 100،آلپرازولام 0.5،و پرانول هست.چیزی که مدتها فکرمو مشغول کرده اینه که من خیلی از علایم بیماری دوقطبی رو دارم،مثلا گاهی بسیار پر انرژی هستم و باید کاری انجام دهم حتی این انرژی زیاد ممکنه شب تا صبح باشه و کوچکترین علامتی از خواب ندارم،یا ولخرجی های ناگهانی بدون هیچ قصد و قرضی بعد سریعا گوشی موبایل میخرم در صورتی که قبلش هیچ فکری بهش نکردم و چند علامت دیگر.میخواستم ببینم امکان داره وسواس و افسردگیم تبدیل به دوقطبی شده باشد.ممنون مشاهده پاسخ دکتر
2
ترک اعتیاد تریاک

سلام اقای دکتر ، روش ترک اعتیاد به تریاک با نوپرونورفین موثرتر است یا با شربت تریاک به صورت تدریجی مشاهده پاسخ دکتر
3
ترک اعتیاد

سلام برادرم 20 سال اعتیادموادداردوالان حدود20 روزاست درکمپ به سر می برد گویاآنجابی قراری می کنددرملاقاتی که یکهفته پیش داشتیم گفت دوباره تمدیدنکینیم نظرشما رامی خواستم بدانم درضمن 36 ساله است ومدیرکمپ می گویدبایدبماند مشاهده پاسخ دکتر
4
افسردگی

چگونه بر افسردگی نوجوانان غلبه کنیم مشاهده پاسخ دکتر
5
بررسی علایم دوقَطبی

با عرض سلام و خسته نباشید
من 21 سالمه و دانشجوم...اکثر روزا با مشکل بی خوابی دست و پنجه نرم میکنم.. شبا نمیتونم زود بخوابم روزاهم سریع از خواب بیدار میشم(معمولا6).. در محیط خابگاهیی با دوستانم که دیر میخوابیم ان ها تا 12 ظهر روز بعد میخوابند ولی من نهایتا تا8 میخوابم و بعدش کسل و خسته ام.. اکثر اوقات در رخت خوابم و با وجود اینکه کاری نکردم احساس خستگی میکنم... درکودکی رفتار هایی متفاوت از بقیه داشتم بغضی وقت ها حس میکنم از بقیه برترم وبا بقیه فرق دارم ولی دراکثر مواقع خودم را پایینتر از بقیه میبینم... ازتنهایی لذت مییرم و خجالتی هستم و ددست ندارم توی جنع حاظر شوم و صحبت کردن در جمع برایم بسیار مشکل است...تصمیم به تغییر زندگی میگی م ولی در مرحله ی اجرا به مشکل برمیخورم..
مشاهده پاسخ دکتر
6
دوقطبی

سلام وقتتون به خیر.همسربنده چندساله که دارومصرف میکنه البته نه مرتب.پیش چندروانپزشک رفتیم داروهاش الانزاپین ریسپریدون لیتیم کربنات دی والپروئکس سدیم اریپیرازول بوده.میخوام بدونم مریضیش چی هست؟تشخیص قطعی چیه؟ مشاهده پاسخ دکتر
7
اختلال دو قطبي

سلام آقاي دكتر
من دختر ١٨ ساله هستم، مادرم بيماري دو قطبي داره، من از همون اول زندگيم با اين مشكل دست و پنجه نرم ميكردم و صحنه هاي وحشتناكي كه از دوران بيماري مادرم ميديدم در ضمير ناخوداگاه من بسيار تاثير گذاشته ...
حدود دو سال هست كه به خودم مشكوك شدم ك من هم اين اختلال رو داشته باشم، روانپزشك رفتم و افسردگي تشخيص داد و قرصايي مث فلوكستين برام تجويز كرد و چند قرص فرعي
ولي هنوز هم فكر ميكنم كه اين مشكلو دارم و احساس ميكنم دكتر ها هيچ اهميتي نميدند و فقط دنبال پول هستند براي همين نميتونم به نظرش اعتماد كنم و فقط ميخوام زودتر پيشگيري كنم

اميدوارم شما بتونيد مشكل من رو تشخيص بديد ، با اينكه ترجيح ميدادم حضوري باهاتون صحبت كنم اما سايت رو گشتم و ادرس مطبي از شما نديدم
خب اقاي دكتر من به شدت دمدمي مزاج هستم.. امروز صبح از خواب بيدار ميشم و شادي زيادي در درونم هست ، در حال خنده و شادي كه هستم، يك لحظه انگار روحم مي ايسته و سريع يه افسردگي احاطم ميكنه و هيچ كنترلي نه روي شاديم نه روي افسردگيم ندارم
تو اين دو سال متوجه شدم كه بعضي اوقات دوره هاي نزديك شيدايي رو تجربه ميكنم ، اين دوره هام گرايش به عرفان دارم و جهان بينيم شاعرانس و احساساتم زياد ميشه ، رقص هاي شيدا گونه اي انجام ميدم ك ياداور دوران شيدا يي مادرم برامه و وقتي اينكارا رو ميكنم يه حمله عصبي بهم دست ميده و تمام خاطراتم جلوي چشمم مياد و هيستريك ميشم و بعضي اوقات به لرزش ميفتم
و بعد از اين دوران وارد دوره هاي افسردگي يا تركيبي ميشم ، دوره اي كه واقعا هيچ كسي برام اهميت نداره و خودمو تنها ميبينم و هيچ اهميتي به هيچ چيزي نميدم و هيچ چيزي نميتونه خوشحالم كنه و كسل و بي حوصله و سرد و بي ميل ميشم ...
اقاي دكتر من واقعا چ مرضي دارم؟ واقعا دچار اختلال دو قطبي هستم يا فقط دچار خود بيمار پنداري و ترس و تقليد رفتار هاي مادرم در اوقات بيماريش؟
ميدونم اين يه دمدمي مزاجي ساده نيست !
مشاهده پاسخ دکتر
8
حالم از خودم بهم میخوره

دیگه احساس میکنم بمیرم واقعا برام بهتره.
هیچ امیدی به خوب شدنم ندارم.۸ ساله که می رم دکتر و قرصای وسواسی میخورم ولی انگار نه انگار.اخیرا فهمیدم که اختلال دوقطبی هم دارم.میدونم با این شرایط سربازی رفتن غیر ممکنه برام چون میدونم حالم خیلی بد میشه.بدیش اینه که همه فک میکنن سالمی ولی از دورن روز به روز پیر تر میشی داغونتر میشی.هر دختری که سمتم میاد پسش میزنم چون احساس میکنم خیلی داغونم.همون بمیرم خیلی بهتره
مشاهده پاسخ دکتر
9
بابت ترک شیره تریاک

باسلام وخسته نباشید وممنون که مشورت میدهید اولا اینکه من اعتیاد به شیره تریاک پیدا کردم وبه انداختن ان هم بدلیل شرایط کاریم
وآیا شیره روزی 2گرم می اندازم وچون شرایطش را ندارم قرارهبا ب2ترک بکنم به نظرتون جواب میده چون واقعا استرس دارم ومیترسم موفق آمیز نباشه
درکل درمورد ترک شیره توضیح ومشورتی بدید تا دلگرم بشوم
مشاهده پاسخ دکتر
10
اختلال

سلام خدمت شما،من دانشجوي كارشناسي هستم،
تا زماني كه يادم مياد هميشه تصميم ميگرفتم با شوق زياد ولي بعد يكي دوساعت يادم ميرفت و فراموشش ميكردم،الان اين موضوع خيلي شديد شده،يهو غم و اندوه شديد ميگيرم و هيچ چيز نميتونه حالم رو خوب كنه،از اون طرف بعضي موقع ها بازفكر كردن به زندگي خوب خيلي انگيزه ميگيرم و برنامه ميچينم،اخيرا كمتر برنامه ميچينم و نااميد شدم،ميدونم كه همش يه فكر ه كه بايد بگذره؟هروقتمن هميشه يادم ميره كه چه بلايي سرم اومده و چه اتفاقي برام افتاده،هيچ تجربه اي رو نميتونم درك كنم،سوالم اينه كه اين يك اختلال هست؟چون واقعا منو زمين گير كرده و به فكر هاي بد ميافتم حتي بعضي موقع ها كه حالت تعادل دارم،روانشناس هم نتونسته كمكم كنه و كاملا نا اميد شدم،از تكنيك cbtبرا درمانم استفاده كرده،به خاطر ترس و مذهب هنوز كار دست خودم ندادم
مشاهده پاسخ دکتر
11
مشکلات روحی و افسردگی و بی انگیزگی

سلام خدمت شما و عرض خسته نباشید.پسری 22 ساله هستم که مشکل عدم تمرکز حواس، بی انگیزگی، تنبلی و گاهی اختلال در خواب دارم و بدنبال راهی برای غلبه بر مشکلاتم هستم تا بتوانم در مسیر رسیدن به اهدافم تلاش کنم. از راهنمایی شما بسیار ممنونم.
لازم به توضیح میدونم که من از حدود 8 سالگی با طلاق عاطفی پدر و مادرم مواجه شدم و آنها روابط خوبی ندارند. همچنین از نظر مالی هم مشکلاتی داریم.
مشاهده پاسخ دکتر
12
درمان عوارض ریتالین و شیدایی

استاد گرامی مصرف بسیار زیاد میوه ی موز عوارض ریتالین و شیدایی را نابود میکند شما را بخدا اطلاع رسانی کنید مشاهده پاسخ دکتر
13
دوقطبی بودن

