21
افسردگى و اضطراب

سلام اقاى دكتر من ١٩ سالمه و به مدت ٢ ساله كه دچار يه سرى وسواس توى زندگيم شدم ادم كمالگرايي هستم و دوس دارم همه چي تحت كنترلم باشه وقتى زندگيم از دستم در ميره زچار اي استرس خيلي خيلي زيادي ميشم به طورى كه زندگيم فلج ميشه نميتونم هيچكارى كنم فقط گريه ميكنم نميتونم بخوابم و متاسفانه به خودزنى رو اوردم چون درد بدنى ذهنمو منحرف ميكنه و ميتونم اروم بشم و خيلي خيلي حساس شدم و انگار ذهنم فقط دنبال عيبو ايراد ميگرده اين افكار مغز منو ميخوره و من كلا روابط اجتماعى خوبي ندارم و اصولا از ادما خوشم نمياد و اين باعث شده تنها و منزوى بشم اقاى دكتر خيلي خستم خيلي خستم يك سالي ميشه كه فكر خودكشي دارم ولى حتى توى مردن هم وسواس دارم من نميخوام بميرم فقط ميخوام اروم باشم دوس دارم يه مدتى فقط بخوابم ولى نميشه خانوادم شرايطمو درك نميكنن با اين كه خواستم براى درمان اقدام كنم حمايتم نكردن و به شدت مخالف درمان دارويي هستن بنظرتون من به دارو نياز دارم؟ بايد چيكار كنم اصلا ميتونم عادي بشم يا نه مشاهده پاسخ دکتر
22
هزارتا مشکل دارم!!!!!!!!!

سلام آقای دکتر امیدوارم به سوال من جواب بدید. من پسری هستم 21 ساله..من چهار پنح ساله مشکلاتی برام ایجاد شده اما ترجیح میدم از اول زندگیم براتون بگم......آقای دکتر من تا جایی که یادمه تا سن هشت سالگی همه ویژگی های زندگیم عادی بود....یعنی از بدو تولد تا هشت سالگی خوب بودم و عادی رفتار میکردم مدرسه میرفتم درسم خوب بود میرفتم توی کوچه با بچه ها بازی میکردم و همش میرفتم خونه فامیلامون....خوب بودم....اما از 9 سالگی برخی تغییرات عجیب ایجاد.... این تغییرا رو اطرافیان مسگفتن... مثلا تا سن هشت سالگی کسی ایراد از من نمیگرفت.... اما از سن 9 سالگی چندتا تغییر کردم...یکی اینکه همش توی خونع بودم و بیرون نمیرفتم....و یه مقدار نه زیاد علاقم به آدما کم شده بود... و شر وع کرده بودم به چاق شدن....و دیگه توی کوچه نمیرفتم....خونه فامیلامون هم نمیرفتم...
این وضعیت ادامه پیدا کرد تا رسیدم سن 11 سالگی.... از اونجا به بعد یه تغییر دیگه علاوه بر این ها در من ایجاد شد و اون این بود که وسواس به تمیزی پیدا کردم... و اون وسواس رو تا همین الان که 21 سالمه دارم و هرسال هی شدتش بیشتر میشده...بعدش از 11 سالگی به بعد اینجور بودم تا رسیدم سن 13-14 سالگی... البته اینم بگم اقای دکتر من از زمان بچگی مامام و بابام باهم مشاجره داشتن...خب رسیدم به سن 13-14 سالگی و دوم راهنمایی رو تموم گردم... بعد پدرو مادرم از هم جدا شدن و من شروع کردم به تنهایی زندگی کردن در یگ ساختمان دو طبقه.... چیزایی که از اطرافیان میشنیدم اینا بود... میگفتن این بچه چرا هیچ حس مهر و محبتی به مادرش نداره و به باباش نمیگه مادرمو برگردون... راست هم میگفتن اصلا حس علاقه و مهر و محبت به اعضای خونوادم نداشتم..و دلیل اینکه نمیگفتم مادرمو برگردون این بود که دوس داشتم تنها باشم.... بعدش اینکه همه میگفتن این بچه چطور خودش تنهایی داره توی اون خونه زندگی میکنه؟....اینا بود....بعدش یه تغییر دیگه وقتی میرفتم مدرسه در من ایجاد شده بود اونم این که سرکلاس خیلی شادو سرحال بودم و به هیچی فکر نمیکردم..