ترس هایت را بگو،نترس

       ترس هایت را بریز روی میز

بسیاری از اوقات  وقتی مراجعین من از ترسهاشون میگن بعد آرامش بیشتری پیدا میکنن واحساس بهبودی میکنند.انگار که از ترسهاشون هم میترسیدند،یعنی یک ترس مضاعف داشتند و با گفتن ترسهاشون آسوده میشوند.

بهمین خاطر من مراجعینم رو تشویق میکنم که ترسها و نگرانیهاشون رو واضح بگن. کار خیلی ساده ایه اماخیلی هم موثره.
ترسهای ما از همون کودکی شروع میشه، از جیزززز، از لولو، ازآقا گرگه، از دزد پلید،گاهی از بابا مامان ،از داداش بزرگه،از خواهری،از معلم،از مدیر،از امتحان،از نمره،ازکم اوردن جلوی دیگران،از موفق نشدن،از چاقی،از لاغری،از زشت بودن ،از رییس،از همکار،از طرد شدن،از دوست داشتنی نبودن،از تایید نشدن،از.. از.. از..

فکر می کنم ترسهامون تمومی نداره،ما همیشه مشغول جمع کردن و ذخیره کردن ترسهامون هستیم.ناخودآگاه این کار رو میکنیم،جمع میکنیم به اندازه یک کمد،دو کمد،یک فایل،یک کامیون، هزار گیگ ،یک ترابایت،…پس ترسهامون کی تموم میشه؟زندگی بدون ترس هم داریم؟جوابش اینه که هیچوقت تموم نمیشه.
ترسها اگر چه در دنیای ذهنی ما جای دارند(آمیگدال در مغز) اما قسمتی از زندگی واقعی ما هستند.

          خجالت نکشید

درخواستی که اینجا ازتون دارم اینه که ترسهاتون رو باز گو کنید،به درمانگر بگید،از بیان ترسهاتون خجالت نکشید،،شرم زده نشید،وقتی ترسهاتون رو فقط تو ذهنتون نگه دارید اونها در ناخودآگاه شماباقی میمونن و شما همیشه در موردشون فکر میکنید. مثل کسی که سنگریزه ای در کفش داره و اذیت میشه واین فرصت رو بخودش نمیده که لحظه ای بایسته و سنگریزه رو از کفشش در آره.

بخودتون فرصت بدید و لحظه ای بایستید،ترسهاتون رو از تو بایگانی ذهنتون درآورید و بریزید رو میز. به درمانگر،به روانشناس،به مددکار و به هر کسی که شنونده خوبیه و نکوهشتون نمیکنه و باهاتون همدلی میکنه میتونید بگید. باید به ترسهاتون بگید که ازشون نمی ترسید.لزوماقرار نیست  درمانگر به شما راه حل رفتاری ارائه بده،یا فرمول بده،بلکه بیان ترس بخودی خود میتونه درمانش باشه.

    ترس های درمانگر

در واقع درمانگر هم ترسهای خودش رو داره ،من هم ترسهای خودم رو دارم،من هم باید ترسهام رو جایی بیان کنم.پس درمانگر چون به ترسها آشناست ،به حرفاتون گوش میده وبا شما همدلی میکنه. چیزی از ارزشهای شما کم نمیشه. درواقع اعتراف کردن به ترسها باعث میشه اعتماد بنفسمون بالا بره و بعد احساس شادی پیدا کنیم.

      خوابهای بد

خوابهای بد و وحشتناکی هم که میبینیم نمادی از ترسهامون هستند،حتا میتونید خوابهاتون رو بنویسید وبه درمانگرتون بگید تا بیشتر متوجه ترسهای شما بشه و معماهای ذهنتون رو براتون حل کنه.اونموقع دیگه از خوابهاتون هم نمیترسید.
من شخصا یادگرفتم با آرامش به ترسهای مراجعینم گوش بدم و ترسهاشون رو جدی بگیرم.درسته که ترسها میتونه ناشی از درک نادرست و شناخت غلط فرد باشه اما به هرحال شخص داره رنج میکشه و این رنج واقعیست و آزار دهنده ست.

