ویزیت روانپزشکی،مداخله در بحران عاطفی،خانوادگی،تجربه من

در زندگی هریک از ما ممکن است اتفاقات بسیارناگواری رخ دهد که آسیب زیادی به ما وارد کند.شاید جریحه دار واز درون زخمی وسرشار از کینه شویم. هیچ تضمینی نیست که چنین اتفاقی رخ ندهد.با دعا و چشم نظر و طلسم هم نمی شود کاری کرد و این خرافات هم کار را خراب تر می کند.
انسانی که دچار بحران عاطفی یا خانوادگی شده از نظر روحی بسیار حساس و شکننده و تلقین پذیر است.اگر این بحران در زمینه افسردگی یا اضطراب یا مشکلات شخصیتی قبلی هم رخ داده باشد ،فرد در آستانه فروپاشی روانی خواهد بود.و حتا ممکن است دچار افکار خودکشی یا انتقام و قتل یا خشونت بشود.
مثالهای قابل ذکر شامل شکست عشقی دختر یا پسر یا نامزد،بی وفایی همسر(و حتی بی وفایی دوست صمیمی)،دور شدن از مادر یا پدر یا مهاجرت،طلاق پدرومادر،ورشکستگی،ضرب و جرح و دعوای درون خانواده،بهم خوردن مراسم عقد یا ازدواج،ابتلا به بیماری لاعلاج ،مورد آزار جنسی یا روانی یا بدنی قرارگرفتن،از دست دادن عزیزان یا فرزند خردسال(طبیعی یا در اثر سانحه یا خودکشی) ،از دست دادن شغل و اخراج،رد شدن در امتحانات مهم و سرنوشت ساز و مثالهای دیگر می باشد.در واقع تلقی درونی فرد و تفسیر ذهنی خود فرد از حادثه هم بسیار مهم است.ممکن است از دیدگاه دیگران حادثه ساده بنظر برسد اما برای بیمارِ ما یک تراژدی ،فاجعه،فروپاشی یا پایان راه تلقی شود.
بنابراین فردممکن است با علائم بیقراری،اضطراب، سردر گمی،بهت و ناباوری،افسردگی،گاهی علایم روان پریشی مثل شنیدن صدا یادیدن چیزهای خیالی،گریه های بی پایان،احساس بیچارگی ،بن بست در زندگی،آرزوی مرگ،خودزنی،ناامیدی ،اشتغال فکری شدید در مورد رفتار و افکارو صداقت شریک زندگیش( در موضوع خیانت)،احساس گناه در مورد عزیز فوت شده،وسواس فکری،بی خوابی،تحریک پذیری،مسخ شخصیت،مسخ واقعیت به مطب روانپزشک مراجعه کند.
بسیار مهم است که درمانگر از دیدگاه مراجع به مساله نگاه کند و به کوچکترین نگرانی او حساس باشد. بیمار درشرایطی بسیار شکننده و آسیب پذیر است و قرار نیست آسیب دیگری به او وارد شود پس نهایت احترام و دقت لازم است.بیمار حتا به نگاه منشی و بیماران دیگری که آنجا نشسته اند حساس است.وقتی زمان می گذرد و هنوز وقت ویزیت او نشده یا دیرش شده،احساس قربانی شدن و نادیده گرفته شدن و خشم میکند.حتا ممکن است احساس بی ارزشی به او دست دهد.
آرامش بخشیدن به بیمارو گوش دادن فعال به حرفها و روایتهای بیمار در مورد حادثه،بسیار مهم است.باید با عبارات بسیار کوتاه و با زبان حمایتی و عاطفی به مراجع بفهمانیم که درکش میکنیم و حمایتش میکنیم.

بیمار گریه می کند،در بیان مشکلش تردید دارد،پر از حرف و شکایت است ،ممکن است به همراهش پرخاشگری کند،مستاصل است.