و درعین حال فوق العاده زودرنج بودم و اگه یکی از همکلاسی ها باهام جروبحث میکرد سریع باهاش درگیری فیزیکی پیدا میکردم... این مسئله ادامه میدا کرد و من یک سال تنها زندگی کردم.... تا اینکه به 15 سالگی رسیدم و درهمین زمان رفتم اول دبیرستان و رفتم با زن بابام و بابام و داداشم زندگی کردم.. تغیراتی که این زمان کرده بودم اینا بود.... خیلی گوشه گیر و منزوی بودم.... با زن بابام و خونوادم اصلا حرف نمیزدم.... زن بایام بیشتر اوقات بام دعوا میکرد اما من انگار قدرت تکلم نداشتم که جوابشو بدم.... خیلی ساکت شده بودم....سرکلاس هم میگفتن چرا اینقدر ساکتی تو......این مسئله گذشت و به 16 سالگی رسیدم و رفتم دوم دبیرستان.....افت تحصیلیم شدید تر.... گوشیه گیر تر و متزوی تر شده بودم... و در کمال ناباوری مثل سال سوم راهنمایی اینبار هم سرکلاس خیلی میگفتم و میخندیدم و زودرنج بودم...و بعضی اوقات خیلی خسته و ساکت..در همین حین برای یه مشکل رفتم دکتر عمومی و گفتم خودارضایی میکنم یه قرص بده تا خوب شم... اون دکتر هم قرص فلوکستین بیست میل داد و من اونارو به طور دوره ایی مثلا هر سه مار یه بار تا سن هجده سالگی مصرف کردم.....بعد در همین حین که سالم بود.... اینم بگم که اون موقع وزنم شده بود 76 کیلو....درصورتی که پانزده سالگی وزنم 95 کیلو بود..... بعد اینم بگم که از سن 15 سالگی تا به امروز من جلوی افتاب نرفتم.... چشام فوق العاده حساس شده و خودمم از افتاب متنفرم.... هربارم که میرم بیرون با یه پوشه حلوی اصابت نور رو میگیرم..... بعد برگردیم به اوت قسمت که داشتم مسائل 16 سالگی رو میگفتم.توی اون دوران فکر میکردم زن بابام میتونه ذهن منو بخونه....حتی ا چند نفر پرسیدم ایا کسی میتونه ذهن یه نفر دیگرو بخونه؟؟؟ همش فکر میکردم درحال نقشه و توظئه بر علیه منه...این موضوع گذشت و رسیدم به 17 سالگی و رفتم سوم دبیرستان.....اینبار دیگه اون علائم خیلی شدید تر شده بودن ... دیگه اصلا سرکلاس درس با کسی حرف نمیزدم....اما سرکلاس زبان که میرفتم فوق العاده شاد و سرحال و پر انرژی بودم!!!..توی خونه بیشتر منزوی شده بودم و زن باباممم هرروز بام دعوا میکرد و من هیچی نمیگفتم چون نمیتونستم حرف بزنم... بعد از 17 سالگی به بعد شزوع کردم به چاق شدن.... به 18 سالگی که رسیدم دوباره چاق شدم و وزنم رسید 97 کیلو دوباره..این مرحله اومده بودم با مادرم زندگی میکردم.....اینبار اون علائم فوق العاده شدید تر شده بودن همش خسته و خواب الود بودم سرم فوق العاده درد میکرد از ا دما متنفر و فراری بودم و خیلی خجالتی بودم..اینبار به پیش دانشگاهی رفته بودم و درسم وحشتناک افت کرده بود.. به 19 سالگی که رسیدم وزنم شد 80 کیلو..... بعد رفتم دانشگاه..... 19 سال و 6 ماهگی یه فکراپی اومد به ذهنم که خدا وجود نداره... و چیزی توی ذهنم ساختم که اون میتونه هرخواسته ایی دارم براورده کنه و همش به اون میگفتم و فکر میکردم دلیل این مشکلات من خداست..... این مسئله گذشت و رسیدم 20 سالگی و وزنمم 92کیلو...... قضیه اصلی مشکلات من از اینجا به بعد شروع میشه آقای دکتر..... البته اینم بگم...