51
خماری

باعرض سلام وخسته نباشید خدمت دکتر گران قدر
بنده حدود ۳ ، ۴ سال تریاک مصرف می‌کردم. که حدود پنج ماه پیش ینی فروردین ۹۷ قصد کردم که ترک کنم. قبلا خیلی کم مصرف میکردم که آخراش دیگه شد دو سه روزی ی بار. بعد واسه ترک مراجعه کردم به یه کلینیک واسه ترکو اونا واسم ب2 رو تجویز کردن. که اونم واسم یبوست شدید می‌اورد بعد سه ماه دیگه وسعم نمی‌رسید که برم کلینیک و نرفتم و خودم ب2 رو تهیه میکردم تا چند هفته پیش که تصمیم گرفتم قطعش کنم. که به شدت دچار خماری و درد خماری شدم خیلی وحشتناک بود. بعدش یکم بهتر شدم. چند شب پیش واسه نزدیکی با خانمم ترامادول خوردم. حالا خیلی درد عضلانی دارم. میخواستم ببینم من اگه یه سال هم از ترکم بگذره هروقت بخوام ترامادول یا ب2 بخورم همین قدر خماری میگیرتم قبلا که تریاک مصرف میکردم حتی میشد ک بعضی موقعه ها یکی دوهفته نمیکشیدم ولی اصلا خماری نداشتم یا حداقل اینقد نداشتم و اینکه باید چیکار کنم با این درد خماری خیلی ممنون
امروز ۱۰ شهریور ۹۷
مشاهده پاسخ دکتر
52
مشکل روانی

سلام دکتر برای من یه سری سوال ایجاد شده میخواستم بپرسم
من خیلی به این فکر میکنم که از نظر روانی سالمم یانه واحتمالا مشکل دارم، ولی سوالی که برام ایجاد میشه اینه که چرا باید درمان کنم؟وقتی به این نتیجه رسیدم که سالم موندن در جامعه ما تبدیل به یک پدیده نادر شده و بیشتر دوست و آشنا و کسایی که باهاشون برخورد دارم طیف گسترده ای از امراض روانی رو با درجه بندی متفاوت نشون میدن برام قابل درک نیس که چرا باید مشکلی روحل کنم که در سطح کلی حل شدنی نیس،به عنوان مثال من با لباس سفیدم هر روز مجبور میشم به یه زباله دونی برم و وقتی برمی گردم سر تا پام رو بوی آشغال گرفته،به جز اینکه لباسم رو بشورم کار دیگه ای نمیتونم کنم با آگاهی به اینکه روز بعد دوباره برام همین اتفاق میفته و هیچ راهی نیس زباله دونی رو با یه مسیر بهتر جایگزین کنم یا این چرخه باطل رو متوقف کنم ،خدایی دلمون رو به چی خوش کردیم ؟ اصلا به نظرم کسی که تو این اوضاع روانش سالم باشه یه جورایی دیوانس ،گاهی یاد هرم مازلو میفتم ،یاد نیازهای اساسی انسان وبعدش بلند بلند خندم میگره ،مردم ما سر پله اول هرشب دارن در جا میزنن، در این مورد خودمو براتون مثال میزنم ،به عنوان یه دختر 20 ساله از لحاظ امنیت؛ احساس آرامش ندارم ،اون از حجاب اجباری اون از متلک هایی که حتی برای یه پیاده روی ساده هر روز میشنوم ،جوری که دیگه خوشم نمیاد تنهایی بیرون برم .حسرت یه دوچرخه سواری بدون آزار جنس مذکر به دلم مونده یا سگمو از ترس یه عده دیوانه یا متعصب مذهبی پارک نمیتونم ببرم ،از حقوقم که پایمال میشه به عنوان یه زن نمیتونم دفاع کنم از تبعیض جنسیتی خسته شدم ،یه دیقه راحت نمیتونم تو تاکسی بشینم چون صرفا میترسم بقلی شروع به دستمالی کردن کنه ومن نتونم به موقع به حسابش برسم و متاسفانه این موارد در ماه چندین بار برام تکرار میشه وهیچ قانونی برای دفاع از حقوقم تو این
