51
وسواس فکری

سلام من خیلی فکرای ازار دهنده میکنم و همش به گذشتم برمیگردم و خیلی زود رنج هستم و از بعضی ادما دوری میکنم چون خیلی ازشون میرنجم نمیدونم چرا ولی مدتیه متوجه این مشکل روحی خودم شدم لطفا راهنمایی کنید مشاهده پاسخ دکتر
52
فکر زیاد

چرا از بیشتر ادما رنج میبرم و زود از دستشون ناراحت میشم مشاهده پاسخ دکتر
53
تشکر

سلام بله 100میل هست ممنونم بابت پاسختون? مشاهده پاسخ دکتر
54
وسواس فکری

سلام اقای دکتر بنده 18سال دارم و به گفته روانپزشکم دچاروسواس شدم هرچند برای خودم پذیرفتنش سخته و حتی اوایل وقتی به این موضوع فکر میکردم وراجبش میخوندم حالم یه طوری میشد الانم چند ماهیه که قرص فلووکسامین مصرف میکنم که دکترم گفت روزی یکی ونصف بخورم اما من فعلا دارم همین یه دونه رو مصرف میکنم وحالم خوبه میخواستم بامشورت بگیرم که به همین منوال ادامه بدم یانه؟!.ممنون میشم مشاهده پاسخ دکتر
55
افسردگی یا دو قطبی؟