((رواندرمانی حمایتی)) نام فرآیند و رویکردی است که در چنین بحرانی از آن کمک می گیریم. سعی روانپزشک این است که از حجم افکار وسواسی، احساس گناه،احساس خشم واحساس حقارت بیمار بکاهد.از احساس خشم و نفرت او کم کند.طوفانی که در درون و ذهن بیمار است را آرام کند.امیدواری ایجاد کند.به او کمک کندتا به تفسیر ملایم تر،اصلاح پذیرتر و خوش بینانه تری از اتفاق رخ داده برسد(به هر حال آنچه نباید،رخ داده است پس چه باید کرد؟ ).به عبارتی از دل بحران موجود،فرصتی برای جبران ،تغییرو بهبودی  بوجود آورد.نباید بگذاریم بیمارمان تسلیم آینده ای مبهم،نابود شده و نافرجام شود.هرگز.این یک وظیفه انسانی است و چیزی فراتر از یک حرفه است اما حرفه ای بودن تاثیرش را دوچندان می کند.

بیمار خواهد پرسید:چرا من!؟چرا برای من باید اتفاق بیفتد!؟ پیدا کردن پاسخی مناسب و قابل درک برای چنین سوالی بسیار دشوار است!،اما باید پاسخ داد.بهبود حال بیمار منوط به این پاسخ است. مانند کسی که دیوارهای خانه اش فروریخته و بدنبال پایگاهی امن برای فراغت و امنیت آینده است،(امنیت برای فردا).
شخصا سعی می کنم برای رنج و دردی که بیمار می کشد معنایی پیدا کنم.در واقع مغز همه ما اینگونه است،مغز ما با محیط دور و برش بده بستان میکند تا آرام بگیرد.خاستگاه همه احساسات ما در مغز است. به هر حال ،مراجع باید بتدریج اعتماد بنفس خود را بازیابد.زخمهایش را ترمیم کند .و مانند کسی که  آسیب دیده و در بستر بوده و عضلاتش لاغر شده، بتدریج شروع به حرکت و بازتوانی ذهنی روحی کند.البته نمی توان بیماری که درد دارد را وادار به حرکت کرد ،به همین شکل تعجیل و شتاب  برای بهبودیِ حال بیمار آسیب دیده منطقی نیست.و فرض ما بر این است که خود بیمار بیش از همه دوست  دارد بهبود یابد و نمی خواهد در نقش بیمار بماند تا برای خود دلسوزی و ترحم بخرد.
از نظر جسمی داشتن یک خواب خوب برای انسان بحران زده بسیار مهم است.باید کمک کرد که خواب بیمار بهبود یابد. خوب خوابیدن ،شایدقابل قبول ترین لذت بیمار در طی بحران باشد.لذتی که برایش احساس گناه ایجاد نمی کندو خودش را برای آن سرزنش نمی کند.
کمک کردن به بیمار برای پیدا کردن  از آدمهای حمایتگر در اطراف خودش بسیار مهم است.بیمار نباید خود را تنها و بی کس ببیند.

باید به بیمار فهماند که این اتفاق برای انسانهای دیگری هم افتاده است و او تنها کسی نیست که آن را تجربه کرده است.

امکان دارد این بحران تبدیل به یک افسردگی کامل یا اضطراب و پانیک یا وسواس گردد و یا باعث فعال شدن ژنهای نهفته بیماریهای روحی گردد ونیاز به درمان یک تا چند ساله شود.
سخن آخر آنکه وقتی دچار اتفاقی ناگوار و بحران روحی می شویم باید از افراد حرفه ای کمک بگیریم ورویکرد بی تفاوت و باری به هر جهت به آن نداشته باشیم.

بسیار مهم است که واکنش هیجانی بیش از حد نشان ندهیم. به غیر از درمانگر و افراد حرفه ای،دیگران را درگیر بحران نکنیم.چون حاشیه های بحران از خود بحران مخرب تر خواهد بود.