که توی دانشگاه وضعیت درسم یرگشت به همون خوبی که توی دوران ابتدایی و راهنمایی بود...یعنی توی دانشگاه درسم خوب شد..... از 20 سالگی به بعد دو حالت داشتم.... یکیی اینکه گاهی اوقات فوق العاده شاد و سرحال و سرزنده و زودرنج بودم...گاهی اوقات همش فکر میکزدم و بیحال و منزوی و سکوت مطلق.... وقتایی که شاد بودم سرکلاس همه بامن حرف میزدن و میگفتن و مخندیددیم اما وقتایی که بیحال و افسرده بودم هیچکس بام حرف نمیزد و فگر میکردم همه ازم متنفرن.... اونوقت این دوحالت از 20 سالگی به بعد شروع شد....برخلاف گذشته این حس سرخوشی رو داشتم....اما اینبار این حس سرخوشی که همراه با اون حالت افسرده بود...محدود به مکان و زمان نمیشد و هرجایی ممکن بود این حسو داشته باشم....در صورتی که اون حس سرخوشی که قبلا داشتم بیشتر سرکلاسا بود............ این حس سرخوشی کع یعد از 20 سالگی پیدا گرده بودم خیلی شدید تر بود و اون حالت افسرده ایی که داشتم هم نسبت به زمانی که 18 سالم بود یه خورده کمتر شده بود و کمتر افسردع بودم ..به اون شدت خسته و بیحال نبودم...اما بازم بیحال و خسته و بی روح و منزوی و گوشه گیر بودم........وقنی که 20 سالم شد و این دوحالت شروع شد.... وقتایی که حس سرخوشی داشتم یه تفکزاتی داشتم و ته دل عمیقا بهشون ایمان داشتم که واقعی هستن..... اونا اینا بودن....فکر میکردم که یه موجود فضایی هستم....از فضا ادمدم فوق العاده قوی ام.... قانون اساسی هم برای خودم وضع کرده بودم....قانون اساسی اول اینکه هرکی به خدا و قران ایمان داره تیکه پاره کنم و اتش بنم...قانون دوم اینکه همه ادما بد هستن و باید از بین برن ...قانون سوم اینکه اصلا نباید عصبانی شم....قانون چهارم اینکه حس عشق و دلسوزی و دلرحم در من نباید وجود داشته باشه...... اقای دگتر استارت اینا از 20 سالگی بود.... قبلا که گاهی اوقات شاد بودم.... اینکه یه موجود فضایی بودم و این قانونا به ذهنم نمیومد..... خب....حالا از 20 سالگی بعد کع این دو حالتو داشتم....شبا یک دوساعت طول میکشه تا خوابم ببره...انگار که ضربان قلبم نمیزاره بخوابم.... وقتایی هم که توی حالت افسرده هستم رشته های افکار تندتند میان به ذهنم ....نمیتونم جلوشونو بگیرم.... و بیشتر یکی دوساعت به یه نقطه زل میزنم و فکر میکنم.....یه صداهم توی سرمه که همش حرف میزنه....مثلا تصور میکنم دارم با یکی حزف میزنم و یه مسئله رو براش توضیع میدم....و اون صدا توی ذهنم حرف میزنه....اونوقت یه مسئله دیگه اینکه فکرای بد که میان به ذهنم نیم ساعت وقت صرف میکنم تا این فکرای بد رو حل کنم.... مثلا یه اتفاقی افتاده توی ذهن میگم اینجور نبوده و یه جور دیگه یوده و وقتی این مسسلع رو توی ذهن حل میکنم ارامش میگیرم اما وقتایی که حل نمیشه اضطراب دارم همش...... بعدش اینکه از همون موقع گاهی وقتا دوساعت پشت سر هم میخندم.....هر دوسه ماه یکبارم نیم ساعت گریه میکتم..... البته این مسئله که از 15 سالگی جلوی افتاب نمیرفتم هم فراموشتون نشه دکتر چون تا الان هم ادامه داره.... بعد اینکه این اواخر هم یه حالتی دارم اینکه بعضی شبا قبل خواب یا بعضی روزا.....و هر 15 روز یه بار حس میگنم نمیتونم نفس بکشم و ممکنه الان سکته قلبی کنم و بمیرم و حس میکنم درحال مرگم... آقای دکتر مشکل من چیه؟؟