با سلام خدمت شما..من تمام خصوصیات اشخاص دوقطبی رادارم دارو..دیپاکین.لاموتریزن 100وقرص جنون می خورم به سر کارم نمیتونم برام چیکارکنم مشاهده پاسخ دکتر
14
افسردگی شدیدیکی ازنزدیک ترین هام و عزیزترین هام

یکی ازعزیزانم به افسردگی حادگرفتاراست واین افسردگی به علت مشکلات زیادی ک اتفا افتادن براش وجدایی مادروپدرش بودودرحال حاضرهیچ کس جزمن رونداره منم خیلی دوست دارم بهش کمک کنم چون ممکن است کارازکاربگذرد وازدستش بدهم ومتاسفانه درسن بسیارکمی مبتلابه افسردگی شده اقادکتوراگه لطف کنیم منوراهنمایی کنین وبم بگین بایدوچ مراحلی روطی کنم وچجوری باهاش رفتارکنم تاخوب بشه چون اقعامن تمام امیدم به زندگی اونه مشاهده پاسخ دکتر
15
اختلال دوقطبی

با سلام ببخشید دکتر آیا امکان درمان بیماری دوقطبی در حالت شیدایی با استفاده از هومیوپاتی وجود داره؟ مشاهده پاسخ دکتر
16
احساس درد و التهاب در پس سر

سلام
من مدت سه سال هست که یک نوع احساس درد و التهاب و بهتربگم عفونت در پس سر و بالای سرم دارم. مراجعات به متخصصین مختلف بخصوص داخلی مغز و سی تی اسکن و ام آر آی 2 مرتبه چیزی نشون نداده. داروهای آرام بخش گاها تجویز شد ولی من مطمئنم که قسمت پس سرم التهاب مزمن داره. درد داره. بخصوص بعد از حمام رفتن یا هوای سرد تا چند روز بیشتر هم میشه. الان دیگه متخصصی نمونده که برم. میگم اگه بیام پیش شما چیکار می کنید برام؟ راهی هست؟
مشاهده پاسخ دکتر
17
خودارضايى

سلام اقاى دکتر خواهشا راهنمايى بفرماييد بنده يه جوون 22ساله هستم 5ساله پشت کنکورهستم حقيقتش ازلحاظ مالى خداروشکرمشکلى نداريم يعنى خونواده ازهمون ساله اول اصرارمى کردن برودانشگاه ازاد ياهرچي که دوست دارى ولى من ممانعت مى کردم ومى گفتم نه من براهدفم ارزش قائلم ودرس مى خونم تابه هدفم يعنى يه رشته اى که دوسش دارم تويه دانشگاه ملى برسم ولى ناگفته نماند که من باپدرم خيلى مشکل دارم يعنى درواقع تو خونواده ما هميشه ازبچگى درگيرى وبى حرمتى زيادى نسبت به مادر خودم وخواهرم مى شد خوب بگذريم ازاين مسائل بريم سراصل مطلب دکتر جان من بخاطراضطراب واسترسى که متحمل مى شدم خودارضايى مى کنم يعنى دکتراين طور بگم هرموقع تحت فشارعصبى واضطراب قرارمى گيرم خودارضايى مى کنم همين مسئله باعث شده که من 5ساله درجامى زنم دکتر من بابقيه يه فرقى دارم بخاطر عقيده وباورى که دارم وقتى که فقط يه بار خودارضايى بکنم ديگه تا5؛4ماه بعدش قيد همه چى رومى زنم يعنى قيد نمازو درسو کاروتلاشو يعنى ديگه کلا ارتباطمو باخدا قطع شده مى دونم بعد دوباره بعد 5ماه مى خوام شروع کنم واسه درس خوندن مى بينم کلى عقب افتادم واين روند داره زندگيمونابودمى کنه دکتراعتمادبنفسم داغونه مادرم برام همش گريه مى کنه دکترجان بنده سابقه ترک خودارضايى رو به مدت 5ماه ويه بارم 4ماه رودارم دکترجان شايد شمابگين پسرخوب بعدپنج ماه اين طبيعيه که شما يه بارخودارضايى کنيد ولى دکترجان براى من مضره چون همون يه بارم باعث مى شه ارتباطم رو باخدا خوب ندونم وکلا دور تلاشو درس خوندنو قطع کنم تا5ماه بعدش مدلم اينجوريه حالا دکتر جان بخاطرخدا منو راهنمايى کنيد که بايد چى کارنم توروخدانگيد برو ورزش کن تنها نمون وخيلى چيزاى ديگه که مردم مى گن دکتر جان من الان خودم مى تونم ازامروز تا4؛5ماه خودارضايى روبذارم کنار ولى بعداز اين مدت بخاطراسترس واظطرابى که سراغم مى ياد ناخوداگاه بدون اين که خودم بخوام دچارخودارضايى مى شم وبعدش ديگه همون اش وهمون کاسه حالا دکتر عزيز وبزرگوار بخاطرخدا جواب اين دوسوال منو بديد1-ايا قرصى؛شربتى هست که اون زمان هاى خاصى که خودم مى دونم فردا ياپس فرداش دچار خودارضايى مى شم بخورم تا خودارضايى نکنم يعنى نمى خوام بطور مداوم مصرف کنم فقط زمان هاى خاصى .اخه دکترجان خودم تا4ماه رومى تونم کنترل کنم ولى يه روزايى رو به ولله نمى تونم يعنى خارج کنترل خودمه2-دکترجان ايا قرص وشربتى هست زمان هايي رو که استرس واظطراب زيادى سراغم مى ياد مصرف کنم تا ارامشم برگرده دکترجان بازم مى گم من هميشه ادم استرسى نيستم ولى وقتى توخونواده باپدرم بحثم مى شه استرس شديدى مى گيرم وبه دنبال اون خودارضايى مى کنم يعنى نمى خوام هميشه مصرف کنم فقط زمان هاى خاصى که معمولا هر5ماه يکباراتفاق مى افتد دکترجان ناگفته نمونه که منبع استرس واظطراب من موقع هايى که دچارش مى شم فشار درسى يا چيزه ديگه ى نيست فشارجنسيه يعنى استرس اظطراب فشارجنسى خودارضايى دکتر اين روند تکرارى داره زندگيمونابودمى کنه مادرم همش برام گريه مى کنه وچون من حرفه اى رو بلدنيستم تابرم کارکنم مجبورم حداقلش درسمو براکنکوربخونم تاحداقلش يه پرستارى قبول شم تابتونم روپاى خودم وايسم دکتر جان بى صبرانه منتظرم منو راهنمايى کنيد چون حقيتش دارم نابود مى شم ازاين سيرتکرارى روانشناسم رفتم ولى نتيجه نگرفتم دکتر جان جزاکم الله خيرا مشاهده پاسخ دکتر
18
اختلال دو قطبی

سلام وقتتون بخیر
دختر ۲۶ ساله ای هستم ک دو سال پیش به روانشناس مراجعه کردم و مشکل بنده رو دو قطبی بودن تشخیص دادن و یه دوره دپاکین و ترانکوپین و سیتالوپرام مصرف کردم. متاسفانه چون نمیخام بیماری خودم رو قبول کنم و از تشخیص دکترم مطمئن نبودم بخاطر سستی و حالت بدی ک بعد از مصرف قرص ها داشتم تصمیم به قطع مصرف قرص ها گرفتم . من وسواس فکری دارم و خیلی تو تصمیم گیری هام شک و تردید دارم طوری ک گاهی اوقات مجبور میشم کاری نکنم و راهی رو انتخاب نکنم. در دوره امتحانات با اینکه تلاش میکردم و درس رو میخوندم باز هم فراموش میکردم بعضی از مباحث رو. گریه زیاد میکنم. تمایل به تنهایی دارم . اعتماد بنفسم خیلی کم شده. گاهی اوقات به خودکشی هم فکر میکنم ولی فقط در حد تجسم و ترس دارم از خودکشی. گاهی اوقات احساس میکنم مشکلاتم از بیکاری .دائما فکر و خیال میکنم و حسرت گذشته رو میخورم . کلا دو حالت دارم تردید در تصمیم گیری و پشیمونی حسرت بعد از اون. فکر و خیالاتم خیلی زیاده و زندگیمو به پوچی کشونده خواهش میکنم کمکم کنید تو وضعیت خیلی بدی هستم
مشاهده پاسخ دکتر
19
قرص نروکسین

سلام آقای دکتر
سوالی دارم ممنون میشم جواب بدین
من بروشور قرص نروکسین رو مطالعه کردم که نوشته بود دو عدد قرص نروکسین اثری برابر یک عدد فلوکستین 10 یا یک عدد ایمی پرامین 150 داره آیا این واقعیت داره؟
با تشکر
مشاهده پاسخ دکتر
20
افسردگی دو قطبی

سلام آقای دکتر. برادرم طبق گفته دکترش دچار افسردگی دو قطبی است. گاهی اوقات عصبانی میشود و ضربان قلبش شدید و دچار تشنج میشود. 20 دقیقه ماساژ تا به حالت عادی باز گردد. آیا راه حلی برای این جوان 22 ساله وجود دارد. با تشکر محمدی مشاهده پاسخ دکتر
21
مسائل جنسی

