161
رفتن بی دلیل

سلام ببخشید من پاسخ سوالمو دریافت کردم ولی من نمیخوام دلیل بلاک کردنشو بدونم میخوام از شما استاد عزیز بپرسم آیا راهی برای بازگشت وجود داره که من بتونم با راه حل روانشناسی برگردونم چون گفته شده با تکنیکهای nlp میشه برگردوند حقیقش من توان مالی شرکت در جلسلت روانشناسی رو ندارم اگه بشه بنده رو راهنمایی کنین ممنون میشم ازتون مشاهده پاسخ دکتر
162
افسردگی

سلام آقای دکتر.. من چند ماه است با پسری آشنا شدم که دوسال از من کوچکتر است اما پسر خوبی است و دوستش دارم..به تازگی متوجه رفتارهای ضدو نقیض او پرخاشگری و ناراحتی و غم و افسردگیش شدم..مشکلات زیادی در زندگیه شخصیش داشته و داره و نمیتونه به تنهایی حلش کنه از طرفیم نمیخواد منو از دست بده ولی مدام ناراحتم میکنه دیشب به من گفت قرص های افسردگیش رو قط کرده الان مدام تو خودشه و با کوچکترین واکنش من عصبی میشه.با علم روانشناسی تا حدودی آشنام. اما شماهم بهم راهکار بدید لطفا. ممنون مشاهده پاسخ دکتر
163
راهنمایی برای ترک اعتیاد.شدیدا اورژانسی

سلام اقای دکتر.من یک جوان ۲۳ ساله هستم و حدود ۵سال است ک اعتیاد به مواد مخدر را دارم.در این ۵سال بیش از ده بار اقدام به ترک کردم اما نتوانستم.حتی تا حدی شد ک کلا قیافه ام تغییر کرد.خودم از قیافم خوشم می آمد وزنم زیاد شده بود و خوراکم همینطور.بسیار غبراق و سحر شده بودم.اما بازم با فشار فکری ای ک داشتم رفتم ب سمت مواد.و دوباره و دوباره.اقای دکتر ازتون خاهشمندم تورو بجان عزیزت یک راه حل بهم بده تا ترک کنم و دیگه سمت مواد لعنتی نروم.دیگه اعتبارم پیش خانواده و دوستان و آشنایان از بین رفته.بخدا دیگه خسته شدم.ممنونم از لطفتون مشاهده پاسخ دکتر
164
ترک اعتیاد

سلام آقای دکتر مدت 3ماه ونیم به صورت خود درمانی با 1چهارم قرص متادن 40 شروع به ترک نمودم .کمکم مقدار آن راکم وفاصله زمان را زیاد ونوع آن رابه 20وبعد به 5 تغیر دادم ودر انتها چندروز ب2 مصرف وهمان هم به شکل فوق کم وحذف نمودم وحالا 5روز است هیچ قرصی مصرف نمی کنم .ولی خیلی اذیت کننده است اللخصوص شب ها باید چه کنم ؟ سن 35 مدت مصرف 13سال .مدت مصرف فشرده 5سال .آخرین مصرف شیره مشاهده پاسخ دکتر
165
عدم پذیرش شرایط

سلام آقای دکتر
من امسال ۳۰ سالم میشه و از سن پایین درگیر بیماری آرتریت روماتوئید هستم و دارو مصرف میکنم(پردنیزولون، متوترکسیت و... که ۳سال هست اتانرسپت ۲۵ جایگزین متوترکسیت شده)
سال ۹۴ برای یکی از عزیزترین افراد زندگیم یه تصادف خیلی بد پیش اومد که من بخاطرش خیلی استرس کشیدم و غصه خوردم و یکجورایی حس عذاب وجدان داشتم در مورد این قضیه(من سال ۹۰ جراحی تعویض مفصل هیپ داشتم و ایشون اون موقع از کسانی بودن که مثل پدر و مادرم از من مراقبت کردن).سال ۹۵ به دکتر مراجعه کردم و تشخیصشون دپرشن ماژور بود، داروهایی مثل سرترالین و کلونازپام بهم دادن ولی لرزش بدن میگرفتم و ادامه ندادم، سعی کردم مدل زندگیمو تغییر بدم و درواقع بیماری رو سرکوب یا فراموش کنم(حس میکردم توش تونستم موفق باشم)
محیط کاریم یه محیط چالشی ولی پرانرژیه، سعی میکردم استرس کارم رو کمتر کنم و بیشتر از محیط کارم انرژی بگیرم ولی پاییز گذشته بخاطر مشکل گوش به دکتر مراجعه کردم و ایشون تشخیصشون منییر بود، کارم رو کم کردم ولی از طرف مدیریت روی نحوه و میزان کارکردنم فشار بود تا اینکه چند ماه پیش یه شوک بهم وارد شد از طرف فردی که من بهش اعتماد کامل داشتم و از اونموقع اعتمادم به دیگران و خودم خیلی پایین اومده، وزن از دست دادم، اشتها ندارم، کم حرف میزنم و بی انرژی هستم، به خودکشی فکر میکنم ولی بخاطر مادرم فقط فکر کردم بهش و اقدام نمیتونم بکنم(قبل از این اصلا بهش فکر نمیکردم و بشدت باهاش مخالف بودم) ، اعتقاداتم خیلی ضعیف شده، نسبت به آزار و اذیت خیلی شدید واکنش نشون میدم و واکنشی که توی اون لحظه نشون میدم رو بطور کامل یادم نمیمونه، بیخودی دلم میگیره و گریه میکنم، نسبت به تغییر حالتی که توش هستم اینرسی شدید دارم، خیلی زیاد فکر میکنم و فکرام دایره واره، خوابم خیلی کم و نامنظم شده، احساس بی انگیزگی و ناامیدی زیادی دارم
در عین حال تلاش میکنم که وضعیت رو عوض کنم، کلاس هایی که فعالیت توش بالاست یا علاقه خودم بهش زیاده شرکت میکنم تا یک مقدار از این وضعیت خارج بشم ولی باز شب که میشه همون آدم برمیگرده، الان ۴ ماهه وضعیت من همینه
من باید چیکار کنم؟
مشاهده پاسخ دکتر
166
ترک اعتیاد

