211
توهم و ترس

سلام... ممنون از وقتی که میزارید... بزرگترین فوبیای من در زندگی ازدواج هس
ت... حتی از مرگ هم انقدر نمیترسم. یعنی ترجیح میدم بمیرم ولی روزی نیاد که بشنوم کسی اومده خواستگاری یا بهم علاقه داره. حتی نوشتن این جمله هم منو آزار میده. و بدتر از اون اینکه اغلب توهم دارم که خیلی ها بهم علاقه دارن و واقعا این فکر داغونم میکنه خیلی وقتها فهمیدم اشتباه میکردم اما خیالم راحت نمیشه. دیگه مغزم خسته هست از این نگرانی... از کودکی همینطور بودم تا الان که بیست و دو سالمه... نگرانی نمیزاره کاری کنم... غیر مستقیم هم به خانوادم گفتم که هیچ وقت قصد ازدواج ندارم اما فکر اینکه کسی بهم علاقه داشته باشه هم عصبانیم میکنه
مشاهده پاسخ دکتر
212
دوقطبی

سلام من 6 ماهه با آقایی عقد کردم الان متوجه شدم دوقطبی داره و 12 ساله تحت درمانه.به گفته ی پزشکشون نوع1 و شدیده و الان بستری شده و شوک درمانی میشه.میخواستم ازتون بپرسم میشه باهاش زندگی کرد؟آخه ناتوانی جنسی هم داره که دکترش گفت به خاطر داروهایی که میخوره. مشاهده پاسخ دکتر
213
ترک متادون

سلام جناب دکترمدت ۴ سال متادن مصرف می کردم که جمعاروزی ۸عددقرص ۲۰میلی گرمی دردومرحله.تصمیم ترک گرفتم مدت ۱۲روزروزی ۴۵عدددیفنکسیلات خوردم که دردولرزوکمردردوالتهاب دارم امروز دیفنکسیلات نخوردم تاالان اما حدودساعت ۱۸شب ۳عدداستامنیفون کوایئن خوردم ولی التهاب پادرد ضعف دارم وهنوزبدنم نیاز دارداگردستورترک درست رابفرمائیدممنونم مشاهده پاسخ دکتر
214
اختلال دوقطبی

سلام.خسته نباشید.من برام سوال پیش اومده که ایا من دوقطبی ام یا دچار خشونت شدید شدم.من یادم هست وقتی که خیلی سنم کم بود میخواستم دهن مامانمو بگیرم و خفش کنم وقتی خواب بود درحالی که واقعا عاشقشم یا حتی تو بچگیم بارها خواستم خودکشی کنم طوری که یه چیزی دور گلوم میبستم وتا مرز خفه شدن میرفتم یا شبا رو صورتم بالش میزاشتم تا تو خواب خفه بشم...دوره نوجوونی بدتر شدم زیاد اقدام به خودکشی کردم درحالی که بسیار به خدا معتقدم...گاهی عاشق یه موضوعی میشم و همش پیگیر اون موضوعم و بعد میبینم که چقدر بی معنی بوده.یه وقتایی خیلی میخندم خیلی مهربون میشم ولی یه روزایی خشن و بداخلاق و بی رحم...الان مدت زیادیه مدام تو فکر اینم که وقتی داداشم خوابه با یه چیزی بزنم تو سرش بمیره یا دارو تو غذا یا چاییش بریزم...تو ذهنم انگار دونفر هستن که مدام باهم حرف میزنن و دعوا میکنن...من خیلی میترسم چون وقتی خشن میشم دیگه هیچی دست خودم نیست اگه کنترلم کنن خودزنی میکنم...زیاد پیش اومده تو اوج خنده گریه کردم کاملا بی دلیل.ممنون میشم راهنمایی کنین. مشاهده پاسخ دکتر
215
افسردگى

سلام خسته نباشيد
عاشق فردى افسرده هستم كه شديداً بي حوصله و عصبى است ميدونم كه اونم دوسم داره ولى اينكه احساسشو نشون نميده و مدام بهم ميگه كه دارم ناراحتش ميكنم درحالى كه كارى نميكنم من ميگه خوشحالش نميكنم و وقتى بهش ميگم كه چجورى خوشحالش كنم هم جوابى بهم نميده و طفره ميره و ميگه كه حوصله بحث نداره
چيكار بايد بكنم؟
مشاهده پاسخ دکتر
216
وسواس نجس پاکی