مشاهده پاسخ دکتر
23
افسردگى و اضطراب

سلام من ١٩ سالمه من ٤ سال پيش بدليل يه سرى مشكلات خانوادگى و عاطفي دچار افسردگى شدم و به مرور بيشتر شد و من يا خانواده هيچ اقدامى براى درمان نكرديم و ٢ سال ادامه داشت تا اين كه به جاى يه گوشه نشستن و هيچ كارى نكردن به درس و كتاب پناه بردم به طورى كه فقط درس ميخوندم و حالم خوب بود با اين كه بازم از نظر خانوادم غير عادي بودم چون هيچ ارتباطي با بقيه نداشتم ولى خودم راضي بودم ولى از اون موقع تا الان نزديك ٢ سال ميشه كه دچار وسواس شدم و دوس دارم همه چي تحت كنترلم باشه كه اگر نباشه دچار استرس شديد ميشم و يه حالت خيلي بدي پيدا ميكنم شبا نميتونم بخوابم مدام گريه ميكنم و نميتونم اروم بشم و دوس دارم خودمو بزنم يا يه جورى به خودم يه دردي وارد كنم تا ذهنم منحرف بشه و بتونم يه لحظه به اون شرايط فك نكنم مثلا وقتى درس نخونم اينجور ميشم يا نمره خوبي نگيرم و ترس از مريضي هم پيدا كردم از ادماى مريض وحشت دارم وقتى توى داروخانه يا بيمارستان يا درمانگاه ميرم از ترس و استرس بيمارى شروع به لرزيدن ميكنم و يه بارم توى بيمارستان از ترس ضعف كردم و افتادم از گم شدن وسايل يا خراب شدنشون يا هر گونه عيبي توى وسايلام ميترسم ميدونين اقاى دكتر دوس دارم يا همه چى به بهترين شكل باشه يا اصلا نباشه امسال براى سال دوم ميخوام كنكور بدم پارسال با اين كه زحمت زيادي كشيده بودم چن ماه مونده به كنكور به دليل كم شدن نمره در ازمون درسو رها كردم و نتيجه بدي هم گرفتم امسال ميترسم اون اتفاق تكرار بشه اقاى دكتر زندگى برام خيلي سخت شده بعضي وقتا دلم ميخواد بميرم و فك خودكشي هم زياد داشتم جدا از بحث كنكور نميتونم اينجورى به زندگى ادامه بدم و احساس ميكنم از جامعه طرد شدم و سعى دارم خودمو توجيه كنم كه اگر در جامعه جايي ندارم عوضش در درس ادم موفقيم ولى خودم خوب ميدونم كه اين حرفا همش چرته ميخوام بدونم ارتباط اين وسواس با افسردگى چيه ايا اصلا ارتباطي بينشون هس و اين كه نياز به درمان دارويي دارم يا نه چون خانوادم مخالف مصرف دارو هستن دليلشم نميدونم من دقيقا بايد چيكار كنم اصن چرا اينجور شدم مشاهده پاسخ دکتر
24
کابوس دیدن

سلام
من ۱۹سالمه تو تمام زندگیم منو ادم بی نهایت نترس و عجیب میدیدن خودمم خیلی دراین مورد ادعا داشتم و از بچگی ک حتی دورانی ک خودم یادم نیس خانوادم میگن ازهیچیز نمیترسیدم ب حدی ک همیشه تو تاریکی مطلق مینشستم و ب دردو دیوار زل میزدم یا تو تاریکی شب تا صب تو حیاط مینشستما تاصب ب اسمون نگاه میکردم اما ازبچگی دچار خوابای وحشتناک بودم ک برای ادمای دیه هم تعریف میکردم خوابشون نمیبرد تاچن وقتی اما برای من مهم نبود ولی بابالارفتن سنم این خوابای وحشتناک ب کابوسای غیرقابل تحمل تبدیل شد ک نمونشو فقط تو قیلم ترسناکا میشد پیدا کرد و من فیلم ترسناک نمیدیدم ک بگم بخاطراون بوده مگر یک بار ولی شنیدم تو بچگی ک خودم یادم نیست ب اصرارپای فیلم ترسناک مینشستم بی هیچ مشکلی تااینکه یک شب بعداز دیدن کابوس