با سلام.من دختری 29ساله ام. ارشدم رو تازه تموم کردم. دو بیماری مشخص دارم، اختلال اضطراب و اختلال پانیک. اما در مورد افسردگی یا دوقطبی بودن خودم مرددم. تشخیص اضطرابم به ده سال پیش برمی گرده اما از آخرهای سال پیش دچار حملات پانیک شدم. اولی رو روانپزشک تشخیص داد دومی رو دوستم که نورولوژیسته و مطالعه ی خودم. ده سال پیش روانپزشک داروی ضدافسردگی هم تجویز کرد اما مصرفش همان دوره بود و ادامه ندادم. ولی قرصهای ضداضطراب رو در آن دوره بویژه از شروع دانشگاه مصرف کردم. اگه بخوام درمورد شخصیتم بگم باید به وضعیتهای تروماتیکی که با اونها مواجه بودم اشاره کنم. از اول دبیرستان افت تحصیلیم شروع شد. من هفت سال فرزانگان درس خوندم که فقط سه ساله راهنمایی ممتاز بودم.سوم راهنمایی هم بهترین عملکرد رو داشتم و ممتازترین بودم. اما از سال بعد با ورود به دوره ی بلوغ هر سال از معدلم کم شد و این افت تحصیلی باعث شد چهار سال پشت کنکور بمونم. در مدرسه ریاضی خوندم اما با کنکور انسانی وارد دانشگاه شدم (برعکس دبیرستان، کارشناسی و ارشد ممتازترین بودم).دوران دبیرستان تا پیش از ورود به دانشگاه بدترین دوران زندگیم بود. تنشهای بسیاری با خانواده داشتم بویژه دوران پشت کنکور که حتی یک بار خواستم خودکشی کنم با لیوانی قرص محلول که مطمئن بودم خوردنش قطعاً با مرگ همراهه. ولی پشیمان شدم چون فکر کردم باز خانواده م خودم رو مقصر می دونن، همونطور قبول نشدنهامو. دوران دبیرستان احساس تنهایی و درک نشدن و بی ارزش بودن زیادی داشتم که الان هم این احساس هارو دارم. من در خانواده فرزند دومم. برادرم وقتی سوم راهنمایی رو تموم کرده بودم به دنیا اومد. با اومدن اون من بیشتر به حاشیه رفتم. خواهرم محبوبترین در خانواده و فامیل بود و هست و من همیشه زیر سایه اون بودم. من مثل کودک بار اومدم. همیشه این تصور رو داشتند که من بچه ام،چیزی نمی فهمم و هیچ وقت در تصمیمات یا اموری که نشانه ی بزرگ بودن باشه نقشی نداشتم. اضطرابهام از دبیرستان شروع شد. این دوران بسیار در مکانهای عمومی مورد آزار مردان قرار می گرفتم.نه میتونستم اعتراض کنم نه خانواده ام رو در جریان بذارم. اگر هم می گفتم مسلماً درک نمی کردند. تنها بدیلی که در دبیرستان روحیه بخش بود، بودن در تیم ورزشی مدرسه بود. اما پس از مدرسه مشکلاتم بیشتر شد. تنهایی ام شدت گرفت. نه همکلاسی هام نه هم تیمی هام هیچکس خبری نمی گرفت (من تا سالها خواب مدرسه و همکلاسیهامو می دیدم). بجز چند دوست از تجربی ها. دوست صمیمی هم داشتم اما سال دوم دانشگاه پس از ده سال، من رو رها کرد [و تموم دوستهاشو، اونم به خاطر یک پسر]. ترم اول دانشگاه یک مورد آزار جدی تر داشتم که به دادگاه هم شکایت کردم ولی به نتیجه نرسید چون شاهدی نداشتم. در کودکی هم ازطرف یکی از اطرافیان مورد آزار قرار گرفتم (آن زمان فکر میکردم فقط بازی است). این آزارها باعث شد از زن بودن خودم متنفر باشم و ازش فرار کنم. پوشش پسرانه یا اسپرت رو هم ترجیح میدادم. اون موقع واقعاً دوست داشتم پسر بودم تا دختر (بعد از گذشت چندین سال با زن بودنم کنار اومدم و پذیرفتمش)...مرگ نزدیکان هم بسیار تأثیرگذار بوده. اولینش خواهر نوزادم بود که وقتی سوم ابتدایی بودم فوت کرد که خیلی از مرگش ناراحت شدم و احساس کمبود بسیار کردم(درحالی که برای خواهر بزرگم اصلاً مهم نبود). آخرهای کارشناسی هم مادربزرگم فوت کرد، دو سال پیش هم، سال دوم ارشد، پدربزرگم. من اولین کسی بودم مادربزرگم رو پیدا کرد. واسه پدربزرگم هم من تنها کسی بودم که شاهد مرگش بودم (روزی که فقط من مراقبش بودم در خونه، چون نابینا بود)؛ یعنی دقیقاً جلوی چشم خودم سکته ی قلبی کرد، بدون داشتن مریضی خاصی. تا چند ماه پیش در خوابهام همه اش زنده میدیدمش و هراس از این داشتم بمیره (ناخودآگاهم مرگش رو نپذیرفته بود)... اینکه من اینهارو پشت سر هم می گم دلیل بر تکرار مدام در ذهنم هستن. وقایعی که بسیار من رو ناراحت کرده ان و به احساس تنهایی ام شدت دادن... حملات پانیک هم وقتی شروع شد که من ماهها قبلش فشار زیادی برای پایان نامه داشتم و اصرار خانواده بر اتمام و یافتن شغل و خواندن برای دکترا و به فکر ازدواج بودن (خودشون می گفتند اصلاً اصراری نکرده اند ومن حساسم). دوباره به فکر خودکشی افتادم. چون واقعاً به این نتیجه رسیدم تلاشهام و کنارآمدن هام بی فایده بوده و وضعیت همانی است که ده سال قبل بود... خیلی راحت میتونستم با دو ورق پرانول بیست خودکشی کنم ولی توان عملی کردنشو نداشتم...