خیلی وقتها لازمه آدم بعضی ترسهاش رو بارها وبارها به زبان بیاره تابه آرامش برسه ،چون بعضی ترسها ریشه دار هستند.

بنابراین بهتون میگم که از ترسهاتون نترسید و اونها رو بیان کنید،بارها وبارها بیان کنید .ترسهای ما تمامی ندارند و دایما در لابلای خاطراتمون ذخیره میشه،پس بهتره هر چند وقت یکبار ترسهامون رو روی میز بریزیم و از دستشون راحت بشویم.


سیستم پرسش و پاسخ

پیگیری سوال قبل

پیگیری سوال قبل

ثبت سوال جدید

ثبت سوال جدید

امکان انتخاب تا ۵ تصویر وجود دارد. جهت انتخاب چندگانه کلید Ctrl را نگه دارید.
© همیار سیستم

1
ازدواج

با سلام و وقت بخیر،
تشکر از وقتی که برای پاسخگویی به سوال بنده اختصاص می دین.
من یه سوال داشتم. فرض کنید دختری هستید که روابط خانوادگی مناسبی ندارید. به عبارتی پدرتون خونه رو ترک کرده و چند سال هست که فرزندان خانواده با مادر زندگی می کنند. پدر در حد ساپورت مالی خانواده و وظایفی که با اکراه انجام میده در کنار خانواده حضور داره. خود دختر تحصیلات مناسبی داره جذابه و اعتماد به نفس خوبی داره البته به جز در مورد خانواده اش. این فاکتورها باعث جذب مردان زیادی به او میشه اما او به دلیل شرایط خانوادگی از آشنایی پرهیز می کنه. در موقعیت اخیر، دختر خانم با مردی آشنا شده که واقعا به دلش نشسته اما از طرفی تا حدودی حدس می زنه فرد مقابل از نظر خانوادگی در شرایط مساعدی هست که منجر به ترس او شده. ترس از این که مردی که او رو دوست داره بعد از اطلاع از شرایط خانوادگیش از ادامه ی آشنایی منصرف بشه. این دختر باید چیکار کنه؟ آیا باید آشنایی رو ادامه بده حتی با ترس وابسته شدن بدون نتیجه؟
مرسی
مشاهده پاسخ دکتر
2
ترک اعتیاد

سلام.خسته نباشید.پدر من ۵۱ ساله هستند و هم بیماری قلبی دارند هم نارسایی کلیه و فشارخون بسیار بالا.سالها تریاک و سیگار مصرف کردند و اخیرا متادون بجای تریاک!آیا امکان ترک برای ایشان وجود دارد؟ مشاهده پاسخ دکتر
3
مصرف سرترالین

با سلام بنده مدت طولانی هستش که سرترالین مصرف میکنم ۴سال.. البته تحت نظر دکتر
ولی یه مدتی هستش (۱ماه) که گرفتگی عضلانی در پا ،خشکی دهان، لرزش دست ،تیکهای عضلانی در بدن
خستگی زیاد ، فشار دادن دندانها روی هم رو دارم سوالم اینه که آیا اینها از عوارض طولانی مدت سرترالین هستش یا اینکه استرس باعث بروز این مسایل شده
و اینکه بنده برای درمان وسواس قرص مصرف میکنم و اینکه در حال حاضر افکار وسواسی ندارم ولی احساس میکنم استرس پنهانی دارم ممنون میشم راهنمایی کنین
مشاهده پاسخ دکتر
4
وسواس فکری