ک ازخواب پریدم احساس کردم دیه توان و انرژی برای مقابله ندارم و واقعا از حدتوانم عبورکرده بود از اون روز ک چن ماه پیش بود من عوض شدم و نتونستم اون ادم سابق بشم ازترس هفته هاشد ک نخوابیدم هیچ انرژی واسه تحصیل و زندگی نداشتم ی مدت قرض خواب خوردم ک تاوقتی میخوردم خوب بود و احساس میکردم چقد زندگی خوبه و لذت میبردم اما بعدش متوجه شدم من با دیدن کوچیک ترین صحنه و شنیدن حرفی ترسناک کابوسای غیرقابل وصفی میبینم حتی باکوچیک ترین صحنه مث دیدن خون و شنیدن اسم جنازه و.. تو تلویزیون و تاریکی ب حدی میترسم ک میگم من الان از حال میرم از حد ترس و همه کارای ک دوست داشتمو کتابای تخیلی ک دوست داشتمو مجبورشدم بزارم کنار و منی ک تو تمام مدت عمرم باکابوسام کنارمیومدم و مزاحمتی برای اعضای خانواده ایجاد نمیکردم الان جیغ میزنم واقعا سختمه این ادم جدید بی نهایت ترسو رو نمیتونم تحمل کنم و هنوزم مشکل خواب دارم و این مشکلات منو داره از زندگیم میندازه
مشاهده پاسخ دکتر
25
شرح متن

دکتر سلام.اینجانب ۳۵سال دارم.۳ساله تحت درمان دارویی هستم اما هنوز تغییر در حالم نیست .یکبار ۱۵روز در بیمارستان هم بستری بودم کارم رو هم از دست دادم با همسرم نیز در استانه متارکه هستم.لطفن کمکم کنید مشاهده پاسخ دکتر
26
مشکلات جنسی

باسلام وآرزوی سلامتی وتوفیق روز افزون برای جنابعالی؛ بنده پسری27ساله هستم ااکثر مواقع خسته و بیحالم و از هیچ کاری لذت نمیبرم و مدت 6ماه ازدواج کردم زود انزالم وبعد ازنزدیکی دو سه روز خستگی مفرط ؛ ضعف ؛ بیحالی ، سرگیجه ؛چشمام درد میگیرن وسردرد وحالت خارش وسوزش درپوست سر و کف پاها و بدن ایجاد میشه وبعد از4روز خوب میشم و اگه در خواب ارضا بشم این مشکلات با شدت کمتری دارم این مشکل از زمانی که به سن بلوغ رسیدم دارم و هنوز خوب نشده یه آزمایش کلی هم دادم مشکلی نداشتم درضمن بامصرف یک ماده مخدرقبل نزدیکی مانند تریاک کاملا نرمال میشم ولی به دلیل اعتیاد آوربودن نمیخوام مصرف کنم آقای دکترخواهشا علت وراه درمان روبگین واگه ممکنه دارو برام تجویزکنید چون دسترسی به پزشک ندارم
باتشکر
مشاهده پاسخ دکتر
27
بی خوابی

من چندوقتی بوداسترس شرید داشتم ومیترسیدم پیش دکتر اعصاب بروم تا چندوقت پیش که خیلی شدید شد بی اشتهای خیلی شدیدلرزش بدن بی خوابی مجبور شدم پیش دکتر بروم دکتز نوار عصب گرفت گفت استرس شدید داری وقرص پرفنازین سیتالوپرام وسپانکس نوشت برای یک ماه خوب بودم ولی دوباره حالم ید اشت احساس نا امیدی دازم حوصله هیچ کاری راندارم هیچ انرزی ندارم سرگیجه شدید دوست دارم تنهاباشم احساس مرگ میکنم دوست ندارم زندگی رو بیخوابی خیلی ادیت میکنه من را انقدر خوابم میاد ولی نمیتونم بخوابم لطفا راهنمایی کنید اگر برم پیش مشاور ایا خوبه یانه؟ مشاهده پاسخ دکتر
28
اعتیاد به تریاک