سلام
در سایت دیدم شما به مسائل جنسی هم پرداخته اید.
می خوام در این زمینه از شما کمک بگیرم.
من 40 سالم است و هنوز ازدواج نکرده ام. بلوغ زود رس هم داشتم.
5 سال پیش با آقایی آشنا شدم، در ابتدای آشنایی ایشان به من گفتند قصد و شرایط ازدواج ندارند. کم کم به این آقا علاقمند شدم و به درخواست من، صیغه محرمیت خواندیم.
کم کم روابط ما نزدیکتر شد و رابطه جنسی نیز بین ما شکل گرفت. البته این رابطه به صورت کامل نیست. یعنی دخولی صورت نگرفته است و پس از 5 سال نیز من هنوز باکره هستم.
متاسفانه با وجود معاشقه و تحریکات کلیتوریس من در ابن روابط ارضاء نمی شود. از طرفی به شدت احساس نیاز به رابطه کامل دارم.
لطفا منو راهنمایی کنید، آیا داشتن رابطه کامل برای کسی که در سن 40 سالگی هست، اشکال دارد؟
نمی دانم من اصلا می توان ازدواج کنم یا خیر، آیا به این امید که روزی ازدواج خواهم کرد همچنان باکره باشم و نیاز اصلی را سرکوب کنم؟
این موضوع خیلی منو از لحاظ روانی بهم ریخته لطفا راهنمایی بفرمایید.
مشاهده پاسخ دکتر
22
افسردگی

سلام اقای دکتر خواهش میکنم کمکم کنید
من نزدیک۶ماهه با فردی به قصد ازدواج آشنا میشیم‌ این اقا به اشتباه قرص آسنترا نزدیک۵سال مصرف کرده بعد به اصرار من به دکتر مراجعه کرد گفتن شما باید۳ماه این دارو را مصرف میکردی حالا یه دارو دیگه جایگزین کردن براش،اقای دکتر اعصابش خیلی بهم خورده دیگه خیلی کم باهام حرف میزنه دلیلشم اینه که نمیخواد باهام دعوا کنه،میگه خونه سر چیزای بیخود عصبی میشه دعوا راه میندازه میگه دستام میلرزه...
خواهش میکنم به من بگین چیکار کنم
مشاهده پاسخ دکتر
23
افسردگی

سلام.خانمی32ساله هستم با تحصیلات بالا و مدرس دانشگاه بودم.بسیار جدی و سختکوش.دو سال پیش با اقایی نامزد شدم.ایشان10سال بود که خارج از کشور زندگی میکردند و فوق لیسانس گرفتند.بعد از مدت یکسال از نامزدی متوجه شدم ایشان خاطرات بدی از گذشته و سرکوفت و خشونت و توهین توسط پدرشان در خانه داشتند و بعلت اختلال وسواس فکری و افسردگی داروی زلفت100مصرف میکنند اما به من نگفته بودند. دوستش داشتم و دلم هم میسوخت که تنهاش بذارم و وانمود کردم که نمیدانم اما خیلی شرایط را بوجود اوردم که خودش بگوید اما نگفت و مرتبا میگفت تو مشکل داری برو روانپزشک.الان یک ماهی میشه که ازدواج کردیم و به خارج از کشور و منزل ایشان امده ام.ایشان الان بمن کفتند که دارو موقتی هست و مدت کمی هست که مصرف میکنند و دلیلش هم تنهایی غربت و گذشته خانوادگی بوده اما من باور ندارم و ناراحتم که چرا راستش را بمن نمیگویند در حالیکه من در ایمیلهای ایشان به مادرشان متوجه شدم که مصرف این دارو جدید نیست.هر روز جر و بحث داریم و نه میتونم بگم که من از گذشته اطلاع دارم ونه میتونم فراموش کنم و باور کنم که ایشان بمن دروغ بگوید.هز وقت هم که حرفش را میزنم ناراحت میشود و میگوید من مشکلی ندارم اما تو دلت بامن صاف نیست اینطور نمیشه زندگی کرد!علایمی که من دیدم از ایشان فعلا پرش در خواب و دیر خوابیدن شبها و زود رنجی و دوری کردن از خانواده اش و تحقیر خودش در مقابل من و خانواده ام است.با من خیلی مهربان است اما مرتبا میگوید تو خیلی سختگیر هستی.مانده ام چه کنم در کشور غریب و دور از خانواده ام،لطفا کمکم کنید ایا واقعا میشوداین داروها روزی مصرفشان قطع شود؟اینده شغلی و خانوادگی و بچه دارشدن چه مشکلاتی میتواند داشته باشد.ممنون مشاهده پاسخ دکتر
24
عدم ارضا

سلام اقای دکتر یه سوالی داشتم ازتون
بنده 20 سالمه و مجردم و حدود 3 ماهه ک ارضا نشدم(قبلا ها تو خواب حداقل از هر 15 روز ارضا میشدم)
الان گاهی بدجوری بیضه هام درد میگیره طوری ک نمیتونم راه برم ولی خود ب خود خوب میشه
مشکل خاصی دارم؟
مشاهده پاسخ دکتر
25
غذا

با سلام کودک سه ساله من فقط با روشن بودن تلویزیون غذا میخوره هنوز جویدن بلد نیست و 4 دندان جلوی او بخاطر پوسیدگی کشیده شده. لطفا برای تصحیح سیستم غذا یی اش راهنماییم کنید مشاهده پاسخ دکتر
26
افسردگی

با سلام من در مورد پسرم مزاحم شدم . من 12 سال پیش از همسرم جداشدم از حدود 6سال پیش پسرم با پدرش زندگی میکنه. مدت 3 سال گذشته به دلیل یه قضاوت اشتباه پیش من نیومد و من با تمام تلاشی که میکردم خبری ازش نداشتم بجز اینکه از خانواده پدریش فقط در حد اینکه حالش خوبه . ادرسی هم ازش بمن نمی دادند. بعد از تقریبا 2 سال من با هزار سختی کلاس کشتی اش رو پیداکردم و به دیدنش رفتم ازون ببعد هر هفته یا هر ماه بدیدنش میرفتم . الان بعد این مدت خواهر من که در سوئد زندگی میکنه برای کریسمس به ایران امده. پسرم هم به بهانه خواهرم بعد از 3 سال به خانه ما امد (من با مادرم زندگی میکنم). و با این دیدار صحبت و قضاوت اشتباه ایشون مطرح شد و خیلی اظهار پشیمونی از اینکه این مدت پیش من نیامده است میکند . الان چند روزه که خیلی احساس غم و افسردگی میکنه و همش پشیمون از رفتار گذشتش . می خواستم ببینم چکار باید بکنم و ایشون بعد از گذشت این دو سه روز باید دوباره پیش پدرش برگرده ایا این افسردگی بیشتر نخواهد شد ؟الان پسرم 17 ساله است . مشاهده پاسخ دکتر
27
ترس ازبیماری ها

سلام آقای دکتر.بنده 30سالمه وآدم تلقینی هستم وهرکس هربیماری داشته باشه بنده احتمال میدم که خدایی نکرده من اون بیماری رودارم والان آقای دکتر یه هفته یابیشترهست که احساس میکنم دست وپام ضعف داره ودردمیکنه وچون یکی ازبستگان چندسالی است دچاربیماری اسمش رونمیدونم ولی میگن بدتراز ام اس هستش بطوری که الان بنده خدا نمیتونه اصلا حرکت کنه وتمام بدنش ازکارافتاده میگم نکنه خدایی نکرده چون دستم وپام درد میکنه وعضلاتم دردمیکنه خدایی نکرده اونجوربشم البته شغلم هم در پمپ بنزینه وبیشتراوقات سرپاهستم درسرما وگرما.آقای دکتر کمکم کن یه هفته است بدجورمیترسم وقبلنم این فکروداشتم اما الان چون پام درد میکنه دیگه یه هفته است خیلی خیلی میترسم وجوری که اصلا دل انجام کاری رو ندارم ودائم فکروخیال میکنم وحتی میخوام برم دوش بگیرم استرس دارم که نکنه برم ونتونم برگردم.آقای دکتر تورو خدا کمکم کنین ممنون میشم.حدودا 5سال پیشم به خاطر یه تلقین دیگه پیش روانپزشک رفتم ویک ماهی قرص مصرف کردم. مشاهده پاسخ دکتر
28
روان پزشکی

سلام آقای دکتر،
من مدت حدودا 5 سال است که به افسردگی دچار هستم و نزدیک 3 ساله که قرص duloxetine 60mg استفاده میکنم همراه با قرص خواب gyrex 25 mg
و من در همون 3 سال پیش بیمارستان روانی بستری شدم البته در خارچ از کشور و ECT شدم به مدت 5 جلسه
الان واقعا نیاز دارم با یک روانپزشک مشاوره داشتم چرا که حالم اصلا خوب نیست و اصلا دلم نمیخواد زندگی کنم
آقای دکتر من واقعا درونم با بیرونم خیلی فرق میکنه
من از درون دارم متلاشی میشم
واقعا به کمکتون نیاز دارم اگر ممکنه بهم کمک کنید
تمام نوشته های دکترم رو هم دارم
ممنونم از توجهتون
البته شماره ای که نوشتم در این فایل یک شماره یه بیخوده چون شماره یه خودم و قبول نمیکرد.
مشاهده پاسخ دکتر
29
افسردگی شیدایی و تغییرات خلق و خویی