سلام نتونستم ادامه ی سوال قبل رو پاسخ بدم ... راجب آشفتگی گفته بودم.چند پیام قبلی
من نمیفهمم چه اتفاقی می افتد... عقلم هنوز سره جاشه...
از بچگی وسواس و تیک داشتم ... تیک سال ها بود و بعد تر با تلاش خودم کنترل کردم اما همش منتقل میشد ..از چشم به دهن به بینی به کارای وسواسی
و زمانی که فکر کردم نیست انگار که درونی شده و وسواس فکری شده
و خب برام خیلی واضحه که کاملا وسواس فکری دارم و باعث حساسیت و منفی بافی میشه...حفظ شدن حرف های بقیه مخصوصا قسمت های ناخوشایند و منفی بافی...
اما مسئله اینه که من دوره هایی از مشکلاتی داشتم که نمیدونم چی شد اصلا ... میدونم نوجوونی اینطوریه ... بالا پایین داره... اما خب انقدر برام سخت بود که افکار خودکشی شدیدی رو تجربه کردم ... و خودزنی...و خب همیشه اینکارو نمیکنم و به خاطر کسی نبود... اما خودمم برام سخت بود بپذیرم دارم همچین آدمی میشم... و خب پیش روانپزشک ارجاع داده شدیم... و نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود دقیقا‌...نمیدونم افسردگی چطوره ... ولی مشغله ی ذهنی داشتم ...یکسال پیش... و خواب نامنظم ... پرخاشگری..احساسات عجیب...حس تنهایی...حساس شدن خیلی زیاد...و گریه و حال و هوای طولانی... و امسال که یک ماه خیلی شدید بود خیلی شدید... طولانی و آروم نبود...کوتاه و شدید بود... امسال ۱۸ سال دارم... و دکتر ها هیچ اطلاعات خاصی به من ندادند و چیز خاصی نگفتند... من بسیار از اینترنت خواندم و حالا فکر میکنم دکتر اشتباه میکند...راجب داروها...فکر میکنم همه چیز از وسواس است...اگر چیزی مربوط به وسواس بدهد خیلی بهتر است... لاموتریژین . لورازپام . ترانکوپین .
فکر میکنم اشتباه میکند .
و فکر میکنم که من زیادی وسواس به خرج دادم و احساس غم را نفهمیدم و بزرگش کردم یا شادی را یا خشم را... و قطعا کسی که یکبار افسردگی میگیرد افسردگی ندارد آن هم در نوجوانی..اما من نتونستم که که (حواسم نبود یه جاهایی کتابی شد ) نتونستم بیخیال باشم و دنبالش رفتم ...در اینترنت ...وخب حالا تمام فکر من کنترل رفتارمه ... و من اونقدر اطلاعات جمع کردم به طور وسواسی... ساعت ها و ساعت ها ...اگر لحظه ای از سرچ و مقالات دست بردارم استرس میگیرم ...و حالا حس میکنم همه چیز را سخت تر کردم... راجب دارو ها استرس میگیرم ... و خب مخالفت میکنم...فهمیدم که اگر از خودکشی حرف بزنی بستری میشوی... با تجربه هم فهمیدم...و بعد با اطلاعات... و حالا همه چیز سخت شده...چون من هیچ اطلاعات درستی نمیدهم... هیجاناتم را تحت کنترل ندارم ... و نمیدونم شاید هم اطلاعاتم درست باشند ...شاید بفهمن دکتر ها‌ ... منشی دکتر گفت تو چرا هر هفته اینجایی... چته ؟ مشکلت چیه ؟ راست میگفت اون روزها مشکل خاصی نداشتم ... اما هفته ها هزاران مشکل داشتم ... پرخوابی...گریه ..خشم...خشک شدن...