باسلام وخسته نباشی به دکتر عزیز؛ بنده 38سال دارم و ساکن خوزستان هستم شروع مصرف یک سال اول بصورت یک روزدر هفته بود بعد 3تا4سال هم بصورت کشیدنی بعد چون باید کار میکرم و دانشگاه برای تحصیل میرفتم بصورت خوراکی مصرف میکردم اون هم هی هر روز زیاد میکردم که این هم نزدیک 5تا6سالی بود که این اوخر از 1.5گرم به نزدیک 2تا2.5 هم رسیده بود تا تغریبا یک ماه پیش شب بود و یه حال بعدی بهم دست داد که ابتدا یک رگ از زیر دندهام نزدیک معده وبعداز آن یک رگ پشت قلبم سمت چپ و یک رگ کنار شانه چب بالا هرسه رگها که درد گرفته با یه استرس و دلشوره از معده و دلم شروع شد و به قلبم رسید که ازش قلب شدید شروع شد طوری که تنفس کشیدن برایم مشکل شد و گفتم شاید دارم میمیرم که صبح آن روز رفتم بیمارستان و تولد قلب گرفتن و گفتم هیچی نیست و استرس بوده و پرانول 10 بهم دادن و من خودم باز به یکی دوتا متخصص قلب رفتم و آنها هم مجددنوارقلب و اکو و تست ورزش هم دادم و گفتم قلبن هیچ مشکلی ندارد و رگها هم باز هستن و آزمایش خون هم نوشتن که بصورت کامل انجام دادم و فقط چربی و ترگلسرین روی 290 بود که گفت زیاد هست و قرص آتورواستاتین 40 برای چربی داد شبی یکی اما بعد از چند روز این حالی که گفتم چندبار دیگه مثلا هر چند روز میاد سراغم که خودم احساس کردم که از تریاک هست چون وقتی که از یه مقدری زیاد میشه شبها تا حالا 3تا4بار آمده سراغم که خودم آمدم کمش کردم و جای یه شب آمدم کامل قطع کردم ولی بادرد شدید و اعلام خماری مواجعه شدم که بعداز مدتی مجبور شدم خیلی کم مصرف کنم که کمی از این اعلام کم شه و حالا خیلی میترسم و زن و بچه دارم و خودم مدام را در بچه گی از دست دارم ومن خودم از 12سالگی کار میگیرم وسختی زیادی کشیدم حالا تصمیم گرفتم که ترک کنم حالا آقای دکتر آیا آن اعلام که گفتم ازتریک بود ؟به نظرشما من باید چگونه ترک کنم و آیا در ترک برای این حالت که گفتم چکار کنم ؟وبهترین روش برای ترک من چگونه هست ؟ممنون از لطف و زحمات شما انشالله که هرچه از خدا می خواهی بهت بدهد ممنون و سپاس فراوان . مشاهده پاسخ دکتر
29
افسردگی

سلام
از زندگی کردن خسته شدم، زندگی فقط زنده بودن نیس،یه مدت به خودم میگفتم شرایط بد به مرور بهتر میشه ،ولی روز به روز همه چی داره تاریک تر میشه،و هرچقدر که دست وپا میزنم بیشتر تو همه چیز غرق میشم،احساس میکنم سرتا پام رو لجن گرفته،1سال از فوت خواهرم میگذره ولی انگار برام همین دیروز بود،چیزی که بیشتر اوقات آزارم میده اینه که من صورتش رو برای آخرین باری که دیدم مدام به یاد میارم وچون روزی که تصادف کرد منتظر اومدنش بودم بیشتر اوقات انگار هنوز منتظرم بیادخونه تا مثل گذشته باهم حرف بزنیم ،هنوزگاهی مانتو هاشو اتو میزنم ،خیلی دلم میخواد خودمو خالی کنم حتی روزخاکسپاریم نتونستم گریه کنم،یه حالت پرخاشگری دارم و چون کسی نیس که روش خودمو خالی کنم معمولا وسایل اطرافمو پرت میدم دور ، سال دیگه کنکور دارم ،تا قبل این اتفاق وضعیت تحصیلی خوبی داشتم ومدرسه خیلی خوبی میرفتم ، به جایی رسیدم که دارم همه چی رو ازدست میدم،انگار وقتی شرایط افتضاح میشه بقیه هم دست به دست هم میدن تا برات این مسائل رو ازاینکه هست وحشتناک تر کنن، احساس میکنم کم آوردم وخیلی تنهام ، این اتفاقات بیشتر از تحملم بود ،
فقط دنبال یه جمله میگردم برای یه لحظه آرومم کنه یا شاید برای یه روز دیگه به ادامه دادن این زندگی امیدوارم کنه
هیچ وقت به اندازه امروز محتاج یه جمله نبودم ،حتی در حد چند کلمه .
