آشفتگی

بدون نام

بی خوابی

سلام آقای دکتر ... من خسته شدم از درگیری و افسردگی و یا اتفاقایی که برام می افته ... از هیچ چیزی سر در نمی آرم. یک ساله دارو مصرف میکنم. اما نمیدونم برای چی. اون دکترا هم انگار نمی دونند. همش سردرگمند. بستری شدم یک هفته و بعد حالم خوب شد و اونا چیزی نگفتند. هیچوقت چیزی نگفتند . من اصلا نمیدونم افسردگی دقیقا چطوریه . کسه دیگه ای رو ندیدم جز خودم .روزها تکون نخوردن غذا نخوردن گریه ی بی دلیل و هزاران رنج .. اونها بهم لیتیوم دادن .گفتم نمیخوام و فکر کردم شاید فکر میکنند من دوقطبی دارم .۱۸ سال دارم . و انقدر دوساله مشکلاتم زیاد شده که احساساتمو گم کردم. همشو. گاهی فکر میکنم همه باهام دشمن . من درس میخونم .من کلی اطلاعات دارم . میدونم پارانویا چیه.اما چطور در حرکت کردن به سمتش یهو مچ خودمو میگیرم . از همه نفرت پیدا میکنم ازپدر و مادرم حتی و بعد هزاران اتفاقی که هر صبح یه داستان جدید ‌. و یه جایی نمیفهمم چرا تو این مسیرم. چرا دارم دارو میخورم . و حسابی گیج میشم. مدتی حالم خوبه . مدتی بهم میریزم. حتی با دکترا نمیسازم . انگار خیلی براشون جذابم یعنی پر از هیجان پر از داستان و لای مریضا من بهشون انرژی میدم البته زمانایی که خودم حالم خوب باشه . اما با اونا هم نمیسازم . یهو ازشون متنفر میشم و فکر میکنم دکتر ازم بدش میاد. و واقعا بهم میریزم . یا هر قضاوتی.و مادرم میگه نباید هی دکتر عوض کنیم . و فکر میکنم هیچ روانشناسی هم نمیتونه کمکم کنه. چون من طرح دوستی میبندم باهاشون.با روانشناسا با دکترا .و اونا گیج میشن که من چرا اونجام اصلا ... من اینو میفهمم .. و خودمم گیج میشم . اما خب وقتی باز بهم میریزم ... اصلا نمیفهمم چی داره اتفاق می افته ... خشم ... عصبانیت ...هر احساس شدیدی ک بگین سراغم اومده... و نفرت از ادما...خودکشی .و بعد وقتی یه روانشناس جوونی که باهاش دوست شدم البته خیلی اتفاقی ... اونم تنهام گذاشت..اونم هیچ کمکی بهم نکرد حتی رفاقتی ... مادرم فکر میکنه من شخصیتی مشکل دارم توی سرچاش دیدم... و اون روانشناس بهم گفت که تعجبی نداره این ویژگی شخصیتمه... و دکتر بهم گفت مشکلی نداری فقط یکم روحیت حساسه ... و حالا با آدمایی روبرو شدم که نه تنها نمیتونن کمکم کنند ... و انگار که بهم میگن عزیزم کاری از دست ما بر نمیاد این نگاه توعه به زندگی و تو حتی افسردگی نداری و اینها اصلا بیماری نبودن و تو یه ادم حساس بودی که برو بمیر تنهایی... و حتی انگار دیگه قرار نیست بفهمن من واقعن دارم تلاش میکنم زنده بمونم ... وقتی میگفتم افکار خودکشی دارم و الان ک یادم میاد به احتمال ۹۰ درصد لبه ی مرگ بودم.. و انگار که قرار نیست کمکم کنن دیگه... من حتی میترسم از دفه ی بعدی ای که خدا کنه نباشه... افکار خودکشی .... که هیچکس کمکم نکنه.. دکتر به مامانم گفته بود که نگران نباشه خودمو نمیکشم... حتما خود دکتر هم نگران نیست حق داره...من نمیفهمم اون داروها چه تاثیری دارن ... ترانکوپین ۷۵میل روزی . لاموتریژین ۵۰ . لورازپام نمیفهمم توی اون دوز کم اصلا تاثیری دارن یا نه . یا دکتر هدفش چیه. اون هیچ توضیح واضحی به من نمیده و من خودم با این گوگل هزاران چیز رو دنبال میکنم تا بفهمم چطور به خودم کمک کنم...چطور خودمو بشناسم . و خب به چیز هایی بمیخورم .به تمارض ؟ به هرچیزی که به خودم شک میکنم و خودمو سرزنش میکنم میگم تمومش کن تو چطور دوماهه افسردگی میگیری و خوب میشی چطوری یهو شاد و مهیج میشی جوری کهخودتم لذت میبری . چطور همه چی انقدر سریع اتفاق می افته . و خب اگه دست خودته تمومش کن دیگه. بعد فکر میکنم دکتر بهم پلاسیبو میده بعد تصمیم میگیرم نخورم و بعد نمیخورم و بعد دعوا میشه . اونا میگن بخور من میگم نه و بعد نفرت از دکتر و بعد حالم بد میشه . و با خودم فکر کردم اگه اونا فکر کنن من بردرلاینم چی؟ که این فکرو میکنن اون روانشناس علنن اینو گفت در لفافه و احمقانست ... ینی چی حالا؟ من اگه نخوام اونطوری باشم چی؟ انتظارشو داشتم بهم بگن افسردگی . اما نه اینو. واقعن انتظارشو نداشتم. خودمو میبینم یهو درحالی که دارم به آدما دروغ هایی تحویل میدم راجب کارهای احمقانه ای که نکردم . و مچمو میگیرم درحالی که دارم به سمتی پیش میرم ک فکر کنم رسالت بشریت بر دوشمه.. و بهشون میگم که من فلان کارو کردم بهمان کردم و اونا باورشون میشه انقدر خوب اونارو گفتم .. و خنده داره که خودمم باورم میشد و یهو میام میفهمم که وات تو هیچ کاری نکرده بودی حالا مدرکت کو واسه چیزایی که میگفتی نوشتی یا با کسایی ک میگفتی در ارتباطی یا زمانی که کم کم باورم میشه همه دارن باهام دشمنی میکنن و خب اینارو خودم باور میکنم و بعد به زور به خودم میگم نه نه نه و مینویسم ..انقدر احساساتمو مینویسم تا بتونم بفهمم ...تا‌بتونم از لاش مچ خودمو بگیرم که اینا فکر توعن که بقیه دشمنتن... و این سردرگمی ها ...من دقیقا چه کار میتونم بکنم؟ آیا آدم قابل اعتمادی هست؟ آیا روانشناسا میتونن با من دوست نشن؟ میتونن مثل من گیج نشن؟ و میتونن همزمان که باهام دوست نمیشن همزمان زیاد هم دور نشینند و یا زیاد بی اعتنا نباشند که من نترسم ؟ وقتی فاصله ی نشستن توی اتاق نامناسب باشه استرس میگیرم و فکرای منفی بافی به ذهنم میرسه که اون روانشناس داره قضاتم میکنه. نه خیلی دور نه خیلی نزدیک . فاصله ای به اندازه ی یه میز اون اون طرف من این طرف اما یه میز فقط فاصلمون باشه و من بچسبم به میز نه فاصله ای از جنس هوا... و خب نمیتونم با هرکسی ارتباط برقرار کنم.. اگه گوشه ی چشمش بپره یا ابروش یا ریز ماهیچه های صورتش احساس بدی رو منتقل کنه بهم میریزم و حالم بد میشه حتی.. پس حتی با یه روانشناس حرف زدن هم منو بهم میریزه اینو تجربه کردم و من حتی نمیتونم دوره های مشاوره رو بگذرونم... و حالا افت تحصیلی .... و بعد اوج تحصیلی و بعد افت ...حتی دکتر اون خیلی خوبه .. واقعا میتونه درست رفتار کنه اما اگه هر هفته ببینمش اگه یه مدت نبینمش کابوس میبینم و منفی بافی کابوسی ک اون چهرش نسبت به من بد شده و بهم چیزای نامفهوم و بدی میگه و یا همه ی عقده هاشو و چیزایی ک نمیتونست بگه رو میگه ک تو لوسی تو فلانی بهمانی و باورم میشه و نفرت تمام وجودمو برمیداره و بعد که میبینمش خیالم راحت میشه ... اگه هدیه ای ک براش میبرم رو قبول نکنه و بهم بگه که یه روانپزشک نمیتونه این کارو کنه . انگار ک من منتظر اون حرف باشم و ترسمم همون حرفه اما اون میدونه چیکار کنه اما دقیقا نمیتونه بهم کمکی کنه اون گچا هم انگار تاثیری ندارن

  • دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷ ۱۵:۴۲( 2 هفته پیش)
  • وضعیت : بسته شده

دکتر مجید محمدپور

سلام
آشفتگی،آشفتگی،آشفتگی.خیلی سخته.تغییرات سریع هیجانی،افکار مختلف،حسهای مختلف.آدمهای گوناگون.درمانگران.مشکل با خانواده.خیلی خیلی سخته.
به نوشتن ادامه بدید.شاید بتونه مرحمی بر دردهاتون باشه،و امیدوارم نویسنده خوبی بشید.
زندگی در دنیایی که چیز ثابتی در اون نیست جز درکی که خودت از خودت داری.این خودش خیلی مهمه.حداقل تو میدونی که کی هستی ،این مهمترینه.کسی که میخاد خوب شه،کسی که دیروزش رو با امروز مقایسه میکنه،تو خاطراتی داری که فراموش نمیکنی و اینا آرومت میکنه.باید حتما بدرمانت ادامه بدی .ترسهات رو هم به پزشکت بگو،نباید پزشکت رو عوض کنی.اگه اجازه داری زود بزود نزد دکترت برو.به هر حال مهمترین قسمت درمان تو دارو هست و دارو.امیدوارم بزودی داروها اثر کنه و از دامنه هیجاناتت کاسته بشه.به امید بهبودی شما.موفق باشید.

  • دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷ ۲۳:۳۵( 1 هفته پیش)