سلام وقت بخیر من حدود 12ساله که گرفتار وسواس نجس پاکی هستم و واقعا خسته شدم میخواستم دکتری مراجعه کنم که در این زمینه تبحر داشته و بیماران قبلی نتیجه گرفته باشند مشاهده پاسخ دکتر
217
افسردگی

سلام و خسته نباشید ...ببخشید شوهر من به تشخیص روانپزشک افسردگی شدید داشتن که چن ماه قرص استفاده میکردن و هر ماه هم قرصاشونو عوض میکرد .ماه پیش قرص ایمی پرامین 25 میلی به همراه قرص برای تقویت جنسی و همینطور امپول تستوسترون تجویز کردن ....بعد شوهرم قصد قطع قرصا رو داشتن که وقتی به دکتر مراجعه کردن این قرصا رو براشون تجویز کردن سلکوسیب 200...دپاکین 200 میلی گرم ...وازونیدین 2/...گاباپنتین ...تریمونتیل 100....که تقریبا حدود دو هفته هر روز استفاده کردن الان چون قصد قطع قرصا رو داره یه روز در میون استفاده میکنه ...نظر شما رو میخواستم بدونم و علت اینکه این قرصا رو براشون تجویز کرده مشاهده پاسخ دکتر
218
اختلال روانی

سلام با دختری آشنا شدم جهت ازدواج یکباره اخلاقش عوض میشه بدون هیچ دلیل و شروع به بداخلاقی میکنه،داد میزنه،پرت میکنه وسایل،بقدری عصبیت میکنه تا کتک بزنی بعد شروع به گریه میکنه و.....بعدش خوب میشه دوباره مریضیش چیه مشاهده پاسخ دکتر
219
چگونگی ترک اعتیاد یک دوقطبی

با عرض سلام؛
من یک پسر ۴۰ساله هستم، تا دیپلم درس خوندم، ازدواج نکردم و الان با مادرم زندگی می‌کنم. در حال حاضر در چنگال ۲ بیماری “اختلال دوقطبی” و “وسواس فکری” گرفتارم. البته سرآغاز این موضوع برمیگرده به دوران نوجوانی و تا حالا از نظر اجتماعی، خانوادگی، مالی و... بی‌نهایت آسیب دیدم!
حتی الان شغلی هم ندارم! تا حالا بی‌شمار کار و شغل رو به دلیل ماهیت بیماری‌ام و متعاقبا عدم وجود ثبات فکری و عملی و طرز تفکر اشتباه و وحشتناکم نیمه‌کاره رها کردم... این فقط مثال کوچکی بود بر تأیید و تأکید کلام خودم.

اکنون پرستار شبانه‌روزی مادرم هستم که بدلیل شکستگی یکی از مهره‌های ستون فقرات زمین‌گیر شده و من هم از ایشون پرستاری می‌کنم.
مشکلات زیادی دارم که امیدوارم بتونم یکی‌یکی از سدّ راهم بردارم، اگرچه راه زیادی در پیش دارم.
یکی از مشکلات بزرگ من، استفاده از روان‌گردان هست. در حال حاضر هر روز شیشه می‌کشم و بابت این موضوع بسیار در عذابم چون مدت اعتیادم به شیشه حتی به یک سال هم نمیرسه! واقعا نمیدونم چطور منِ ۴۰ ساله باید تو این سن گرفتار این اسباب‌بازی بشم!
قبل از اعتیاد به این لعنتی، شدیدا الکل مصرف می‌کردم. به هر حال توی هر بُرهه‌ از زمان باید یه اسباب‌بازی و مصرف غیرمتعارف می‌داشتم که همیشه داشتم.
برای ترک شیشه تا حالا بیش از ۱۰ بار اقدام کردم اما ناباورانه نتونستم، قرص ریتالین گرفتم که مثلا هم‌پایه همونه، گفتم اگر به ریتالین آغشته بشم، خیلی آبرومندانه‌تره، الان متاسفانه هم ریتالین می‌خورم و هم شیشه مصرف می‌کنم. حتی نمیدونم که اصلا آیا میخوام که دیگه شیشه رو ترک کنم یا نمیخوام؟ ولی براش جوابی ندارم. این نشون میده که هنوز دلم میخواد شیشه مصرف کنم. همه میگن که اگر بخوای میتونی دیگه نکشی ولی باور کنید به تنهایی نتونستم و نمیتونم!
از طرف‌ دیگه بخاطر بیکار بودنم خیلی از نظر مالی تحت فشار هستم و نمیتونم هزینه روان‌درمانی و مشاوره‌درمانی رو بپردازم....
شما به من بگید من چه کنم ؟؟؟
بسیار سپاسگزارم
مشاهده پاسخ دکتر
220
سردرگمی..بی خوابی ..وسواس..