کند شدن... و خودزنی...و منشی گفت خیلی ها اومدند و رفتند اما تو خودتو انگار زیادی درگیر بیماری کردی... اما من دکتر رو نمیبینم استرس میگیرم... و خب واقعن برام سخت بود روزهایی که به وضح برای خودم متفاوت بود با تنهایی وجودی همه ی انسان ها یا غم و ناامیدی حین مسئولیت و خب هیچ کس درک نمیکنه ... شاید واقعن دکتر ها هم درک نمیکنن... وقتی دکتر رو نمیبینم فکر میکنم رها شدم و بعد منفی بافی میکنم و داروهارو ادامه نمیدم ...و دعوا میشه...من اصلا نمیدونم چقدر باید ادامه بدم...و هیچ اطلاعاتی از دکتر دریافت نمیکنم...
به نظر شما به دکتر چی و چطور بگم که من زیادی وسواس به خرج میدم ... دیگه خوبم و خب داروی بهتری دریافت کنم؟
شما فکر میکنید میفهمید من چی میگم؟ اگه بیام پیش شما میتونید کمکم کنید؟
و اون داروها رو قطع کنیم و داروی بهتری رو شروع کنیم؟
از ابهام خیلی بدم میاد
و انقدر اون روزا پریشون بودم و خودم نبودم که اصلا نفهمیدم چطور گذشت و من چی گفتم به دکترا... و خب الان که همه چیز اوکی شده من گیر دادم... و خب اینو فهمیدم که قبل ۱۸ سالگی تقریبا نظر قطعی نمیدن...و منم همینو میخوام تا ۱۸ تموم نشده همه چیو درست کنم و حساسیتمو کاهش بدم و همه چیزو تحت کنترل قرار بدم... اما از ابهام هم بدم میاد...ابهام در اینکه چرا الان دکتر میرم چرا دارو ها رو تموم نمیکنم... و چطور باید کارایی که کردمو جبران کنم... جبران دوستی های بهم زده از روی خشم... آدما ی از دست رفته ... رابطه ها... عقب افتادن از درس ها ... و ... من سعی میکنم تمرکز بیشتری داشته باشم روی کارهام اما مدتهاست که مینویسم ...ساعت ها وساعت ها ‌‌‌... حرف های آدم ها رو ..‌ و هرچی که ذهنمو مشغول میکنه رو مینویسم اما زمان زیادی ازم میگیره ..حتی کل روز رو.. و من هیچ کار مفیدی نمیکنم... خسته شدم ... انگار تنهام ... با آدما که حرف میزنم اعصابم بهم میریزه... درکشون نمیکنم... نصیحت میکنن ... کوچیک و بزرگ... ومن نمیتونم بفهمم ... و اجرا کنم...سعی میکنم..اما تهش حرفای اونا منو درگیر میکنه باز درگیر اون میشم.. و خب راست میگن همه چی تموم میشه .‌..اما این حساسیت و این وسواس فکری انگار تو وجودم رفته .... هرجوری در میرم ازش..توشم ..‌پیش روانشناس رفتن خودش مشکله.... حرفای اون درگیرم میکنه ... یا خشممو زیاد میکنه ... و قبلش استرس میگیرم که چی بگم ... و خب سه دوره پر مشکل رو گذروندم اما همیشه اونطوری نیستم ... برم چی بگم بهش؟ یا منو میبینن فکر میکنن واقعن به کمک نیاز دارم ... یا زمانی که خوبم میبینن و فکر میکنن خب چیه... و تایم روانشناس برام سخته ... حس میکنم باید تایم بگیرم ... و مفید نمیشه... و من سالها طول میکشه برسم به چیزایی که باید...اصلا نمیدونم مشکل چیه ... چرا انقدر بهم میریزم... و خود رابطه با روانشناس منو درگیر میکنه ...