دکتر ترو خدا جواب بده سلام دکتر من ۲۸ سالمه ۱۰ سال شدید ترین قرصای اعصاب دپاکین ترانکوپیین فلواکسامین توپیرامات میخوردم دکترمم تو صادقیه دکتر اذر میدخت ارم فوق تخصص اعصاب و روان هست ، من ۱۰ سال افسرده بودم تا ۲ روز پیش که همه چیز زمین تا اسمون واسم عوض شد خوش خلقی شدید تفکراتم طرزه بیانم یه شبه زمین تا اسمون تغییر کرده ادما همشون واسم مهربون شدم ، اصن حس افسردگی ندارم کلا شدم یه ادم گاگول دوستام دران مسخرم میکنن دیروز رفتم دکترم گفت تغیرات خلق و خویی ، من از ترسم هیچی خونه نگفتم این مریضی جدید گرفتم دکترم فلواکسامین قطع کرد الانزاپین ۵ داد بهم فقط ترو خدا بهم بگید چقد طول میکشه برگردم حالت قبلیم ترو خدا مشاهده پاسخ دکتر
30
اختلال دو قطبی

سلام و خسته نباشید
من دانشجوی دکتری هستم و با یک خانم همخونه شدم که ارشد روانشناسی خونده و الان دانشجوی دکتری علوم اعصاب هستن. بعد از مدتی که با ایشون همخونه بودم چند روز پیش با احتیاط بمن گفتن که ممکنه اختلال دو قطبی داشته باشم. هرچند بعضی از نشانه هارو در خودم دیدم بعد از اینکه سایت شمارو خوندم ولی مطمئن نیستم. علائمی که میت میکرد اینها بود:1. بیخوابی و کم خوابی در زمانهایی که تحویل پروژه داشته باشم. 2. صحبت از موضوعات مختلف در بازه زمانی کوتاه البته این در حالیه که تو مغزم پروسس میکنم همه رو و تا رسیدن به راهکار مطلوب انجامش این ادامه پیدا میکنه یعنی با صحبت های مکرر با یکی و توضیح دادن بهش ذهنم نظم پیدا میکنه و میفهمم که چیکار باید بکنم و یا زوایای مختلف برام روشن میشه هرچند فرد مقابلم این رو ممکنه درک نکنه چون جسته گریخته میگم و بیشتر توی ذهنم بررسی میکنم. 3 گاها انرژی زیادی برای تخلیه کردن دارم و این بهم شادی زیادی میده مثلا قبلا میرفتم و میدویدم و بعدش سرخوشی خوبی داشتم الان که این امکان برام نیست بیشتر از قبل عصبی میشم . اینها سه تا مشخصه ایی بود که تو خودم دیدم ممنون میشم راهنماییم بفرمایید
مشاهده پاسخ دکتر
31
اضطراب و ترس از بیماری

سلام دکتر.خدا قوت.من از بچگی ترسو بودم مثلا اولینبار موقع مسواک لثه ام خون اومد فکرکردم خاهم مرد.اتفاقات جدید منو میترسوند و بعضیها میخندیدن از ترسم.دختر خیلی شاد و مهربونی بودم.الان سی و هفت سالمه اصلا ازدواج نکردم.میشه گفت وسواس دارم چون همیشه مثلا شیر گازو موقع بیرون رفتن از خونه حداقل دو بار کنترل میکنم.اما بیشتر نه دیگه.خونوادمون سابقه بیماری روتنی نداریم.فقط عمه و پدرمم هم یکم میترسن مثل من.مثلا از بیماری.دخترخاله پدرم فقط بیماری اعصاب داره قرص میخوره.یکی از خاله های پدرمم بیماری اعصاب داره.ترس من وقتی شدت گرفت ک از همه جا میگفتن موندی خونه شوهر نکردی بدبخت میشی پدر مادر همیشه نیستن پیر میشی و....دیگه کم کم نگرانیم بیشتر میشد.از ی طرفم همش خبر مرگ هرکس میومد علتش اکثرا سکته بود منم فکرمیکردم ک سکته علتش بیشتر ترس و یا افسردگی شدید باشه شب هرموقع بیدار میشدم میرفتم سرویس بهداشتی اولش میرفتم بالای سر پدر مادرم کنترل کنم ک زنده هستن یا نه بعد هم بخاطر زنده بودنشون خدارو شکر میکردم اینا مال دو سال پیشه.یروز ک نگران پدرم بودم صبح عید سال بیدارش کردم دیر بیدار شد اخه تکونشم دادم جواب نداد من فکر کردم خدا نکرده فوت کرده خیلی ترسیدم تا حد مرگ.فکر کردم ک دیگه بااین ترس سکته خاهم کرد.اون اولین جرقه شد ک من تا چند ماه خیلی شدید همش تو ترس بودم البته بعد اشتباهی نتیجه گرفتم پانیکم.دیدم مرگ بدنبال نداره ترسم ریخت تااینکه اینبار نگران سکته شدم بعد ک اکوی قلب رفتم ازمایش خونم دادم دیدم سالمم گفتم پس نمیمیرم بعدها ک فهمیدم سکته الکی نیس ترسم خیلی کم شد.اصلا هر بیماری رو میخوندم میترسیدم منم داشته باشم.از پارسال گاهی میترسم که نکنه دیونه شم.مثلا دوقطبی یا اسکیزوفرنی نشم.امکانش هست که من بعد از این سن دوقطبی یا اسکیزوفرنی بگیرم دکتر؟خیلی میترسم تراخدا کمکم کنین.خواب خوبی دارم شکرخدا.افسردگی هم ندارم.فقط گاهی وقتا دلم میگیره مثلاماهی دو س بار.هر بار یکی دو ساعت.خدارو شکر بخودکشی فکر نمیکنم.خلق و خوی متغیری ندارم.اینجورم نیس ک همیشه بترسماز بیماریها.گاهی میترسم فقط.دلم میخاد لینم رفع بشه.البته خیلی رفع شده دکتر هم تاحالا نرفتم یا وقت نکردم یا هم گفتم دکتر خوب ازکجا پیدا کنم که هزینه درمانشم کم باشه با دارو هم مخالفم.دکتر خیلی ممنون میشم منو از نگرانی دربیارین.دسته سوال جواب دادن اجباری بود مجبور شدم بزنم اختلال خاب در حالیکه ندارم.ایمیلمم هم دیگه از کار افتاده مشاهده پاسخ دکتر
32
توهم و ترس

سلام... ممنون از وقتی که میزارید... بزرگترین فوبیای من در زندگی ازدواج هس
ت... حتی از مرگ هم انقدر نمیترسم. یعنی ترجیح میدم بمیرم ولی روزی نیاد که بشنوم کسی اومده خواستگاری یا بهم علاقه داره. حتی نوشتن این جمله هم منو آزار میده. و بدتر از اون اینکه اغلب توهم دارم که خیلی ها بهم علاقه دارن و واقعا این فکر داغونم میکنه خیلی وقتها فهمیدم اشتباه میکردم اما خیالم راحت نمیشه. دیگه مغزم خسته هست از این نگرانی... از کودکی همینطور بودم تا الان که بیست و دو سالمه... نگرانی نمیزاره کاری کنم... غیر مستقیم هم به خانوادم گفتم که هیچ وقت قصد ازدواج ندارم اما فکر اینکه کسی بهم علاقه داشته باشه هم عصبانیم میکنه
مشاهده پاسخ دکتر
33
دوقطبی

سلام من 6 ماهه با آقایی عقد کردم الان متوجه شدم دوقطبی داره و 12 ساله تحت درمانه.به گفته ی پزشکشون نوع1 و شدیده و الان بستری شده و شوک درمانی میشه.میخواستم ازتون بپرسم میشه باهاش زندگی کرد؟آخه ناتوانی جنسی هم داره که دکترش گفت به خاطر داروهایی که میخوره. مشاهده پاسخ دکتر
34
ترک متادون

سلام جناب دکترمدت ۴ سال متادن مصرف می کردم که جمعاروزی ۸عددقرص ۲۰میلی گرمی دردومرحله.تصمیم ترک گرفتم مدت ۱۲روزروزی ۴۵عدددیفنکسیلات خوردم که دردولرزوکمردردوالتهاب دارم امروز دیفنکسیلات نخوردم تاالان اما حدودساعت ۱۸شب ۳عدداستامنیفون کوایئن خوردم ولی التهاب پادرد ضعف دارم وهنوزبدنم نیاز دارداگردستورترک درست رابفرمائیدممنونم مشاهده پاسخ دکتر
35
اختلال دوقطبی

سلام.خسته نباشید.من برام سوال پیش اومده که ایا من دوقطبی ام یا دچار خشونت شدید شدم.من یادم هست وقتی که خیلی سنم کم بود میخواستم دهن مامانمو بگیرم و خفش کنم وقتی خواب بود درحالی که واقعا عاشقشم یا حتی تو بچگیم بارها خواستم خودکشی کنم طوری که یه چیزی دور گلوم میبستم وتا مرز خفه شدن میرفتم یا شبا رو صورتم بالش میزاشتم تا تو خواب خفه بشم...دوره نوجوونی بدتر شدم زیاد اقدام به خودکشی کردم درحالی که بسیار به خدا معتقدم...گاهی عاشق یه موضوعی میشم و همش پیگیر اون موضوعم و بعد میبینم که چقدر بی معنی بوده.یه وقتایی خیلی میخندم خیلی مهربون میشم ولی یه روزایی خشن و بداخلاق و بی رحم...الان مدت زیادیه مدام تو فکر اینم که وقتی داداشم خوابه با یه چیزی بزنم تو سرش بمیره یا دارو تو غذا یا چاییش بریزم...تو ذهنم انگار دونفر هستن که مدام باهم حرف میزنن و دعوا میکنن...من خیلی میترسم چون وقتی خشن میشم دیگه هیچی دست خودم نیست اگه کنترلم کنن خودزنی میکنم...زیاد پیش اومده تو اوج خنده گریه کردم کاملا بی دلیل.ممنون میشم راهنمایی کنین. مشاهده پاسخ دکتر
36
افسردگى

