ویزیت روانپزشکی ،بیماران افسرده،تجربه من

 افسردگی،قسمتی از زندگی است

          ملاقات روانپزشک با بیمار  یا همان ویزیت در مطب روانپزشک،از نگاه من، در ابتدا دیداری بین دو انسان است ،برای ایجاد یک خاطره پرمعنا،دیدار بین انسانی که مشکلات پیچیده تر و عمیقتری دارد با انسانی(روان پزشک) که یا خوش شانس بوده وبی مشکل ،یا کم مشکل و یا انسانی بوده که توانسته در برخورد با مشکلات درونی و بیرونی زندگی موفقتر و سربلندتر بیرون آید،( اختلاف طبقاتی،مالی و پرستیژ پزشک نباید عامل تاثیرگذار،منفی و محدود کننده ای در این ملاقات باشد).

        در واقع اینطور نیست که پزشک در مرتبه همه چیز دان  و بدون مشکل نشسته باشد واز آن بالا بر درد و رنج بیمار نظاره کند، دلسوزی کند،راه حلی ارائه دهد و نهایتا دارویی تجویز کند. چه بسا روانپزشک هم ،روزی مشکلاتی مشابه  مراجعش را تجربه کرده باشد،به هر حال او هم تجربه های انسانی خود را داشته و خواهد داشت.دراین قسمت میخواهم به تجربه ام در برخوردبابیماران افسردگی بپردازم:

         بیماران افسرده:

         انسانها بدلایل مختلف و گاه بی دلیل افسرده می شوند و وقتی افسرده می شوند نسبت به ادامه زندگی دلسرد میشوند.برای کار و تحصیل و خانه داری و بهداشت خود و….، بی انرژی و بی انگیزه میشوند، آینده برایشان امیدی ایجاد نمی کند،منفی باف میشوند،ممکن است به پوچی برسند،دیگر مانند گذشته از چیزی لذت نمی برند،شاید حوصله بیرون آمدن از خانه نداشته باشند ویا اصلا انرژی نداشته باشند، شاید دعا کنند که خداوند زودتر زندگیشان را تمام کند،احساس تنهایی و بی چاره گی می کنند،خواب خوبی ندارند و از خوابشان لذت نمی برند.حتا از خوردن غذا هم لذت نمی برند.احساس بی ارزشی و احساس گناه دارند.بعضی بیماران سابقه چندین  اقدام به خودکشی داشته اند وگاه هنگام ویزیت اعتراف می کنند که فکر خودکشی در سرشان هست.

هنر روانپزشک

             هنر روانپزشک  در ملاقات با چنین بیماری آن است که بگذارد بیمار از رنجهایش بگوید واو خوب گوش دهد.رنج انسانی و اندوه، تجربه ای مشترک و مشابه است که اگرچه من در روز و هفته بارها می شنوم اما برای بیمار من تجربه ای منحصر بفرد وخاص است که شایسته خوب شنیده شدن است .این بدیهی ترین و ساده ترین تجربه انسانی مشترک است .من دردهای او را تایید می کنم وبرایشان اصالت قایل می شوم.این چیزی جز حس بشردوستی نیست .من با گوش دادنم باعث می شوم بیمارم حس ارزشمندی کند.احساس کند تنها نیست.درک متقابل در سمت مخالف احساس تنهایی است و وقتی انسان برای دیگری دردهایش را بیان می کند احساس می کند تنها نیست.

 راه مشترک انسانها

        وقتی شما در  مترو یا اتوبوس در مسیری که ده  ها ایستگاه دارد هستید،هیچ حس خاصی به مسافران دیگر ندارید اما وقتی در اتوبوس قطار و هواپیما ساعتها نشسته اید و همه در یک مقصد مشترک  پیاده می  شوید،خودبخود درک عمیقتری از سایر مسافران بدست می آورید و این به شما آرامش می دهد.مغز ما ناخودآگاه و خودکار این کار را می کند.زندگی ما مسافرتی از تولد تا مرگ است و در این تلاش ما باید به درک مشترکی از زندگی برسیم تا به آرامش برسیم.واین چیزی است که من باید به بیمارانم یاد  بدهم.در حدود ۴۰ سالگی ودر کنار افسردگی زن یا مرد این سوال را از خودمی پرسد که نتیجه زندگیش تاکنون چه بوده،و من بحث تجربه مشترک انسانها راپیش می کشم تا به او بگویم درجای امنی قرار دارد ،مانند بقیه انسانها.وقتی او بفهمد فرقی با دیگران ندارد می تواند بین افسردگیش باشخصیتش و زندگیش فرق قائل شود .

      البته جوانان علاقه ای به این مفهوم ندارند چون مرگ را بسیار بسیار دور می بینند،آنهانگاه متفاوتی به مرگ دارند و این آنهارا غیرقابل پیش بینی می کند. 