مسا ئل نیس و بیشتر اوقات حق رو به اون کثافتی میدن که به خاطر جنس نر بودنش هر غلطی میتونه انجام بده،پس نیاز امنیتم تا اینجایه کار پر شد رفت هوا ! از لحاظ امنیت مالیم که تو این شرایط فکر نکنم هیچ جا بدتر از ایران باشه هر روز یه چیز بالا میره ومن با خودم میگم خاک تو سر این مملکت که آشغال ترین ماشینش که پرایده الان شده 40 تومن! بگذریم خدارو شکر که بیماری خاصی ندارم که خرج دعوا ودکترم بهش اضافه بشه ،از لحاظ خورد و خوراک با اینکه من دستم به دهنم میرسه ولی خیلی از هم سن و سالام که پدر ومادرشون مثل ما ساپورتشون نمیکنن متاسفانه برای اونا این نیازم پر میشه! پس تا اینجای کار نیاز فیوزیو لوژیک و امنیت مختل شده ،بریم سراغ روابط عاشقانه ودوستی و صمیمیت ! از رابطه عاشقانه شروع میکنم از اینکه پسرامون دریده رابطه جنسی هستن از اینکه به دختر به عنوان آلت تناسلی نگاه میکنن از اینکه تا الان که 20 سالمه جرئت نکردم عاشق کسی بشم چون دوستامو دیدم که چه بلایی سرشون اومد یکی از دوستام که عاشق شد بعدشم یه مدت همه جوره با یارو بود اسمش شد خراب حالا اون پسری که ولش کرد و با 100 تا دیگه در ماه رل میزنه جلو بقیه نشونه مردونگیشه که با چند نفر این ماه خوابیده ! والله به خدا خودمونو مسخره کردیم، از یه جنبه یه جور رفتار میکنیم که رابطه جنسی قبل از ازدواج تابوهست ،از یه لحاظ هیچ راهکاری نمیزاریم ؛وقتیم که در بهترین حالت یه دوست پسر خوب پیدا میکنی نمیتونی جلوی خانوادت علنی کنی یا حتی به دلخواه خودت باهاش رابطه جنسی داشته باشی ،همه فکر میکنن رابطه برای جنس مذکره هیچکس به این فکر نمیکنه به همون نسبت که یه مرد نیاز داره ما هم تمایل داریم ولی از ترس حرف بعدش یا وصله اینکه ازت سو استفاده شده یا دختر باید نجیب باشه یا هر حرف مفت دیگه به جای رابطه سالم تو خفا همه جور کثافت کاری میکنیم از سکس چت گرفته تا با چند نفر بودن ؛کشور ما تبدیل به فاحشه خونه شده و یه عالمه بیماره جنسی دور هم کلنی تشکیل دادیم و بعضیا به حدی رسیدن که از دید زدن دختر 10 ساله هم ارضا میشن ،فاحشه مغزی بودن تو این جامعه تبدیل به یه سیستم عادی شده،دیگه بهتره از احترام و ارزش حرف نزنم چون میدونم خودتون بهتر ازمن آگاهید . اینجا تا کارت به یه اداره میفته تا چند ماه گیره یه کار ساده هستی مگه پارتی داشته باشی . اون از برخورد پلیس اون از برخورد مسئولین یه جورایی همه هر روزبه جون هم میفتیم .هفته گذشته با ماشین تصادف کردم یا رو داد میزد آتیشت میزنم ،پیاده شده بود کتکم بزنه