سلام خسته نباشيد
عاشق فردى افسرده هستم كه شديداً بي حوصله و عصبى است ميدونم كه اونم دوسم داره ولى اينكه احساسشو نشون نميده و مدام بهم ميگه كه دارم ناراحتش ميكنم درحالى كه كارى نميكنم من ميگه خوشحالش نميكنم و وقتى بهش ميگم كه چجورى خوشحالش كنم هم جوابى بهم نميده و طفره ميره و ميگه كه حوصله بحث نداره
چيكار بايد بكنم؟
مشاهده پاسخ دکتر
37
وسواس نجس پاکی

سلام وقت بخیر من حدود 12ساله که گرفتار وسواس نجس پاکی هستم و واقعا خسته شدم میخواستم دکتری مراجعه کنم که در این زمینه تبحر داشته و بیماران قبلی نتیجه گرفته باشند مشاهده پاسخ دکتر
38
افسردگی

سلام و خسته نباشید ...ببخشید شوهر من به تشخیص روانپزشک افسردگی شدید داشتن که چن ماه قرص استفاده میکردن و هر ماه هم قرصاشونو عوض میکرد .ماه پیش قرص ایمی پرامین 25 میلی به همراه قرص برای تقویت جنسی و همینطور امپول تستوسترون تجویز کردن ....بعد شوهرم قصد قطع قرصا رو داشتن که وقتی به دکتر مراجعه کردن این قرصا رو براشون تجویز کردن سلکوسیب 200...دپاکین 200 میلی گرم ...وازونیدین 2/...گاباپنتین ...تریمونتیل 100....که تقریبا حدود دو هفته هر روز استفاده کردن الان چون قصد قطع قرصا رو داره یه روز در میون استفاده میکنه ...نظر شما رو میخواستم بدونم و علت اینکه این قرصا رو براشون تجویز کرده مشاهده پاسخ دکتر
39
اختلال روانی

سلام با دختری آشنا شدم جهت ازدواج یکباره اخلاقش عوض میشه بدون هیچ دلیل و شروع به بداخلاقی میکنه،داد میزنه،پرت میکنه وسایل،بقدری عصبیت میکنه تا کتک بزنی بعد شروع به گریه میکنه و.....بعدش خوب میشه دوباره مریضیش چیه مشاهده پاسخ دکتر
40
چگونگی ترک اعتیاد یک دوقطبی

با عرض سلام؛
من یک پسر ۴۰ساله هستم، تا دیپلم درس خوندم، ازدواج نکردم و الان با مادرم زندگی می‌کنم. در حال حاضر در چنگال ۲ بیماری “اختلال دوقطبی” و “وسواس فکری” گرفتارم. البته سرآغاز این موضوع برمیگرده به دوران نوجوانی و تا حالا از نظر اجتماعی، خانوادگی، مالی و... بی‌نهایت آسیب دیدم!
حتی الان شغلی هم ندارم! تا حالا بی‌شمار کار و شغل رو به دلیل ماهیت بیماری‌ام و متعاقبا عدم وجود ثبات فکری و عملی و طرز تفکر اشتباه و وحشتناکم نیمه‌کاره رها کردم... این فقط مثال کوچکی بود بر تأیید و تأکید کلام خودم.

اکنون پرستار شبانه‌روزی مادرم هستم که بدلیل شکستگی یکی از مهره‌های ستون فقرات زمین‌گیر شده و من هم از ایشون پرستاری می‌کنم.
مشکلات زیادی دارم که امیدوارم بتونم یکی‌یکی از سدّ راهم بردارم، اگرچه راه زیادی در پیش دارم.
یکی از مشکلات بزرگ من، استفاده از روان‌گردان هست. در حال حاضر هر روز شیشه می‌کشم و بابت این موضوع بسیار در عذابم چون مدت اعتیادم به شیشه حتی به یک سال هم نمیرسه! واقعا نمیدونم چطور منِ ۴۰ ساله باید تو این سن گرفتار این اسباب‌بازی بشم!
قبل از اعتیاد به این لعنتی، شدیدا الکل مصرف می‌کردم. به هر حال توی هر بُرهه‌ از زمان باید یه اسباب‌بازی و مصرف غیرمتعارف می‌داشتم که همیشه داشتم.
برای ترک شیشه تا حالا بیش از ۱۰ بار اقدام کردم اما ناباورانه نتونستم، قرص ریتالین گرفتم که مثلا هم‌پایه همونه، گفتم اگر به ریتالین آغشته بشم، خیلی آبرومندانه‌تره، الان متاسفانه هم ریتالین می‌خورم و هم شیشه مصرف می‌کنم. حتی نمیدونم که اصلا آیا میخوام که دیگه شیشه رو ترک کنم یا نمیخوام؟ ولی براش جوابی ندارم. این نشون میده که هنوز دلم میخواد شیشه مصرف کنم. همه میگن که اگر بخوای میتونی دیگه نکشی ولی باور کنید به تنهایی نتونستم و نمیتونم!
از طرف‌ دیگه بخاطر بیکار بودنم خیلی از نظر مالی تحت فشار هستم و نمیتونم هزینه روان‌درمانی و مشاوره‌درمانی رو بپردازم....
شما به من بگید من چه کنم ؟؟؟
بسیار سپاسگزارم
مشاهده پاسخ دکتر
41
سردرگمی..بی خوابی ..وسواس..

سلام.. نمیدونم از کجا شروع کنم..
لطفا بعد خوندن این پیام جواب منو بدین تورو خدا..
من حدود ۶ ماه پیش با شخصی دوست شدم...دختر آزادی بود..
همه چیز خوب بود تا بعد اینکه بهم گفت قبل از من رابطه جنسی داشته..بعد اون رابطه مون شد دعوا و بحث...
منم همش فکر و خیال اینکه نکنه دروغ بگه..نکنه با کسه دیگه بوده باشه همیشه باهام بود...اون تایم تو سوپر مارکت کار میکردم...
تایم کارم زیاد بود..فشار روم زیاد بود...فکر و خیال این خانم هم همش باهام بود..بعضی روز ها واقعا خسته میشدم...
حس میکردم مغزم خسته است..توان سابق رو نداشتم..
بعد از مدتی با اون شخص رابطه جنسی برقرار کردم...اما تو طول رابطه همش فکرم درگیر همون افکار بود که باعث شد ازش زده شم.. بعد اون دعوا و بحثمون زیاد تر شد... جدا شدیم از هم..
بعد جدایی میومد با حرفاش منو آزار میداد و بهم حس عذاب وجدان میداد.. بعد چند هفته دیگه داشت حالم بهتر میشد که یه مقاله تو نت خوندم در باره ایدز... از اون شب به مدت ۲ هفته همش فکر و استرس اینکه نکنه ازش ایدز گرفته باشم باهام بود..
یهنی استرس و فکر و خیالم جوری بود که زندگیم از حالت روتینش خارج شده بود..نه حال داشتم ساز بزنم ..نه حوصله داشتم برم کلاس دانشگاه...انگار پذیرفته بودم ایدز دارم خودم رو خیلی باخته بودم... تا اینکه آزمایش دادم و منفی شد...بعد اون یکم راحت بودم که بعد چند روز افکار خود کشی اومد تو سرم...نه اینکه بخوام انجام بدم..آخه دلیلی نمیبینم که انجامش بدم...
اما خیلی بی حوصله شدم..تنبل شدم..همش خوابم میاد...
میرم بیرون الکی ...نمیدونم دارم چیکار میکنم...سر در گم شدم...
۱ ماه همش استرس و فکر و خیال شدید با هام بوده..
مثلا چند روز پیش بابام رفت رشت... گوششیش همراه اش نبود..
یکم دیر کرد..من تو ذهنم میگفتم مرده حتما... حتما تصادف کرده که دیر کرده..حتی مراسم ختمشم تصور میکردم...
الان که نگاه میکنم میبینم اصلا عادی نبود افکارم..یعنی دیوانه شدم؟؟
هر چقدر هم میخواستم افکارم رو خارج کنم از اون موضوع نمیشد..
میدونستم اشتباه افکارم اما باز نمیتونستم کنترلش کنم...
تو رو خدا کمک.کنید...این افکار خود کشی من و بی حال و بی رمق میکنه..من هنوز دوس دارم به خیلی چیزا برسم..
اما الان سر در گمم..نمیدونم چی کار کنم با این وضعم...
هر چیزی تو ذهن من زیادی بزرگ میشه...و نمیتونم کنترلش کنم..
از روان پزشک هم میترسم..میترسم دارو شیمیایی بخورم بدتر بشم..یا عوارض بده.. لطفا جواب بدید
مشاهده پاسخ دکتر
42
افسردگي

سلام مشكل من مامانم هستش به زور بيرون مياد كارهاي خونه حتي شده غذا رو هم درست نميكنه همش شاكي پرخاشگر حرفاي نا اميد كننده ميزنه خوابش زياد كسل همش به بچه هاش ميتوپه و هرچي ما تلاش ميكنيم بهش روحيه بديم واسه خونه يه وسيله جديدي بخريم اينكارو كنيم ميتوپه فحش ميده خيلي خسته شدم دختره آخر هستم در خونه برادر و خواهرم ازدواج كردن همه كارا به زور و دعوا رفت و امد نه همش بدبين تازگيا دكترم نمياد ازمايش بده ميگه ميخوام بميرم راحت بشيد همش ازين حرفا توروخدا يه راهكار بدين بهم ممنون ميشم مشاهده پاسخ دکتر
43
خيانت