و خیلی برام استرس زاعه... مدت ها طول میکشه تا اعتماد کنم به کسی... به دکتر حتی‌ ... و وقتی اعتماد کردم زیادی اعتماد میکنم و بعد میترسم ... از اینکه اشتباه کرده باشم ... و وابسته میشم و مجبورم هر هفته ببینمش... و خب درگیر مسایل...بهتره از این حیطه دور شم درسته؟ نمیفهمم چطور پام کشیده شد اصلا... اما هر حیطه ای منو درگیر خودش میکنه... بچه که بودم همش درگیر ترس از بیماری بودم..قلبی.ام اس... ایدز... سرطان... و خب فکرشم نمیکردم حالا بشه ترس از بیماری روانی ... این دیگه آخرشه ... چون ترس ازش ینی لیبل خوردن بهش ... و واقعن میخوام ازش در بیام .... من میفهمم اما کنترلمو از دست میدم ... فکر کنم احساساتمو نمیشناسم ... شدتشون رو نمیشناسم و فکر میکنم زیادن ... چون جای کس دیگه ای نبودم ... و مثلن چون فکر میکنم خیلی ناراحتم روزها و روزها ناراحت میمونم و میخوابم و غذا نمیخورم و خودمو میکشم نه بخاطر این که واقعا ناراحتم ... واقعا نمیفهمم ... من از دکترم چی بخوام؟ خلاصه و مفید چی باید بهش بگم؟ چی بگم که بپذیره؟ منشیه راست میگفت من نیاز دارم با روانشناس حرف بزنم نه روانپزشک ...اما نمیدونم چی باید بهش بگم ... باید زمانی که حالم خوب نیست برم دیگه ...که اون موقع نمیشد و الان هم مشکلاتم کمتر شده روزبه روز... خشم تقریبا وجود نداره ..بی انگیزگی وجود نداره ... درد پای شدیدی بود که دیگه نیست و دارم راه میرم و تکون میخورم ... و فقط انقدر فکر میکنم و انقدر روی چیزای بی اهمیت زوم میکنم که انگار انرژیمو میگیره و هر چند وقت یه بار خاموش میشپ که خنک شم ... همین ... و خب این چه مشکلیه ؟ چطور حل میشه ؟ واقعا مشکله ؟ یا دارم وسواس بخرج میدم؟ دیگه برای خودم واقعی نیستم ... خودمو نمیفهمم ... ابهام توی خودم ‌‌... سخت تر از همه ست ... همه همینطور میشن؟ بعد از افسردگی استرس برگشتشو دارن؟ اگه دوبار یا سه بار بشه ؟ و خب ترس از اینکه چرا نمیتونم کنترل کنم؟ که اصن مشکل از منه و ضعفم توی کنترل خودم ؟ یه مدت فکر کردم نباید بگن بیماری روحی چون جسمیه ...بیخوابی ..درد ... بی اشتهایی ...خشک شدن بدن و ناتوانی توی تکون خوردن... اما الان میفهمم ... همش ذهنیه و وقتی آدم نتونه خودشو کنترل کنه بزرگ میشه ... و واقعیتم همینه انگار... اما من که تجربم این بود هرچقدر خودتو کنترل کنی بروز ندی...میریزی توی خودت... روی خودت خالی میکنی... به هرچی معتاد میشی و کارایی میکنی که طولانی مدت روت اثر میذاره و همه چیزو بد میکنه ولی اینکه روی بقیه خالی کنی و یا گریه کنی و خب تو خودت نریزی‌ خیلی بهتره انگار ... اما هرجوری بشه گند میزنی... و این باعث میشه همش به خودکشی فکر کنم ... که اگه بمیرم از فکر کردن راحت میشم و دیگه مغزی نیست که همش درگیر باشه و کسی نیست که بهت بگه بس کن و هرچیز واقعی رو یادت بیاره ... همه چیز خیلی سخته برام... از بچگی همیطوری بودم ... حساس ... لجباز... و خیلی حساس ... با گوشه ی چشمی منفی بافی و لجبازی و حالا فکر میکنم من هیچیم نیست فقط خودمم ... مامانمم همینو گفت ... گفت همین بودی دیگه