 پایان دادن به شک ها و شروع امید

     من میخواهم بیمار افسرده ام متوجه شود که هنوز امیدهایی هست،هنوز آسمان به زمین نرسیده،همه مشکلات تقصیر خودش نبوده است.همه مشکلات، ناشی از آدمهای زندگیش نیز نبوده است و شاید گاهی فقط یک  بد شانسی بوده.من در برابر توجیه فقر و نداری، برای بیمارم ناتوانم اما می کوشم به او امید بدهم .از او میخواهم که خشمش را از مردم ،از خانواده و پدر مادربیرون بریزد تا بتواند از آنها رها شود.بیمار باید متوجه شود که می تواند دوباره کنترل اوضاع را به عهده بگیرد، ابراز هیجان های خودتخریب کمکی به او نمی کند وبلکه او باید خردمندانه عمل کند و من برای اینکار درکنارش هستم تا بگویم چه کاری عاقلانه است و چه کاری زودهنگام،با چه کاری موافقم و با چه کاری نه.برای بیماری که در سایه شک و تردید و افسردگی به زندگی نگاه میکند چنین کمکی یک تمرین است تا بعدها خودش به تنهایی بتواند آن را انجام دهد.

    فرد افسرده باید برای رنجهایی که کشیده و می کشد معنا هایی قابل قبول سازنده والتیام بخش پیدا کند.باید ببیند که هنوز میتواند بخندد و شاد شود .گاهی اگر امکانش باشد سعی میکنم از یک طنزوشوخی برای ایجاد یک لبخند برلب بیمارانم استفاده کنم تا خندیدن را دوباره به یاد آورند.از اتفاقات و تجربه های خودم می گویم و دیگرانی که زمانی چون او بوده اند و اکنون بهترند. قرار نیست در آن ملاقات نیم ساعته یا یکساعته معجزه ای رخ دهد اما قرار است بیمار با اعتمادی که به دست می آورد و با انگیزه هدایت شده واحساس رشد دوباره وبا کمک نیروی درونش و کودک بی رمق درون خویش به حال بهتری برسد.

نوری در تاریکی

      جلسه اول درمان اولین قدم برای شروع یک سفر است .و من در انتهای این جلسه بعداز همه حرفهایم به بیمار می گویم که خوشبختانه داروهایی هست که ممکن است کمکش کند،انواع داروهای ضد افسردگی قدیمی،جدید و خیلی جدید .به او میگویم دارو دو تا چهار هفته می کشد اثر کند.می گویم که با مصرف دارو انرژی بیشتری پیدا خواهدکرد،خوابش بهتر خواهدشد،افکار منفیش بتدریج کم می شود. وبا بیمار قرار می گذارم که  در زمان مناسب دوباره ورزش را شروع کند، نمی خواهم قهرمان ورزشی شود فقط میخواهم یک پیاده روی مناسب و سریع داشته باشد،به خودش بیشتر برسدو به خودش پاداش بدهد .

 هدیه به کودک درون

           می خواهم به یاد آورد که همه ما انسانها برای تداوم زندگی نیاز به تقویت و حمایت و لذت و پاداش داریم،همانگونه که درکودکی اینگونه بود اما در بزرگسالی نوبت خودمان است که  برای کودک درون خود برنامه حمایتی و پاداش لذت بخش درست کنیم،لذت گوش دادن به موسیقی،لذت خوردن بستنی ،لذت  تماشای یک فیلم زیبا،لذت یک کوهنوردی،لذت قدم زدن بعد از باران،لذت یک آب میوه،لذت خندیدن از ته دل ،لذت درست کردن یک پیتزا در خانه،لذت خوشگذرانی با دوستان، لذت یک چای عصرانه با بیسکویت ،لذت امانت گرفتن کتاب از کتابخانه ،لذت کتاب خواندن آن و….بیمار هم می تواند به این فهرست چیزهایی را اضافه کند.

         باید بپدیریم که در افسردگیهای شدید رفتار و شخصیت ومنش بیمار بعد از درمان ممکن است تفاوت بارزی با شخصیت قبل از بیماریش داشته باشد اما بیمار بایدبتدریج جرات و جسارت  روبرو شدن با شخصیت جدیدش را داشته باشد و از خود خجالت نکشد.افسردگی چیزی از انسانیت ما کم نمی کند.دوباره می گویم:افسردگی چیزی از ارزش و اعتبار و انسانیت ما کم نمی کند.

معنی دارو خوردن و زندگی کردن : بهتر بودن

         در پایان جلسه هم یاد آوری میکنم که هیچ گیاه و دمنوش و دعاو طلسمی!!! جای درمان دارویی ضد افسردگی را نمی گیرد وبیمار باید داروها را طبق دستوراستفاده کند تا بعد از چند هفته تاثیر بگذارد و من او را دوباره ببینم.از او می خواهم که در هر صورت مراجعه کند حتا اگر داروهایش را نخورده باشد.بسیار مهم است که فرد افسرده نسبت به داروهای روانپزشکی و داروهای ضد افسردگی نگاه مثبتی پیدا کند.چندان عجیب نخواهد بود اگر لازم شود دارو برای دو یا سه سال استفاده شود.به هر حال افسردگی ممکن است دوباره عود کند و ما دوباره آکنده از درد و رنج شویم و باز هم از خودمان بپرسیم معنای زندگی من تا الان چه بوده است و من در کجای این جهان هستی قرار دارم.شاید پاسخ به این سوال هرچند سال برای فرد تغییر کند اما به هر حال جواب های راضی کننده ای باید وجود داشته باشد.همانطور که بیمار رشد می کند روانپزشک هم رشد می کند و تجربه میکند. 

امیدوارم این بحث به بیماران افسرده ای که هنوز برای مراجعه و درمان در شک هستند یا ناامیدند کمک کننده باشد. به امید دیدار.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.