با سلام و خسته نباشد
من یه برادر مبتلا به اعتیاد دارم که نمیدونم چطور باید مشتاق‌ش کنم به ترک، دو بار تابحال ترک کرده ولی دوباره شرو کرده واقعا دیگه خسته شدیم یکی بهمون گفت که اصلا به روش نیاریم تا وقتی خودش خسته میشه ولی اصلا جواب نداده خسته نشده هیچ بیشتر شده مصرفش.
مشاهده پاسخ دکتر
167
تمکین

سلام.وقت شمابخیر.یک هفته دیگه سالگرد ازدواجمه که میشه 12ماه از ازدواجم میگذره وتوعقدم.شوهرم سربازه وبیکار.ماسنتی ازدواج کردیم.خودم مدرسم.ایشون ازمن4سال کوچکترنو31ساله.از قبل عقدم درموردتمکین وحرف گوش شدن تاکیدمیکردندومن درجواب به ایشون میگفتم من برده نیستم واو فقط حرف خودشومیزد.ماچون دردوشهرمتفاوتیموازهم دوریم بارهاسرقضیه سوالاتش درموردخانوادموخاهروبرادرم منو کلافه میکردوریزریزسوالاتی که من دوسنداشتم جواب ندمومیپرسیدمن کلی جواب میدادم تابالاخره گفتم دوستندارم بگم وحرف منوجواب سربالادانستوگف پس زندگی خاهرت به من ربط نداره؟بعدشم گف تودروغگویی وحرف گوش کن نیستی چون من یکباراوایل براناراحت نشه قول دادم ولی باکاراش منصرف شدم.بهم گفت که هرچی اینکاروکش بدی کمکم ازم دورمیشیوازدلم میری.بعدشم گف تاتمکینم نشدی منتظرم نباش.گف منومیشناسی که.حالاببین چی میشه بااین کارات.بعدشم خدافظی کردودیگه پیام ندادوگوشیشوخاموش کرد.قبلش گف اگه زندگی خاهرت به من ربط نداره پس دیگه نگو خونشون بیام.احساس میکنم میخادرفتوامدشوباخاهروبرادرموخانوادم قطع کنه چون من بعدعقدم باید برم توشهراون زندگی کنمو..حالاچندوقتیه ن زنگ ون پیام میده.نمیدونم چکارکنم چون این عوض بشونیست که نیست.ممنون میشم کمکم کنین.قبلاهم کمی از اخلاقشون درسوال قبلا پرسیدموکمی اشناهستین.باتشکر
درضمن خانواده ایشون سطح پایین هستن وهمیشه منوتحقیرمیکنه وخانوادشم رفتوامدنمیکنن وتاحالا برام خرجی که درسطح ابروی خانوادم باشه انجام ندادن ولی من بازم گدشت کردم ولی انگارنه انگار
مشاهده پاسخ دکتر
168
تمکین