سر یه مسئله به این کوچیکی نزدیک بود نصف صورتم رو از دست بدم ، تو این جا حتی به حقوق حیواناتم توجه نمیشه به همین راحتی اطراف شهر ما سگارو به دستور شهرداری میکشن بعد حالا مسخرس در مورد ارزش و احترام انسان حرف بزنم ودر آخر شکوفایی،این کلمه اشکمو در میاره بزارید بهتون بگم من از بچگی استعداد خاصی در هنر داشتم مخصوصا نوزاندگی وخب به مراتب وقتی ساز میزنی عاشق خوندنم میشی ولی به عنوان یک زن هیچ وقت تو این جامعه نمیتونی خواننده بشی با اینکه از بچگی موسیقی کار کردم و با 3تا ساز آشنایی دارم ولی هیچ وقت دنبال خوانندگی نرفتم ، دومین کاری که توش ماهرم خلق شخصیت های داستانی بود دلم میخواست از همش انیمیشن بسازم ولی آخر وعاقبتمون چی شد ، رفتیم تجربی و 2 سال پشت کنکور موندیم آخرشم پزشکی قبول شدیم ،الانم هیچ علاقه ای ندارم فقط برای اینکه بتونم از این راه یه پولی دربیارم که بعدش بیفتم تو کار مورد علاقم میخونم ،یادمه یه روز به این فکر میکردم که خدایا من چه جور میتونم این کتابایه مصورم رو تبدیل به داستان کنم یا یه برنامه ای مثل کلاه قرمزی باهاشون بسازم ،وقتی نه پولی دارم و نه کسی که راهنماییم کنه و نه کسی که انگیزه بده ونه پارتی درست و حسابی و این کار ممکنه هیچ آینده شغلی نداشته باشه و آخرش گفتم باید برم دنبال سرمایه بعد با پولش بچسبم به آرزوهام ،پس خودشکوفایی هم من نداشتم ،خب نمیدونم وضعیت بقیه مردم به چه شکله ولی من با این تفاسیر احساس میکنم حق دارم دیوانه باشم و به دیوانه بودنم ادامه بدم و بیشتر نیازهام برطرف نشده و اینکه اگه قرار بود سالم باشم تو این جامعه به نحوی عقلم رو ازدست میدادم چراکه فشار گروهی باعث میشه به نحوی هم رنگ جماعت اطرافت بشی ،یه جاخوندم که وقتی یه نفر حرفای چرتی میزنه مردم بهش میگن دیوانه ولی وقتی یه نفر حرف مفتی میزنه و بقیه هم ازش پیروی میکنن این میشه ایمان یا یه جور باور قلبی ،پس مرز بین دیوانگی و ایمان تو جامعه ما خیلی باریکه جوری که باعث شده یه سری به جای تیمارستان رو صندلی مدیریت تکیه بزنن و دستگاه تکثیر امثال خودشونو رو راه بندازن این قسمت از کره زمین جایی برای فکر سالم نیس !
سخته زنده بودن
سخته تنفس کردن
سخته خندیدن
تو این جور شرایطی انتخاب کردن زندگی به مراتب سخت تر از جون دادنه ...!
اون دلیل منطقی رو اگه پیدا کردید خوشحال میشم به منم بگید،گاهی احساس میکنم داشتن سلامت روان تو ایران تبدیل به یه جور شوخی شده .ببخشید اگه با حرفام خسته تون کردم ولی واقعا این مسئله برام سوال بود و دلم میخواست نظرتون رو بدونم
ممنونم ازشما
مشاهده پاسخ دکتر
53
نحوه برخورد با فرد افسرده

سلام وقت بخیر ببخشید من نامزدم افسردگی حاد داره ی وقتایی بی حوصله است ومن واقعا نمیدونم چیکار کنم چجوری کمکش کنم ک‌خوب بشه تحت درمان هست دارو مصرف میکنه لطفا کمکم کنید تا کمکش کنم با سپاس مشاهده پاسخ دکتر
54
اختلال دو قطبی

سلام من 17 سالمه