.. و این خیلی سخته ... از بچگی خیلی اذیت شدم سره هر کاری که نفهمیدم چرا من انقدر معروف شدم به لجبازی و گریه ... من خیلی سختم ... واقعن من بودن سخته... جدی میگم ... دوست دارم یه بار جای یکی دیگه بودنو تجربه کنم تا بفهمم همه همینطورین یا نه ... اما بیشتر از همه دوست دارم یکی دیگه یه بار جای من باشه ... واقعن میدونم یهو اگه تجربه کنه اصلا نمیتونه ... کاش همچین دستگاهی بود نه؟
میتونید واضح حرف بزنید ؟ اصلا متوجه احساساتی حرف زدن بقیه نمیشم که میگن خودتو شاد کن سعی کن خودتو درگیر نکنی منم قبلا حساس بودم ... منم ناامید شدم... خودمو جمع کردم ...نمیتونم بفهمم چیکار باید بکنم... و حس میکنم توی دنیای این ور بین آدما و توی دنیای اون ور بین روانپزشکا و روانشناسا گیر کردم...واقعا با خودم میگم کاش همیشه حالم بد باشه کاش همیشه همونطوری باشم که بودم و تحت کنترل نباشم ... حداقل خودسرزنش نبود ... و درگیری نبود... من الان دقیقا نمیفهمم چطوری رها کنم و چطوری مثله همه باشم ... اگه دکترو ول کنم اگه کمک نگیرم واضحه که بهم میریزم ... دیدم اصلا ... اگه حس نکنم کسی کمکم میکنه از هرطرف بهم میریزم و کارای جبران ناپذیری میکنم و خب حسابی گیج شدم
خیلی از کسایی که میان پیشتون مشکل واضحی دارن .وسواس شست و شو ..افسردگی.. پنیک ... اسکیزو فرنی... عموما به سطوح اومدن و نمیدونن چیکار کنن یا خانوادشون نمیدونه ... و منم به سطوح اومدم و گاهی خونوادم گاهی خودم ... اما این وسط اصلا نمیفهمم چیکار باید بکنم و چرا دارم اذیت میشم ... و خب باید واضح باشه دیگه من باید بدونم چرا یهو به خودم میام درحالی که دارم یه قرص جدید میخورم یا انقدر عجیب شدم و برخلاف معیارها و اخلاقیاتم کارایی کردم ... هر روز دارم تلاش میکنم که خودمو بسازم و هرکاری کنم ... یادداشت بردارم از احساساتم ... جملات مثبت بگم ... کارای خوب بکنم...که تموم شه تا ۱۸ تموم نشده...اما گذشته منو ناراحت میکنه وقتی همه چیز منظم بود وقتی رو برنامه بودم و مثبت فکر میکردم کارای خوب میکردم رو به پیشرفت بودم ... اخلاقم خوب بود آروم بودم... توی دفترم مداوم احساساتمو مینوشتم..یهو بهم ریختم و هیچ کاری نکردم و اخلاقیاتو از دست دادم ... ارامشو...کلن این رو به اون رو شدم...و این اعتماد بنفسمو میگیره ینی دیگه به خودم اعتماد نمیکنم .... من فقط سوالم اینه که به دکترم خلاصه چی بگم؟ شما که پزشکید !بهم کمک کنید و بگید که من چی باید ازشون بخوام؟ و اصلا چه کاری بهتره ؟ کنار کشیدن؟ میتونید بفهمید من چی میگم؟ کسای دیگه ای این درگیری هایی که گفتمو بهتون گفتن ؟
مشاهده پاسخ دکتر
5
آشفتگی