زني سي و هفت ساله و داراي تحصيلات عاليه و متمول هستم سه ماه پيش همراه مادرم به مكه مكرمه عازم شدم در أين يكماه همسرم كإرهاي غير عادي زيادي كرد و با توجه به بعد مسافت خيلي ناراحت شدم مثلا دادميزد و فحش ميداد و كنترلش را ازدست داده بود وقتي برگشتم گوشي آش أر ديدم ديدم بادخترهاي زيادي ارتباط داره وسكس چنت ميكنه ،شبها خواب نداشت به روانپزشك رفتيم و تشخيص بيماري دو قطبي داده اند البته دائي ايشون هم بيماري اسكيزوفرني دارندبعد ميخواست به علت كارش به شهرديگه اَي بره كه فكركردم اگه تنها بره به صلاح مون نباشه پس أسباب كشي كرديم حالا در أين شهر غريب إز يكطرف ،خيانت هاي أو إز طرف ديگه و بي إحساسي أو كه همه چي را وطيفه من ميداند و دركم نميكند و وقتي چيزي ميگم ميگه خودت اومدي ازصبح تاشب سركارميره كارش (اينترنتيه )و أصلا زنگ هم نميزنه در شرايط روحي بسيار بدّي هستم فكر مي كنه داد بزنه فحاشي كنه من را كه بسيار ابروداري ميكنم ميتونه بترسونه ازطرفي بخاطر خيانت هاش ازش بدم مياد و إز طرف دلم بحال پسرم ميسوزه،شوهرم دايم خودش را با خلاف كإرهاو الگوهاي منفي فأميل مقايسه ميكنه و ميگه من إز اونها خيلي بهترم ،در استانه افسردگي قرار گرفته أم تنهايي را دوست دارم سكوت را ميپسندم و ذُل زدن به يك نكته را بيشتر دوست دارم، مشاهده پاسخ دکتر
44
افسردگی

سلام جناب دکتر .من چند ماهیه دچار حساسیت شدید عاطفی وروحی روانی شدم با کوچکترن بر خوردی ناراحت وغمگین ومنزوی میشم وتو خلوتم اشک میریزم.گاهی از کوره در میرم وفریاد میزنم.میهخوام حرفا ونظرامو تحمیل کنم.طاقت کوتاهی واشتباه اطرافیانمو ندارم. از لحاظ عاطفی وتوجه پر توقع هستم از دیگران....وگاهی بسیار بدبین....تحمل شلوغی حتی کوچکترین صدا مخصوصا زمان خواب رو ندارم.....خوابم سبک وکم وگاهی حتی با ساعت خواب طولانی هم احساس خستگی وخواب آلودگی میکنم..گاهی نسبت به خانواده ام بسیار بی احساس وبیعاطفه میشم...زیاد قهر میکنم...
البته نکات مثبت هم زیاد دارم...مث حس دلسوزی بسیار شدیدوحس کمک کردن به اطرافیانم..پشتکار در کار کردن..حس مسِولیت در کار ونسبت به اطرافیانم مخصوصا در زمان سختی وگرفتاریشون..حس همدردری وراهنمای به دیگران زمان مشکلاتشون.........
ممنون میشم کمک وراهنماییم کنید
قبلا ازتون بسیار تشکر میکنم
سربلندوشادباشید
مشاهده پاسخ دکتر
45
دوقطبی بودن

سلام آقای دکتر.خسته نباشید.من یه پسر20ساله دارم.ازکلاس اول باتشخیص دکترپیش فعالی عدم تمرکز داشته 2سال دارو(ریتالین) استفاده کرده وبانظردکترمصرف داروقطع شد.ازسال آخردبیرستان دوباره پیش فعالیش برگشته.بابعضی ازکارهای که انجام میده نمیدانیم که پیش فعالیه یادوقطبی شده است.5ماهه مشغول به کاراست.ولخرجه،مثل یه بچه کوچک رفتارمیکنه.هیجاناتش زیاده.انرژی زیادداره.رویاپردازه.زودعصبی میشه.حرف طرف مقابلونمیتونه گوش بده.بدون فکرکارانجام میده.وابستگی شدیدبه جنس مخالف داره.خیلی راحت دروغ میگه.گاهی وقتها خیلی شاده ولی زودعصبانی میشه.فراموشکاره.آیااین رفتارها علائم دوقطبی بودن است؟ مشاهده پاسخ دکتر
46
ترک شیشه

سلام ببخشید بنده جهت درمان قطعی و ترک شیشه بدون هوس وولع میشه راهنماییم کنید سپاس مشاهده پاسخ دکتر
47
مشاوره در مورد بیماری دوقطبی

دکتر سلام،
من 16 سال دارم و دارای Bipolar هستم.
2 ماه هست که تحت درمان روانپزشکم و به گفته ایشون داروها بیتر از 50 درصد جواب دادن.
برنامه روزانه منظمی دارم.هرروز ورزش می کنم . خوابم هم ننظم هست.
شبی نصف دپاکین مصرف میکنم.ریسپریدون و بی پریدن هم مصرف می کنم.
دوتا سوال داشتم.
الان دیگه خیلی خیلی کم احساس مانیک بودن رو دارم.
اما هر هفته یا دو هفته یه بار افسردگی مخصوصا با نشونه های میل به گریه و احساس غم شدید سراغم میاد.
و واقعا بهمم میریزه
در این مورد پیشنهادتون چیه؟
اما پزشکم میگه که مصرف دارو ها همینقدر بمونه
دومین سوالم اینه که من با این که ورزش می کنم و لورازپام مصرف میکنم،کمی دچار بی خوابیم
میخواستم بدونم این طبیعیه؟
مشاهده پاسخ دکتر
48
مشاوره در مورد بیماری دوقطبی

دکتر سلام،
من 16 سال دارم و دارای Bipolar هستم.
2 ماه هست که تحت درمان روانپزشکم و به گفته ایشون داروها بیتر از 50 درصد جواب دادن.
برنامه روزانه منظمی دارم.هرروز ورزش می کنم . خوابم هم ننظم هست.
شبی نصف دپاکین مصرف میکنم.ریسپریدون و بی پریدن هم مصرف می کنم.
دوتا سوال داشتم.
الان دیگه خیلی خیلی کم احساس مانیک بودن رو دارم.
اما هر هفته یا دو هفته یه بار افسردگی مخصوصا با نشونه های میل به گریه و احساس غم شدید سراغم میاد.
و واقعا بهمم میریزه
در این مورد پیشنهادتون چیه؟
اما پزشکم میگه که مصرف دارو ها همینقدر بمونه
دومین سوالم اینه که من با این که ورزش می کنم و لورازپام مصرف میکنم،کمی دچار بی خوابیم
میخواستم بدونم این طبیعیه؟
مشاهده پاسخ دکتر
49
بيماري دوقطبي

با سلام و خسته نباشيد من براي بيماري دو قطبي پیش چند دکتر رفتم که یک نفر انها میگفت بعد از مصرف دارو به مدت 5سال میشه داروهاتو به طور کامل قطع کرد ولی یه دکتر دیگه ای بهم گفت بیماری دوقطبی باید تا آخر عمر دارو مصرف کنه من میخوام بدونمکدوم حرف درست اآیا من بعد مدتی میتونم داروهامو قطع کنم یا نه باید تا آخر عمر ادامش بدم مشاهده پاسخ دکتر
50
وسواس كودك

سلام خدمت جناب آقاي دكتر پسر ٤ سال و نه ماه عصبیه و خراپکاریم خیلی زیاد میکنه تو خونه مثلا گوشه خونه دیروز جيش كرده یا توالت فرنگیو پر دسمال کاغذی کرده بود ولی دروغ نمیگه به حرفمم کم گوش میده به چیزیم که بخواد حتما باید به دستش بیاره هیچی یادیش نمیره زیاد گریه میکنه براش لجبازی میکنه نه بازبون نرم نه با عصبانیت نمیفهه الانم نشد یه ماه دیگه دو ماه دیگه باید اون چیزو داشته باشه مدام تکرارش میکنه
موضوع دیگم هست شدیدا وسواس داره مثلا وقت غذا خوردن میره آشپزخونه دستاشو میشوره میگه مامان تو دستشویی حالم بد میشه بالا میارم اگه دستامو بشورم یا هر کی بوسش کنه حتما پاک میکنه میگه چندشم میاد هیچکسم بوس نمیکنه حتی من که مادرشم بوسش میکنم پاک میکنه فقط منو بعضی وقتا بوس میکنه اونم بعد بوس کردنم دهنشو پاک میکنه یا یه بار داشتیم شام میخوردیم تو تلویزیون بیمارستان نشون داد چیز خاصی هم نبود فقطـ داخل بیمارستان قشنگ سر سفره بالا آورد میگفت بیمارستانو میبینم حالم بد میشه بالا میارم يا وقتی غذا میخوره یا چیزی میخوره نباید کسی دهنش کثیف باشه یا داداش کوچیکش نباید دورو برش بیادو بره والا نمیخوره میگه باور کنید حالم بد میشه دروغ هم نمیگه دست خودش نیست واقعا بالا میاره چونکه چند بار امتحان کردم به زور گفتم ادا در نیار
ممنون ميشم كمكم كنين چيكار بايد بكنم
مشاهده پاسخ دکتر
51
وسواس فکری