من یه مدت افسرده بودم و معتاد به گل شدم و همینطور ادامه پیدا کرد تا کارم به مصرف شیمیایی و اسید (lsd) کشید
احساس میکنم مغزم با بدنم یکی نیست
تاحالا 2 بار خودکشی کردم ولی زنده موندم
و اینکه درسم ضعیف شده و نمیتونم درست تصمیم بگیرم یه بار عصبانیم و از خونه فرار میکنم و یه روز ارومم
مشاهده پاسخ دکتر
55
دلتنگی

،سلام .حوصله هیچ کسی رو ندارم همیشه این جور بودم،با حرف نزدن مشکلی ندارم ولی دیگران با این رفتارم مشکل دارن گاهی احساس بدی بهم دست میده زنگ تفریح ها یا وقتی چند دیقه دبیر درس نمیده وهمه مشغول حرف زدنن ،احساس میکنم یه عده
بهم زل میزنن حتی خود دبیرمونم گاهی دستم میندازه وخیلی این جور رفتارا ناراحتم میکنه انگاربه خاطر شخصیتم مدام تحقیر میشم . امسال تنها ایده ای که به ذهنم رسید این بود که خودمو بیکار نشون ندم با خودم رمان مدرسه میبردم نتیجش این شد 3 تا رمان رو تموم کردم ،مشکل دیگه ای که دارم با اینکه جواب درست رو میدونم ولی هیچ جوابی سرکلاس نمیدم حتی وقتی کسی ازم سوالی میکنه خودمو به نفهمی میزنم وتو این سال ها دوست زیادی نتونستم پیدا کنم فقط یه دوست صمیمی داشتم که از 7 سالگی با هم آشنا شدیم بهترین اتفاقی بود که تو زندگیم افتاد و پارسال از این شهر رفتن . رفتنش برام وحشتناک بود چون بیشتر از هر موقعی بهش نیاز داشتم در مورد خانوادمم معمولا موضوع خاصی پیدا نمیکنم که باهاشون حرف بزنم اینکه پدرم به مادرم خیلی وقته خیانت میکنه بیش از اندازه ناراحتم میکنه و نمیتونم باهاش کنار بیام واقعا خستم کردن من از هر2شون فراریم
مادرمم آدم خشکیه و روز به روز بدترم میشه تا حالا ندیدم گریه کنه اگه من جاش بودم بدجور به همه چیز پیله میکردم تا خودمو آروم کنم یا نهایت طلاق میگرفتم واین لج ولجبازی رو تموم میکردم
برام غم انگیزه که به همه چیز حالت تدافعی داره از کوچیک ترین حرفی که میزنم یه منظور بدی درمیاره و ادامش میده منم خیلی وقته انتخاب کردم زیاد پیشش حرف نزنم با بقیه هم همین طوری رفتار میکنه.فضای خونه ما سکوته چون من خودمو کنترل میکنم هیچ حرفی نزنم که از توش حرف چرتی در بیاد از طرفی پدرمم کلا حرف نمیزنه اگرم بزنه با گوشیش حرف میزنه و بیشتر از یک سال شده که پنج شنبه هر هفته هم تو خونه دعوا داریم .مهمونی آخر هفته ها افتضاح تموم میشه و جر وبحثش تا خونه مون کشیده میشه، تو این شرایط کاش میشد نامرئی شد تا نه بتونم روی کسی اثر بزارم و نه کسی بتونه رو من اثر بزاره ، یه جور حس آزادی بهم میده که تحت تاثیر هیچ کس و هیچ چیز نباشی ،مشکل دیگم اینه تو تاریکی نمیتونم بخوابم همیشه یه چراغو روشن میزارم وخب پدرم همیشه سر روشن بودن چراغ باهام دعواش میشه برعکسش هر وقت عصبی میشم باید حتما یه جای کاملا تاریک و کوچیک گیر بیارم هرجایی که بزرگ باشه یا نور داشته باشه تا چند ساعت حالمو خراب تر از قبل میکنه گاهی اوقات میرم تو کمد شاید تا 2 ساعتم اون تو بمونم وقتی این کارو میکنم دیگه به چیزی فکر نمیکنم ، بعد از فوت مادر بزرگم هیچی برام مثل سابق نشد ،طبقه پایین ما زندگی میکرد. 3ماه پیش فوت کرد الان میفهمم خیلی بهش وابسته بودم و فقط اون بود که بهم گوش بده بیشتر شبا پیشش میموندم مخصوصا وقتی مادرم بی حوصله میشد