پایان نامه ام رو دیر شروع کردم چون تابستونش مادرم سه ماه مسافرت رفت و پدرم کل اون مدت من رو مقصر رفتنش می دونست و من فقط به خاطر مادرم تحمل می کردم ولی تمرکزی روی انجام پایان نامه نداشتم. دیر شروع کردن هم مصیبتی شد. چون تا پاییز هیچکاری انجام نداده بودم. تا زمستان خیلی کم به راهنمام مراجعه کردم، به مشاورم اصلاً. همین مسأله باعث شد مشاورم که مدیرگروهم بود باهام مشکل پیدا کنه. برخورد ناخوشایندی باهم داشتیم که چرا اصلاً بهش مراجعه نکرده ام. خودم تنش رو بیشتر کردم چون مشکلاتم رو درک نمی کرد. همین باعث شد تمدیدسنوات نکنه و سر این قضیه خیلی از خودم و اون ناراحت بودم و ترس از تعلیق شدن. اون قضیه بعداً با تعهد دادن درست شد. اما از اون موقع تا حالا چندین بار حملات پانیک داشتم. خانواده ام فکر می کنن فقط همون موقع بود و تموم شد. من دیگه بعد از اون اوایل بهشون نگفتم چون بیش از حد نگران می شن و اصلاً تصور درستی نسبت به بیماریم ندارن. من تا پیش از دانشگاه تنشهای زیادی با خانواده داشتم چون اساساً من رو درک نمی کردند و من انتظار زیادی ازشون داشتم اما تنش کمتر شد، چون سعی کردم خودم رو بیشتر بشناسم و اونهارو و باهاشون کنار بیام. پذیرفتم هیچوقت نمی تونن من رو درک کنن و تغییر کنن. مشکلاتم رو هم بهشون نمی گفتم. یا صرفاً بخشی رو میگفتم. خب درمورد روحیاتم بگم. بسیار پیش میاد که احساس بی اهمیتی و بی ارزشی می کنم. افکارم اصلاً باخانواده همسو نیست. درس برای من مهمتر از هرچیزی است اما اونها ازدواج رو ترجیح می دن و خیلی مسائل دیگه که اختلاف نظر داریم. اساساً در خانواده احساس نمیکنم نظرم ارزشی داشته باشه. آنچه من روی اون حساسم برای بقیه اهمیتی نداره. من روی نگاهها، برخوردها و رفتارها ی دیگران نسبت به خودم خیلی حساسم و تلقی ای که از خودم دارم رو تقویت میکنن. سر همین قضیه بعد از دفاع با راهنمام مشکل پیدا کردم. اون در جریان بخشی از مشکلاتم هست، یکبار پیش خودش بود که دچار حمله پانیک شدم. در طول این یک سال خیلی باهام کنار اومد. اما نمره ای که داده شد خیلی من رو ناراحت کرد چون احساس کردم کل زحماتی که در طول کار کشیدم رو ندیده و براش مهم نبوده (صرفاً داورم زحماتم رو درک کرد اما مشاورم سر قضیه ی پارسال، کمترین نمره رو داد). من حرفهاشونو ضبط کرده بودم و از شنیدن اظهارنظرها خیلی ناراحت شدم. راهنمام اصلاً دفاعی نکرد فقط داورم دفاع کرد و قبول نداشت نمره ام درمقایسه با بقیه ی دفاعها کم باشه. نمره ای که راهنمام داد و سکوتهاش در پشت صحنه ی دفاع و دفاع نکردنهاش خیلی ناراحتم کرد احساس کردم دیگه تلاش کردن در زندگی بی فایده اس وقتی اون که نظراتش برام خیلی مهمه زحماتم رو ندیده. ناراحتی ام رو بهش گفتم ولی اولا کارم رو بی اخلاقی دونست، دوماً ازم ناارحت شد که قضاوتش کردم (نمره ام رو هم رد نکرده). آنچه برای من مهم بود برای اون نبود و حرفهای زده شده رو بی اهمیت میدونست. ازش انتظار حمایت داشتم اون موقع اما بعداً پشیمون شدم از انتظاراتم و پذیرفتم حتماً نظر اون درست تره.هرچند بینمون شکرآب شده و من از این قضیه باز ناراحتم... متأسفانه واقعاً آدم حساسی ام. حتی اگه ده سال قبل کسی حرف بدی بهم گفته باشه اصلاً فراموش نمی کنم. چون بسیار پیش اومده که تحقیرشده ام، طرد شده ام. حتی به خاطر حجاب و ظاهرم تحقیر شده ام. جدای از مواقعی که بسیار ناراحتم و خواب و خوراک و همه چیز تحت تأثیر قرار می گیره، برخی موقع ها هست که واقعاً انرژی زیادی دارم. خوشحالم. امید به آینده دارم (الان که کل انگیزه ام رو برای دکترا و کل فعالیتهای دیگه ام از دست داده ام). دوست دارم آنچه که خوندم یا دیدم واسه کسی توضیح بدم... واقعاً پرحرف میشم؛ چیزی که بعداً خودم رو به خاطرش سرزنش می کنم. اما خوشحالیهام موقتی ان. اصلاً عمیق و پایدار نیستن. بودن در کنار معدود افرادی من رو واقعاً خوشحال میکنه و بهم انرژی میده، اما بعدش احساس می کنم خودم رو بهشون تحمیل کرده ام و کلی خودم رو زیرسوال می برم. احساس نمیکنم برای دوستام مهم باشم. بیشتر احساس میکنم برای نفعی که دارم باهام دوستن. من به مشکلات همه گوش میدم و پابه پاشون حرص می خورم و ناراحت میشم اما این احساس متقابل رو ندارم. معمولاً از مشکلاتم نمی پرسن درحالی که من همیشه جویا میشم. دوستی قدیمی که از ابتدایی میشناسمش یک بار گفت صرفاً من اون رابطه رو ادامه دادم نه اون. واقعاً هم درست میگفت. بعد از اون حرف این احساس یکطرفه بودن بیشتر شد. دوست دارم ازجانب کسانی که دوستشون دارم و برام مهمن به رسمیت شناخته بشم (مثلاً راهنمام، که باهاش مشکل پیدا کردم). ولی وقتی فیدبکی نمی بینم واقعاً انتظار خوشحالی و خوشبینی نداشته باشید. نمی دونم چکار کنم بهتر بشم. چون دارو خوردن یا مشاوره شدن نه ذهنیت رو تغییر میده نه وضعیت رو...امکانش هست هر راهنمایی ای که صلاح می دونید بکنید؟ مشاهده پاسخ دکتر
56
پروپوزال