سلام.وقت شمابخیر.یک هفته دیگه سالگرد ازدواجمه که میشه 12ماه از ازدواجم میگذره وتوعقدم.شوهرم سربازه وبیکار.ماسنتی ازدواج کردیم.خودم مدرسم.ایشون ازمن4سال کوچکترنو31ساله.از قبل عقدم درموردتمکین وحرف گوش شدن تاکیدمیکردندومن درجواب به ایشون میگفتم من برده نیستم واو فقط حرف خودشومیزد.ماچون دردوشهرمتفاوتیموازهم دوریم بارهاسرقضیه سوالاتش درموردخانوادموخاهروبرادرم منو کلافه میکردوریزریزسوالاتی که من دوسنداشتم جواب ندمومیپرسیدمن کلی جواب میدادم تابالاخره گفتم دوستندارم بگم وحرف منوجواب سربالادانستوگف پس زندگی خاهرت به من ربط نداره؟بعدشم گف تودروغگویی وحرف گوش کن نیستی چون من یکباراوایل براناراحت نشه قول دادم ولی باکاراش منصرف شدم.بهم گفت که هرچی اینکاروکش بدی کمکم ازم دورمیشیوازدلم میری.بعدشم گف تاتمکینم نشدی منتظرم نباش.گف منومیشناسی که.حالاببین چی میشه بااین کارات.بعدشم خدافظی کردودیگه پیام ندادوگوشیشوخاموش کرد.قبلش گف اگه زندگی خاهرت به من ربط نداره پس دیگه نگو خونشون بیام.احساس میکنم میخادرفتوامدشوباخاهروبرادرموخانوادم قطع کنه چون من بعدعقدم باید برم توشهراون زندگی کنمو..حالاچندوقتیه ن زنگ ون پیام میده.نمیدونم چکارکنم چون این عوض بشونیست که نیست.ممنون میشم کمکم کنین.قبلاهم کمی از اخلاقشون درسوال قبلا پرسیدموکمی اشناهستین.باتشکر مشاهده پاسخ دکتر
169
اعصاب و روان

با سلام و احترم
ضمن تشکر فراوان از توجه و پاسخ شما در سوال قبلی بنده؛راهنمایی شما بسیار امیدوارکننده و کمک کننده بود برای من.
پزشک گرامی؛ من الآن نزدیک به یک ماه است که دوباره شروع به مصرف دارو کرده ام واین بار پزشک بعد از سوالاتی از من تشخیص وسواس و افسردگی ماژور را داد(البته خودم احتمال افسردگی را میدادم ولی فکر نمیکردم وسواس داشته باشم و برای مشکلات گوارشی و حالت تهوع زیاد که متخصص گوارش تشخیص عصبی بودن داده بود مراجعه کردم و...) و اس سیتالوپرام20برایم تجویز کرد.حال من هنوز ضعف گوارش به خصوص حالت تهوع را دارم و(چکاپ کامل قلب و مغز هم انجام دادم) البته علاوه بر علائم گوارشی یه سری حالات هم در طول روز دو سه بار هر بار2ساعت بهم غلبه میکند(احساس میکنم جانم میخواد در برود و برای رهایی از این حالت احساس درماندگی تمام میکنم ویا دلم میخواد فریاد بزنم یا گریه کنم ولی نمیتوانم.
حال با این اوصاف نمیدانم دیگر چه کار کنم؛باید صبر کنم تا دارو اثر کند ویا اینکه دارو اثر کرده است ولی من خوب نشدم،خلاصه دکتر سردرگم شدم و نمیدانم در مراجعه بعدی به روانپزشک چه بگویم!؟و اینکه بیماریهایم به کابوس تبدیل شده(هر مشکلی که برایم ایجاد میشود و به پزشک مراجعه میکنم میگویند عصبی است)
عذر میخوام پرگویی کردم.
با سپاس
مشاهده پاسخ دکتر
170
اختلال شخصیتی

سلام آقای دکتر
من دخترم۲۲ سالمه،راستش چند وقتیه به افسردگی دو قطبی مشکوک شدم،چند روز خوبم،حوصله همه رو دارم،کارامو راحت انجام میدم خوش اخلاقم ولی یهو فرداش که پا میشم از خواب ب شدت بی حوصله میشم،حالم گرفتس،بدنم کوفته س،اصلا حوصله جواب دادن ب بقیه رو ندارم و دلم میخواد کسی کاری به کارم نداشته باشه،واااقعا قدرت تصمیم گیری ندارم،هر لحظه نظرم عوض میشه مخصوصا وقتی خواستگار میاد،مثلا اولش میگم خوبه قبوله یهو فرداش میگم اصلا نمیخوام باز روزی که حالم خوبه پشیمون میشم مخالفت کردم،خونواده همش دعوام میکنن و میگن تعادل روحی نداری آبروی ما رو بردی با این رفتارات،ولی واااقعا دست خودم نیست،۳سال پیش با کسی وااااااقعا از بچگی همو دوست داشتیم میخواستم ازدواج کنم اول اوکی دادم و همه چی خوب داشت پیش میرفت که یهو یه حالتی مثل افسردگی شدید اومد سراغم واااقعا حالم بد بود و گفتم نمیخوام ازدواج کنم میخوام تنها باشم،خیلی همه چی بهم ریخت همه عصبانی بودن،این حالتام بیشتر وقتی میخوام یه کار مهم کنم میاد سراغم مثلا ازدواج،سرکار رفتن،مصاحبه شغلی،آشنا شدن با آدمای جدید،الان باز بحث ازدواج پیش اومده و من همونجوری شدم،بعضی وقتا از شدت کلافگی کلی گریه میکنم و دلم میخواد خلق ثابتی داشته باشم بتونم درست تصمیم بگیرم،به نظر شما با این اوصاف آیا لازمه من اصلا به ازدواج فکر کنم؟خانوادم همش میگن موقعیتای خوبتو سر این رفتارات داری از دست میدی و همش عصبانین ازم
مشاهده پاسخ دکتر