همیشه می گویم که در وسط یک بحران نباید تصمیم غیرقابل برگشت وقطعی گرفت.ما هر لحظه میتوانیم تخریب کنیم،آبروریزی کنیم،فریاد بکشیم،می توانیم پلهای پشت سرمان را تخریب کنیم،کتک کاری و پرخاش کنیم،اما بعد از این کارها نمی توانیم زمان را به عقب برگردانیم.

روانپزشک و روانشناس کمک می کنند تا بحران مدیریت شود و بیش از آنچه لازم است بهایی پرداخت نشود.مراجعه بموقع، از مزمن شدن وانکارو فراموشی و تحریف واقعیت بحران جلوگیری می کند.

اگر قرار است سوگوار از دست دادن چیزی شویم بهتر است زودتر شروع کنیم و سرکوبش نکنیم.اگر احساس دوگانه ای (عشق و نفرت)نسبت به موضوع داریم باید بیانش کنیم تا بیمار نشویم.عشق و نفرتِ همزمان ما را به نابودی می کشاند.اما وقتی از آن حرف بزنیم ،حالمان بهتر می شود.اینکه تصور کنیم خودمان به تنهایی از پسش بر می آییم فکری مسموم و غلط است.نباید در تنهایی خودمان دچار نشخوارهای فکری شویم.

در کنار همه این گفتگوها ،برون ریزیها ،سوگواریها و گریه کردنها ممکن است لازم باشد برای مدتی از داروهای ضدافسردگی و آرامبخش و ضد اضطراب استفاده کنیم.به هر حال خاستگاه همه این احساسات و تناقضها و سرزنشها و تحقیرها مغز ماست.

به هیچ وجه نباید دست به خوددرمانی بزنیم و نباید سرخود از قرص خواب آور یا ضدافسردگی استفاده کنیم.نباید از الکل یا مواد مخدر و محرک استفاده کنیم.به هیچ وجه!!!!.به هیچ وجه!!!!.

در هر زمانی که برایمان امکان داشت باید ورزش و تحرک فیزیکی را شروع کنیم.اگر باورهای ایمانی و اعتقادی و مناسک کمکمان می کند از آنها استفاده کنیم.البته این مناسک برای مدیریت احساساتمان است و جای تصمیمات معقول و خردورزی را نمی گیرد.

باید به تغذیه مان اهمیت دهیم.تمرین یوگا و مدیتیشن تنفس انجام دهیم.به طبیعت برویم تا آرام بگیریم.استخر و آب تنی برای کنترل هیجانمان خوب خواهد بود.حیوانات خانگی هم حال انسان را بهتر میکنند.گاهی حیوانات خانگی تنها همدم انسان هستند.

زمانی که بحرانِ اتفاق افتاده، با بحرانهای درونی خودمان مانند بحران میانسالگی همزمان شود ممکن است ارزشها و باورهای زندگی خودمان را زیر سوال ببریم.گاهی افکار خطرناک خودکشی ممکن است به ذهن انسان خطور کند.کسی که در دهه پنجاه یا شصت یا هفتاد زندگی است خطر بیشتری برای این کار دارد.

بحران های زندگی چیزی کمتر از بیماریهای جدی جسمی  نیستند،ضربه های عاطفی بخصوص در دوران کودکی و نوجوانی در ذهن ما ثبت می شود و اثرات عمیق و مخربی بر مغز ما و آینده ما میگذارد و بحرانهای زندگی میتواند آنها را دوباره زنده   و تاثیرگذار کند .پس در مورد بحرانهای زندگی خود و فرزندانمان نباید بی تفاوت باشیم و حتما بدنبال کمک و درمان باشیم. کمک بخواهید و مطمئن باشید که تنها نخواهید ماند.در پس هر رنجی معنایی عمیق و تاثیر گذار نهفته است.بدنبال معنا باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.