با سلام
میخواستم بپرسم شما مقاله های در مور تشخیص افسردگی با استفاده اسکن مغزی در هوش مصنوعی دارید
ممنون میشم برایم ارسال کنید .
با تشکر
علیکی
مشاهده پاسخ دکتر
57
ترس از آینده

من چند وقت پیش تو یه شرکتی کار میکردم، اونجا با یکی از همکارها به مشکل برخوردم و با هم درگیری های فیزیکی و لفظی داشتیم و این مسئله سبب شد که اون دوران خیلی اذیت بشم و یه دوره خیلی بدی داشتم از نگرانی ها و اضطرابهای زیاد، به دلایلی که ربطی به این ماجرا نداشت محل کارم رو عوض کردم و الان یه جای دیگه مشغول به کار دارم میشم، چند وقت پیش که دنبال کارای اداری محل کار جدیدم بودم به یکی از کارکنان اونجا برخوردم که رفتار عجیبی داشت اول ازم پرسید که اهل کجایی وقتی گفتم فلان شهر دعوتم کرد تو اتاقش و باهام گپ و گفت کرد و گفت خودم هم اهل همونجام و آدرس خونه رو پرسید و از خونواده ام پرسید و شماره ازم گرفت که مثلا اگه یه موقع کاری بود به هم کمک کنیم (البته خودش هم در مورد خانواده اش اطلاعات کامل داد و آدرس محل زندگیش رو هم داد) ولی این طرز آشنا شدن برام خیلی عجیب بود من اون موقع خیلی به فکر فرو رفتم تا 2 هفته فکرم مشغول بود، تا همین چند روز پیش تقریبا با خودم حل کرده بودم که یه دفعه وقتی تو تاکسی نشسته بودم دو تا مغازه دیدم که اسم صاحب مغازه اولی که روی مغازه نوشته بود دقیقا اسم فامیلی همین آقایی بود که ازم شماره گرفته بود و اسم صاحب مغازه دومی دقیقا اسم فامیل اون همکار قدیمیم بود که خیلی اذیتم کرده بود، مطمئنا از نظر ارتباط فامیلی مغازه ها ربطی به اونا ندارن ولی من به فکر فرو رفتم که نکنه این یه نشانه باشه که یعنی همونطوری که اون همکار قدیمیم اذیتم کرده این آقا هم توی محل کار جدید اذیتم میکنه؟ (چون مغازه ها هم هر دو پوشاک فروشی بودن! یعنی مثل هم بودن)
حالا من حتی به این فکر فرو رفتم که از این کار جدید انصراف بدم؟

میخواستم بپرسم که این موضوعی که تعریف کردم تا چه حد قابل اعتناست و کار کردن تو چنین محیطی ریسک کردن و نادیده گرفتن این هشدارها نیست؟

ممنون
مشاهده پاسخ دکتر
58
افسردگی

با سلام و احترام فراوان خدمت دکتر عزیز
مدت 5 ماه است که خانواده همسرم با من قطع ارتباط کردند بخاطر یکسری مسائل و من به شدت احساسا افسردگی و یاس میکنم و همسرم هم اصلا حال و روز من رو نمیبیند چه کنم دکتر؟
مشاهده پاسخ دکتر
59
پروپوزال

با سلام و احترام خدمت دکتر مجید محمد پور
من در رشته هوش مصنوعی در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل میکنم موضوع پروپوزالم تشخیص افسردگی با اسکن مغز با استفاده از هوش مصنوعی میباشد
میخواستم بپرسم شما میتوانید به من کمک کنید
منتظر پاسختان هستم
با تشکر
علیکی
مشاهده پاسخ دکتر
60
وسواس فکری و خرافات

سلام اقای دکتر من دختر 35 ساله هستم . تو روخدا کمکم کنید دیگه از وسواس فکری و خرافات نمیتونم ادامه زندگی بدم . میشه بگین باید از کجا شروع کنم؟ مشاهده پاسخ دکتر