سلام من خیلی فکرای ازار دهنده میکنم و همش به گذشتم برمیگردم و خیلی زود رنج هستم و از بعضی ادما دوری میکنم چون خیلی ازشون میرنجم نمیدونم چرا ولی مدتیه متوجه این مشکل روحی خودم شدم لطفا راهنمایی کنید مشاهده پاسخ دکتر
52
فکر زیاد

چرا از بیشتر ادما رنج میبرم و زود از دستشون ناراحت میشم مشاهده پاسخ دکتر
53
تشکر

سلام بله 100میل هست ممنونم بابت پاسختون? مشاهده پاسخ دکتر
54
وسواس فکری

سلام اقای دکتر بنده 18سال دارم و به گفته روانپزشکم دچاروسواس شدم هرچند برای خودم پذیرفتنش سخته و حتی اوایل وقتی به این موضوع فکر میکردم وراجبش میخوندم حالم یه طوری میشد الانم چند ماهیه که قرص فلووکسامین مصرف میکنم که دکترم گفت روزی یکی ونصف بخورم اما من فعلا دارم همین یه دونه رو مصرف میکنم وحالم خوبه میخواستم بامشورت بگیرم که به همین منوال ادامه بدم یانه؟!.ممنون میشم مشاهده پاسخ دکتر
55
افسردگی یا دو قطبی؟

با سلام.من دختری 29ساله ام. ارشدم رو تازه تموم کردم. دو بیماری مشخص دارم، اختلال اضطراب و اختلال پانیک. اما در مورد افسردگی یا دوقطبی بودن خودم مرددم. تشخیص اضطرابم به ده سال پیش برمی گرده اما از آخرهای سال پیش دچار حملات پانیک شدم. اولی رو روانپزشک تشخیص داد دومی رو دوستم که نورولوژیسته و مطالعه ی خودم. ده سال پیش روانپزشک داروی ضدافسردگی هم تجویز کرد اما مصرفش همان دوره بود و ادامه ندادم. ولی قرصهای ضداضطراب رو در آن دوره بویژه از شروع دانشگاه مصرف کردم. اگه بخوام درمورد شخصیتم بگم باید به وضعیتهای تروماتیکی که با اونها مواجه بودم اشاره کنم. از اول دبیرستان افت تحصیلیم شروع شد. من هفت سال فرزانگان درس خوندم که فقط سه ساله راهنمایی ممتاز بودم.سوم راهنمایی هم بهترین عملکرد رو داشتم و ممتازترین بودم. اما از سال بعد با ورود به دوره ی بلوغ هر سال از معدلم کم شد و این افت تحصیلی باعث شد چهار سال پشت کنکور بمونم. در مدرسه ریاضی خوندم اما با کنکور انسانی وارد دانشگاه شدم (برعکس دبیرستان، کارشناسی و ارشد ممتازترین بودم).دوران دبیرستان تا پیش از ورود به دانشگاه بدترین دوران زندگیم بود. تنشهای بسیاری با خانواده داشتم بویژه دوران پشت کنکور که حتی یک بار خواستم خودکشی کنم با لیوانی قرص محلول که مطمئن بودم خوردنش قطعاً با مرگ همراهه. ولی پشیمان شدم چون فکر کردم باز خانواده م خودم رو مقصر می دونن، همونطور قبول نشدنهامو. دوران دبیرستان احساس تنهایی و درک نشدن و بی ارزش بودن زیادی داشتم که الان هم این احساس هارو دارم. من در خانواده فرزند دومم. برادرم وقتی سوم راهنمایی رو تموم کرده بودم به دنیا اومد. با اومدن اون من بیشتر به حاشیه رفتم. خواهرم محبوبترین در خانواده و فامیل بود و هست و من همیشه زیر سایه اون بودم. من مثل کودک بار اومدم. همیشه این تصور رو داشتند که من بچه ام،چیزی نمی فهمم و هیچ وقت در تصمیمات یا اموری که نشانه ی بزرگ بودن باشه نقشی نداشتم. اضطرابهام از دبیرستان شروع شد. این دوران بسیار در مکانهای عمومی مورد آزار مردان قرار می گرفتم.نه میتونستم اعتراض کنم نه خانواده ام رو در جریان بذارم. اگر هم می گفتم مسلماً درک نمی کردند. تنها بدیلی که در دبیرستان روحیه بخش بود، بودن در تیم ورزشی مدرسه بود. اما پس از مدرسه مشکلاتم بیشتر شد. تنهایی ام شدت گرفت. نه همکلاسی هام نه هم تیمی هام هیچکس خبری نمی گرفت (من تا سالها خواب مدرسه و همکلاسیهامو می دیدم). بجز چند دوست از تجربی ها. دوست صمیمی هم داشتم اما سال دوم دانشگاه پس از ده سال، من رو رها کرد [و تموم دوستهاشو، اونم به خاطر یک پسر]. ترم اول دانشگاه یک مورد آزار جدی تر داشتم که به دادگاه هم شکایت کردم ولی به نتیجه نرسید چون شاهدی نداشتم. در کودکی هم ازطرف یکی از اطرافیان مورد آزار قرار گرفتم (آن زمان فکر میکردم فقط بازی است). این آزارها باعث شد از زن بودن خودم متنفر باشم و ازش فرار کنم. پوشش پسرانه یا اسپرت رو هم ترجیح میدادم. اون موقع واقعاً دوست داشتم پسر بودم تا دختر (بعد از گذشت چندین سال با زن بودنم کنار اومدم و پذیرفتمش)...مرگ نزدیکان هم بسیار تأثیرگذار بوده. اولینش خواهر نوزادم بود که وقتی سوم ابتدایی بودم فوت کرد که خیلی از مرگش ناراحت شدم و احساس کمبود بسیار کردم(درحالی که برای خواهر بزرگم اصلاً مهم نبود). آخرهای کارشناسی هم مادربزرگم فوت کرد، دو سال پیش هم، سال دوم ارشد، پدربزرگم. من اولین کسی بودم مادربزرگم رو پیدا کرد. واسه پدربزرگم هم من تنها کسی بودم که شاهد مرگش بودم (روزی که فقط من مراقبش بودم در خونه، چون نابینا بود)؛ یعنی دقیقاً جلوی چشم خودم سکته ی قلبی کرد، بدون داشتن مریضی خاصی. تا چند ماه پیش در خوابهام همه اش زنده میدیدمش و هراس از این داشتم بمیره (ناخودآگاهم مرگش رو نپذیرفته بود)... اینکه من اینهارو پشت سر هم می گم دلیل بر تکرار مدام در ذهنم هستن. وقایعی که بسیار من رو ناراحت کرده ان و به احساس تنهایی ام شدت دادن... حملات پانیک هم وقتی شروع شد که من ماهها قبلش فشار زیادی برای پایان نامه داشتم و اصرار خانواده بر اتمام و یافتن شغل و خواندن برای دکترا و به فکر ازدواج بودن (خودشون می گفتند اصلاً اصراری نکرده اند ومن حساسم). دوباره به فکر خودکشی افتادم. چون واقعاً به این نتیجه رسیدم تلاشهام و کنارآمدن هام بی فایده بوده و وضعیت همانی است که ده سال قبل بود... خیلی راحت میتونستم با دو ورق پرانول بیست خودکشی کنم ولی توان عملی کردنشو نداشتم...پایان نامه ام رو دیر شروع کردم چون تابستونش مادرم سه ماه مسافرت رفت و پدرم کل اون مدت من رو مقصر رفتنش می دونست و من فقط به خاطر مادرم تحمل می کردم ولی تمرکزی روی انجام پایان نامه نداشتم. دیر شروع کردن هم مصیبتی شد. چون تا پاییز هیچکاری انجام نداده بودم. تا زمستان خیلی کم به راهنمام مراجعه کردم، به مشاورم اصلاً. همین مسأله باعث شد مشاورم که مدیرگروهم بود باهام مشکل پیدا کنه. برخورد ناخوشایندی باهم داشتیم که چرا اصلاً بهش مراجعه نکرده ام. خودم تنش رو بیشتر کردم چون مشکلاتم رو درک نمی کرد. همین باعث شد تمدیدسنوات نکنه و سر این قضیه خیلی از خودم و اون ناراحت بودم و ترس از تعلیق شدن. اون قضیه بعداً با تعهد دادن درست شد. اما از اون موقع تا حالا چندین بار حملات پانیک داشتم. خانواده ام فکر می کنن فقط همون موقع بود و تموم شد. من دیگه بعد از اون اوایل بهشون نگفتم چون بیش از حد نگران می شن و اصلاً تصور درستی نسبت به بیماریم ندارن. من تا پیش از دانشگاه تنشهای زیادی با خانواده داشتم چون اساساً من رو درک نمی کردند و من انتظار زیادی ازشون داشتم اما تنش کمتر شد، چون سعی کردم خودم رو بیشتر بشناسم و اونهارو و باهاشون کنار بیام. پذیرفتم هیچوقت نمی تونن من رو درک کنن و تغییر کنن. مشکلاتم رو هم بهشون نمی گفتم. یا صرفاً بخشی رو میگفتم. خب درمورد روحیاتم بگم. بسیار پیش میاد که احساس بی اهمیتی و بی ارزشی می کنم. افکارم اصلاً باخانواده همسو نیست. درس برای من مهمتر از هرچیزی است اما اونها ازدواج رو ترجیح می دن و خیلی مسائل دیگه که اختلاف نظر داریم. اساساً در خانواده احساس نمیکنم نظرم ارزشی داشته باشه. آنچه من روی اون حساسم برای بقیه اهمیتی نداره. من روی نگاهها، برخوردها و رفتارها ی دیگران نسبت به خودم خیلی حساسم و تلقی ای که از خودم دارم رو تقویت میکنن. سر همین قضیه بعد از دفاع با راهنمام مشکل پیدا کردم. اون در جریان بخشی از مشکلاتم هست، یکبار پیش خودش بود که دچار حمله پانیک شدم. در طول این یک سال خیلی باهام کنار اومد. اما نمره ای که داده شد خیلی من رو ناراحت کرد چون احساس کردم کل زحماتی که در طول کار کشیدم رو ندیده و براش مهم نبوده (صرفاً داورم زحماتم رو درک کرد اما مشاورم سر قضیه ی پارسال، کمترین نمره رو داد). من حرفهاشونو ضبط کرده بودم و از شنیدن اظهارنظرها خیلی ناراحت شدم. راهنمام اصلاً دفاعی نکرد فقط داورم دفاع کرد و قبول نداشت نمره ام درمقایسه با بقیه ی دفاعها کم باشه. نمره ای که راهنمام داد و سکوتهاش در پشت صحنه ی دفاع و دفاع نکردنهاش خیلی ناراحتم کرد احساس کردم دیگه تلاش کردن در زندگی بی فایده اس وقتی اون که نظراتش برام خیلی مهمه زحماتم رو ندیده. ناراحتی ام رو بهش گفتم ولی اولا کارم رو بی اخلاقی دونست، دوماً ازم ناارحت شد که قضاوتش کردم (نمره ام رو هم رد نکرده). آنچه برای من مهم بود برای اون نبود و حرفهای زده شده رو بی اهمیت میدونست. ازش انتظار حمایت داشتم اون موقع اما بعداً پشیمون شدم از انتظاراتم و پذیرفتم حتماً نظر اون درست تره.هرچند بینمون شکرآب شده و من از این قضیه باز ناراحتم... متأسفانه واقعاً آدم حساسی ام. حتی اگه ده سال قبل کسی حرف بدی بهم گفته باشه اصلاً فراموش نمی کنم. چون بسیار پیش اومده که تحقیرشده ام، طرد شده ام. حتی به خاطر حجاب و ظاهرم تحقیر شده ام. جدای از مواقعی که بسیار ناراحتم و خواب و خوراک و همه چیز تحت تأثیر قرار می گیره، برخی موقع ها هست که واقعاً انرژی زیادی دارم. خوشحالم. امید به آینده دارم (الان که کل انگیزه ام رو برای دکترا و کل فعالیتهای دیگه ام از دست داده ام). دوست دارم آنچه که خوندم یا دیدم واسه کسی توضیح بدم... واقعاً پرحرف میشم؛ چیزی که بعداً خودم رو به خاطرش سرزنش می کنم. اما خوشحالیهام موقتی ان. اصلاً عمیق و پایدار نیستن. بودن در کنار معدود افرادی من رو واقعاً خوشحال میکنه و بهم انرژی میده، اما بعدش احساس می کنم خودم رو بهشون تحمیل کرده ام و کلی خودم رو زیرسوال می برم. احساس نمیکنم برای دوستام مهم باشم. بیشتر احساس میکنم برای نفعی که دارم باهام دوستن. من به مشکلات همه گوش میدم و پابه پاشون حرص می خورم و ناراحت میشم اما این احساس متقابل رو ندارم. معمولاً از مشکلاتم نمی پرسن درحالی که من همیشه جویا میشم. دوستی قدیمی که از ابتدایی میشناسمش یک بار گفت صرفاً من اون رابطه رو ادامه دادم نه اون. واقعاً هم درست میگفت. بعد از اون حرف این احساس یکطرفه بودن بیشتر شد. دوست دارم ازجانب کسانی که دوستشون دارم و برام مهمن به رسمیت شناخته بشم (مثلاً راهنمام، که باهاش مشکل پیدا کردم). ولی وقتی فیدبکی نمی بینم واقعاً انتظار خوشحالی و خوشبینی نداشته باشید. نمی دونم چکار کنم بهتر بشم. چون دارو خوردن یا مشاوره شدن نه ذهنیت رو تغییر میده نه وضعیت رو...امکانش هست هر راهنمایی ای که صلاح می دونید بکنید؟ مشاهده پاسخ دکتر
56
پروپوزال