سلام.. نمیدونم از کجا شروع کنم..
لطفا بعد خوندن این پیام جواب منو بدین تورو خدا..
من حدود ۶ ماه پیش با شخصی دوست شدم...دختر آزادی بود..
همه چیز خوب بود تا بعد اینکه بهم گفت قبل از من رابطه جنسی داشته..بعد اون رابطه مون شد دعوا و بحث...
منم همش فکر و خیال اینکه نکنه دروغ بگه..نکنه با کسه دیگه بوده باشه همیشه باهام بود...اون تایم تو سوپر مارکت کار میکردم...
تایم کارم زیاد بود..فشار روم زیاد بود...فکر و خیال این خانم هم همش باهام بود..بعضی روز ها واقعا خسته میشدم...
حس میکردم مغزم خسته است..توان سابق رو نداشتم..
بعد از مدتی با اون شخص رابطه جنسی برقرار کردم...اما تو طول رابطه همش فکرم درگیر همون افکار بود که باعث شد ازش زده شم.. بعد اون دعوا و بحثمون زیاد تر شد... جدا شدیم از هم..
بعد جدایی میومد با حرفاش منو آزار میداد و بهم حس عذاب وجدان میداد.. بعد چند هفته دیگه داشت حالم بهتر میشد که یه مقاله تو نت خوندم در باره ایدز... از اون شب به مدت ۲ هفته همش فکر و استرس اینکه نکنه ازش ایدز گرفته باشم باهام بود..
یهنی استرس و فکر و خیالم جوری بود که زندگیم از حالت روتینش خارج شده بود..نه حال داشتم ساز بزنم ..نه حوصله داشتم برم کلاس دانشگاه...انگار پذیرفته بودم ایدز دارم خودم رو خیلی باخته بودم... تا اینکه آزمایش دادم و منفی شد...بعد اون یکم راحت بودم که بعد چند روز افکار خود کشی اومد تو سرم...نه اینکه بخوام انجام بدم..آخه دلیلی نمیبینم که انجامش بدم...
اما خیلی بی حوصله شدم..تنبل شدم..همش خوابم میاد...
میرم بیرون الکی ...نمیدونم دارم چیکار میکنم...سر در گم شدم...
۱ ماه همش استرس و فکر و خیال شدید با هام بوده..
مثلا چند روز پیش بابام رفت رشت... گوششیش همراه اش نبود..
یکم دیر کرد..من تو ذهنم میگفتم مرده حتما... حتما تصادف کرده که دیر کرده..حتی مراسم ختمشم تصور میکردم...
الان که نگاه میکنم میبینم اصلا عادی نبود افکارم..یعنی دیوانه شدم؟؟
هر چقدر هم میخواستم افکارم رو خارج کنم از اون موضوع نمیشد..
میدونستم اشتباه افکارم اما باز نمیتونستم کنترلش کنم...
تو رو خدا کمک.کنید...این افکار خود کشی من و بی حال و بی رمق میکنه..من هنوز دوس دارم به خیلی چیزا برسم..
اما الان سر در گمم..نمیدونم چی کار کنم با این وضعم...
هر چیزی تو ذهن من زیادی بزرگ میشه...و نمیتونم کنترلش کنم..
از روان پزشک هم میترسم..میترسم دارو شیمیایی بخورم بدتر بشم..یا عوارض بده.. لطفا جواب بدید
مشاهده پاسخ دکتر