برعکسش مادربزرگم زن آروم ومهربونی بود
همیشه ازم میخواست از کتابایی که تموم کردم آخر شبا براش بخونم بعضی وقتا باهم آشپزی میکردیم یا خرید میرفتیم هرسال آرزوم این بود تابستون بشه تا بیشتر باهم باشیم ،ولی الان حتی رد شدن از در طبقه پایین ناراحتم میکنه، خیلی تنهام و یه چند وقته اعتقاد مذهبی مو از دست دادم الانم به یه جور پوچی رسیدم انگار تهش هیچی نیس،هیچ موقع به اندازه الان به قضیه مرگ فکر نکرده بودم حتی تصورشم برام سخته که چه جور تنها کسی که عاشقش بودی رو یه روز صبح ازدست میدی و بعد 3 ماه هیچ کس در موردش حرف نمیزنه انگار از قبل وجود نداشته، نمیدونم چه جور فراموش کنم . به حدی به حماقت رسیدم که به خدایی که بهش ایمان ندارم سر دوباره زنده شدنش هر روز معامله میکنم،هر شب که میخوابم با خودم میگم فردا همه چیز به قبل از تمام این اتفاقات برمیگرده .،وقتی که بود احساس میکردم خیلی خوشبختم، یه راه حل در مورد فراموش کردن عزیران از دست رفته میخواستم واینکه امسال شروع مهر استرس دارم اگه تو مدرسه خوبی درس نمیخوندم خیلی دوست داشتم جایه دیگه برم ولی فعلا شرایطش رو ندارم و وقتی یاده پارسال میفتم با خودم میگم کاش میشد تو خونه درس بخونم
مشاهده پاسخ دکتر
56
درخصوص ترک اعتیاد

با سلام و خداقوت
اقای دکتر کسی که قبلن به گفته خودش به تریاک و شیره اعتیاد داشته و الان ترک کرده از کجا میشه تشخیص داد که فقط اعتیادش به این مواد مورفینی بوده و به ترکیبات امفتامینی اعتیاد نداشته ایا میشه با هیپنوتیزم پی برد و اینکه دیدم افراد بعد ترک مورفین به سمت شیشه میرن اینو باید چکار کرد و آیا راه حلی برای این مورد هست
ممنونم
مشاهده پاسخ دکتر
57
دوقطبی؟!

سلام وقتتون بخیر.من با آقایی رابطه دارم که نوسانات اخلاقی زیادی داره.به این صورت که در حالت عادی خوبه ولی میانگین دو سه هفته یکبار عصبانی و پرخاشگر میشه خودشو پوچ‌و‌بی ارزش میبینه و دیگه حسه من رو باور نداره.گاهی تو این حالت تحقیر هم میکنه و‌میخاد جدا شیم ولی چند ساعت و‌گاها چند دقیقه بعد انگار به خودش میاد و معذرت خواهی و گریه میکنه و میگه اصلا نمیدونم یه دفه چم میشه و اینا دست خودم نیست...یا اصن نمیدونم چرا اینجوری کردم..بعد باز حالت عادی داره تا دفعه‌ی بعد.یه مقدار هم به طور کلی افسردگی داره و از زندگی نا امیده..اینا میتونه علائم دو قطبی بودن باشه؟
و اگر نه مشکل چیه؟
پیشاپیش ممنون بابت راهنماییتون.