با سلام
میخواستم بپرسم شما مقاله های در مور تشخیص افسردگی با استفاده اسکن مغزی در هوش مصنوعی دارید
ممنون میشم برایم ارسال کنید .
با تشکر
علیکی
مشاهده پاسخ دکتر
57
ترس از آینده

من چند وقت پیش تو یه شرکتی کار میکردم، اونجا با یکی از همکارها به مشکل برخوردم و با هم درگیری های فیزیکی و لفظی داشتیم و این مسئله سبب شد که اون دوران خیلی اذیت بشم و یه دوره خیلی بدی داشتم از نگرانی ها و اضطرابهای زیاد، به دلایلی که ربطی به این ماجرا نداشت محل کارم رو عوض کردم و الان یه جای دیگه مشغول به کار دارم میشم، چند وقت پیش که دنبال کارای اداری محل کار جدیدم بودم به یکی از کارکنان اونجا برخوردم که رفتار عجیبی داشت اول ازم پرسید که اهل کجایی وقتی گفتم فلان شهر دعوتم کرد تو اتاقش و باهام گپ و گفت کرد و گفت خودم هم اهل همونجام و آدرس خونه رو پرسید و از خونواده ام پرسید و شماره ازم گرفت که مثلا اگه یه موقع کاری بود به هم کمک کنیم (البته خودش هم در مورد خانواده اش اطلاعات کامل داد و آدرس محل زندگیش رو هم داد) ولی این طرز آشنا شدن برام خیلی عجیب بود من اون موقع خیلی به فکر فرو رفتم تا 2 هفته فکرم مشغول بود، تا همین چند روز پیش تقریبا با خودم حل کرده بودم که یه دفعه وقتی تو تاکسی نشسته بودم دو تا مغازه دیدم که اسم صاحب مغازه اولی که روی مغازه نوشته بود دقیقا اسم فامیلی همین آقایی بود که ازم شماره گرفته بود و اسم صاحب مغازه دومی دقیقا اسم فامیل اون همکار قدیمیم بود که خیلی اذیتم کرده بود، مطمئنا از نظر ارتباط فامیلی مغازه ها ربطی به اونا ندارن ولی من به فکر فرو رفتم که نکنه این یه نشانه باشه که یعنی همونطوری که اون همکار قدیمیم اذیتم کرده این آقا هم توی محل کار جدید اذیتم میکنه؟ (چون مغازه ها هم هر دو پوشاک فروشی بودن! یعنی مثل هم بودن)
حالا من حتی به این فکر فرو رفتم که از این کار جدید انصراف بدم؟

میخواستم بپرسم که این موضوعی که تعریف کردم تا چه حد قابل اعتناست و کار کردن تو چنین محیطی ریسک کردن و نادیده گرفتن این هشدارها نیست؟

ممنون
مشاهده پاسخ دکتر
58
افسردگی

با سلام و احترام فراوان خدمت دکتر عزیز
مدت 5 ماه است که خانواده همسرم با من قطع ارتباط کردند بخاطر یکسری مسائل و من به شدت احساسا افسردگی و یاس میکنم و همسرم هم اصلا حال و روز من رو نمیبیند چه کنم دکتر؟
مشاهده پاسخ دکتر
59
پروپوزال

با سلام و احترام خدمت دکتر مجید محمد پور
من در رشته هوش مصنوعی در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل میکنم موضوع پروپوزالم تشخیص افسردگی با اسکن مغز با استفاده از هوش مصنوعی میباشد
میخواستم بپرسم شما میتوانید به من کمک کنید
منتظر پاسختان هستم
با تشکر
علیکی
مشاهده پاسخ دکتر
60
وسواس فکری و خرافات

سلام اقای دکتر من دختر 35 ساله هستم . تو روخدا کمکم کنید دیگه از وسواس فکری و خرافات نمیتونم ادامه زندگی بدم . میشه بگین باید از کجا شروع کنم؟ مشاهده پاسخ دکتر
61
استرس واضطراب شدید

سلام خسته نباشید ببخشید من استرس واضطراب شدیدی دارم لطفا بگین چیکارکنم ؟
درحدی که به مشکلات گوارشی هم مبتلا شدم
درضمن18سالمه خانم هستم
مشاهده پاسخ دکتر
62
افسردگی شیدایی

دکتر عزیز سلام شوهر من الان نزدیک به 4 یا 5 سال هست که مبتلا به افسردگی است..ولی به تازگی من با توجه به مطالب شما احتمال میدم افسردگی شیدایی داره..قرص آسنترا100و الپرزولام1 استفاده میکنه..مثلا پارسال اصلا افسردگی نگرفت ولی بی نهایت پرانرژی و سو مصرف الکل داشت تقریبا هر شب این برنامه ادامه داشت تا 4 ماه پیش که یکدفعه افسرده شده الان همش میخوابه سر کار هم نمیره...حالا این وسط من موندم و یه دختر 6 ساله و یه نی نی که هفته دیگه به دنیا میاد...خواهش میکنم راهنماییم کنین مشاهده پاسخ دکتر
63
افسردگی

مادرم نزدیک یک ماه است افسردگی شدیددارد
ما آوردیمش پیش خودمون تا ازمحیط استرس زای خانه دور باشه. این کار تا چند وقت میتواند موثر باشد؟
مشاهده پاسخ دکتر
64
داروهای خواب اور

ایا داروهای خواب اور می توانندایجاد وابستگی کنند؟ مشاهده پاسخ دکتر