ممنونم که وقت گذاشتی
مشاهده پاسخ دکتر
30
هويت سردرگم

با سلام
من دانشجوي سال سوم داروسازي هستم. تا به امروز توي زندگي چه از لحاظ مالي و چه از لحاظ خانواده م و همچنين تحصيلي هيچ مشكلي نداشتم. فقط چند وقتي هست كه از لحاظ روحي دچار دگرگوني شدم. گاها انقدر شاد و پرانرژي هستم كه اطرافيانم تعجب ميكنن و ميگن انرژيت از توي چشمات داره ميزنه بيرون... انقدر خوشحالم كه بلند بلند ميخندم. چشممو ميبندم و دوان دوان از پله ها بالا و پايين ميرم. حالا بماند سر اين انرژي و تحرك زياد چه بلاهايي سرم نيومده از جمله افتادن ار پله ها و.... ولي اين خوشحالي خيلي گذراست. چون زود حالت افسردگي بهم دست ميده. به زور ميخندم. وسط خنده گريه م ميگره. برخلاف موقعي كه خوشحالم و خوابم كاملا رو نظمه، موقعي كه ناراحتم شبا خوابم نميبره و طول روز فقط خوابم. راستش من كتاب زياد ميخونم و موقع افسردگي دوباره پناه ميبرم به كتاب. روزي حداقل 200 صفحه!! از دنياي بيرون فراري ميشم. حس ميكنم تو قفس زندانيم. همش فكر مهاجرت ميزنه به سرم. به آينده زندگي بشريت هيچ اميدي ندارم. همش به فكر اينم كه قراره بميرم و بالا پايين كردن ارزشي نداره. كلا هم آدم منزوي هستم و از حرف هاي بيهوده اي كه توي جمع زده ميشه فراري هستم. تازگيا جوري شده كه ميرم مرتفع ترين جا رو پيدا ميكنم و ساعت ها ميشينم زير بارون يا مقابل باد. انقدر نا اميدم كه حتي اجازه نميدم دوستم بياد خواستگاري! با دستاي خودم كسي رو كه عاشقمه دارم نابود ميكنم و اونم به سمت افسردگي ميكشم چون مدام احساساتش نسبت به خودمو لگدمال ميكنم! يكساله كه معطل گذاشتمش فقط چون واقعا حوصله ندارم. يه روز صبح كه بلند ميشم حس ميكنم عاشقشم و بدون اون نميتونم زندگي كنم. فرداش حس ميكنم اصلا دوسش ندارم و نميخوام ديگه ببينمش! كار به جايي رسيده كه خانواده ها كم مونده بهم اعتراض كنن!!! تمركزم رو كارم و درسم رو كامل از دست دادم. يه ترم معدل الف ميارم يه ترم مثل الان حس ميكنم از الان همه درس هارو ميفتم. گاها كارام انقدر خوب و دقيق هستن كه همه تحسين ميكنن،گاها كاملا برعكس. من هر روز براي رفتن به دانشگاه رانندگي ميكنم بيشتر از ٥ ساله گواهي نامه گرفتم ولي بعضي روزا عين كسي كه امروز گواهينامه گرفته از نشستن پشت فرمون ميترسم. اين ترس بي دليل تقريبا تو همه كارام هست. يه مدت شجاعت بي دليل پيدا ميكنم يه هفته بعد ميشم يه ترسوي واقعي. نميدونم چيكار كنم. يهو با دوستام صميمي ميشم ولي همين كه افسردگي شروع ميشه باهاشون بهم ميزنم. واقعا خسته شدم . نميدونم بايد چيكار كنم... ميترسم همين موقعيت الان و همه اونايي رو كه دوسم دارن و دوسشون دارم از دست بدم. از مرگ ميترسم ولي هر روز به يادشم. هر لحظه . مرگ و دنياي بعد از اون شدن واسم يه كابوس. شبا هم كه كابوس ميبينم و به گفته اطرافيانم شبا تو خواب ناله ميكنم. من اصن اينجوري نبودم. چند ماهي ميشه كه عزيزي رو از دست دادم . بحران بزرگي بود واسم ولي انقدري نبود كه بتونه اينجوري روحمو داغون كنه..... ناراحتم كه چرا با مرگ انسان، همه آرزوهاش و اهدافش ميرن زير خاك. من آدم بلند پروازي بودم با كلي هدف و آرزو ولي الان فقط دارم نفس ميكشم و منتظر رسيدن مرگم.،!!!!
مشاهده پاسخ دکتر