مشاهده پاسخ دکتر
58
ترک خودسر با متادون

سلام من ۱۳ سال تریاک و شیره مصرف کردم چندین بار با متادون ترک کردم اما چند روز بعد لغزش کردم و هر بار ترک سختتر میشد همیشه هم خیلی کم متادون خوردم که فقط سرپا باشم. این دفعه شربت متادون گرفتم و روزی یک قاشق خوردم و اب قاطی کردم اما الان بعد از ۳ ماه که دیگه شربت تبدیل به آب شده شبها بیخواب هستم سندروم دست و پای بیقرار دارم اما میشینم اذیت نمیکنه. خواستم بدونم این اذیت شدن بخاطر خروج مواد از بدنم هست یا این درد بخاطر متادون هست .ممنون مشاهده پاسخ دکتر
59
بهانه گیری

با سلام
چندماه پیش همکلاسیم از من خواستگاری کرد و خانواده من مخالفت کردن به دلیل عدم شناخت و حالا بعد از10ماه که اجازه دادن اونها بیان خواستگاری نظرشان مثبته و خوشحالن.اما مشکل بین ما دوتاست.اوایل افسرده بود و ناراحت و میگفت زندگی باب میلش نیست و تنهاست و کسی حتی خانوادش درکش نمیکنن.زمان که گذشت بهتر شد از اون افسردگی بیرون اومد اما الان هم که همه چیز مرتبه هرازگاهی ایراد میگیره یهو از من و با شوخی میگه تو خیلی جدی هستی و آدم کنارت میترسه یهو حرفی نزنه که بشه دعوا.من خیلی زیاد دوسش دارم اما اون انگار دلش از من پره و هرازگاهی یادش میاد دعواهای گذشته رو که من مقصر نبودم اما خطاهای اونو خیلی بزرگ کردم و دیر بخشیدمش.میگه خیلی جدی هستی و باهات نمیشه شوخی کرد .این یکی از مشکلات ماست.یکی دیگش روابط جنسی هست که اون بعضی مواقع سعی داره منو راضی کنه به اینکار.و من میلی ندارم.نمیدونم باید چیکار کنم.از علاقش به خودم مطمعنم اما میترسم این ها مشکل ساز بشه در آینده و اینکه من هرچی محبت میکنم و سعی بر با جنبه بودن میکنم بازهم یهو حرفی میزنه که میفهمم اون ناراضی هست.لطفا بگید برای بهبود رابطم چیکار کنم چون من واقعا دوسش دارم
مشاهده پاسخ دکتر
60
مشاوره

باسلام وخداقوت
اینجانب کارمند می باشم 2 سال پیش برای دخترم خواستگاری پیداشد وباتوجه به مخالفت مادرم جواب بله دادیم جالب اینکه خواستگار هم از بستگان مادرم هستند که بعداز این اقدام ، مادر دیگر به من وخانواده ام روی خوش نشان نداد حتی بابستگان در این رابطه به دیدار مادر رفتیم که ایشان مسائل قدیم راپبش کشیدند ومن متوجه شدم که مخالف ازدواج من وهمسرم هم بوده اند لازم به ذکر است که دوخواهرم هم به طبعیت از مادرم با ایشان همراه هستند ومن هم ازنظر شخصیتی احترام خانواده پدرم رادارم وازاین بابت دوست ندارم بی احترامی کنم وخانواده خودم را متذکر شدم که مبادا این کار رابکنند خوشبختانه پدر وبرادرم وبستگان نزدیک با این کار من موافق بوده اند .
متاسفانه مدتی است دچار حالاتی شده ام که نمیدانم چگونه بیان کنم بطور مثال درخانه یا اداره درحال انجام کاری هستم که یک مرتبه به یاد قدیم افتاده ونمیدانم ، یه جورایی فکر کنم دچار یک حمله عصبی میشوم بدنم میلرزد فشارم می افتدکه مجبور میشوم چشمهایم را ببندم ودراز بکشم یاسرم راروی میز بگذارم و درقدیمای خودم قوطه ورمیشم ودرحدود یک دقیقه بعد رفع میشود اما اثرات آن باکمی فراموشی وحس اینکه یه چیزهایی برایم تازه شده (بیشتر بی خیالی )ادامه دارد وچند روزی دراین حلتها می مانم تاکم کم فراموش کنم که این حالات را دارم حالا که فکرش را میکنم بچه 12 ساله که بودم دچار بیماری رماتیسم مفصلی شدم گاه گداری این حالات بهم دست میداد عمل قلب باز هم انجام دادم وارفارین مصرف مکنم برای تیروییدم که کم کاره لوکسین میخورم لطفا راهنماییم کند.
امیدوارم توانسته باشم منظورم را رسانده باشم ممنون ومتشکرم
مشاهده پاسخ دکتر