سلام آقای دکتر ... من خسته شدم از درگیری و افسردگی و یا اتفاقایی که برام می افته ... از هیچ چیزی سر در نمی آرم. یک ساله دارو مصرف میکنم. اما نمیدونم برای چی. اون دکترا هم انگار نمی دونند. همش سردرگمند. بستری شدم یک هفته و بعد حالم خوب شد و اونا چیزی نگفتند. هیچوقت چیزی نگفتند . من اصلا نمیدونم افسردگی دقیقا چطوریه . کسه دیگه ای رو ندیدم جز خودم .روزها تکون نخوردن غذا نخوردن گریه ی بی دلیل و هزاران رنج .. اونها بهم لیتیوم دادن .گفتم نمیخوام و فکر کردم شاید فکر میکنند من دوقطبی دارم .۱۸ سال دارم . و انقدر دوساله مشکلاتم زیاد شده که احساساتمو گم کردم. همشو. گاهی فکر میکنم همه باهام دشمن . من درس میخونم .من کلی اطلاعات دارم . میدونم پارانویا چیه.اما چطور در حرکت کردن به سمتش یهو مچ خودمو میگیرم . از همه نفرت پیدا میکنم ازپدر و مادرم حتی و بعد هزاران اتفاقی که هر صبح یه داستان جدید ‌. و یه جایی نمیفهمم چرا تو این مسیرم. چرا دارم دارو میخورم . و حسابی گیج میشم. مدتی حالم خوبه . مدتی بهم میریزم. حتی با دکترا نمیسازم . انگار خیلی براشون جذابم یعنی پر از هیجان پر از داستان و لای مریضا من بهشون انرژی میدم البته زمانایی که خودم حالم خوب باشه . اما با اونا هم نمیسازم . یهو ازشون متنفر میشم و فکر میکنم دکتر ازم بدش میاد. و واقعا بهم میریزم . یا هر قضاوتی.و مادرم میگه نباید هی دکتر عوض کنیم . و فکر میکنم هیچ روانشناسی هم نمیتونه کمکم کنه. چون من طرح دوستی میبندم باهاشون.با روانشناسا با دکترا .و اونا گیج میشن که من چرا اونجام اصلا ... من اینو میفهمم .. و خودمم گیج میشم . اما خب وقتی باز بهم میریزم ... اصلا نمیفهمم چی داره اتفاق می افته ... خشم ... عصبانیت ...هر احساس شدیدی ک بگین سراغم اومده... و نفرت از ادما...خودکشی .و بعد وقتی یه روانشناس جوونی که باهاش دوست شدم البته خیلی اتفاقی ... اونم تنهام گذاشت..اونم هیچ کمکی بهم نکرد حتی رفاقتی ... مادرم فکر میکنه من شخصیتی مشکل دارم توی سرچاش دیدم... و اون روانشناس بهم گفت که تعجبی نداره این ویژگی شخصیتمه... و دکتر بهم گفت مشکلی نداری فقط یکم روحیت حساسه ... و حالا با آدمایی روبرو شدم که نه تنها نمیتونن کمکم کنند ... و انگار که بهم میگن عزیزم کاری از دست ما بر نمیاد این نگاه توعه به زندگی و تو حتی افسردگی نداری و اینها اصلا بیماری نبودن و تو یه ادم حساس بودی که برو بمیر تنهایی... و حتی انگار دیگه قرار نیست بفهمن من واقعن دارم تلاش میکنم زنده بمونم ... وقتی میگفتم افکار خودکشی دارم و الان ک یادم میاد به احتمال ۹۰ درصد لبه ی مرگ بودم.. و انگار که قرار نیست کمکم کنن دیگه... من حتی میترسم از دفه ی بعدی ای که خدا کنه نباشه... افکار خودکشی .... که هیچکس کمکم نکنه.. دکتر به مامانم گفته بود که نگران نباشه خودمو نمیکشم... حتما خود دکتر هم نگران نیست حق داره...من نمیفهمم اون داروها چه تاثیری دارن ... ترانکوپین ۷۵میل روزی . لاموتریژین ۵۰ . لورازپام نمیفهمم توی اون دوز کم اصلا تاثیری دارن یا نه . یا دکتر هدفش چیه. اون هیچ توضیح واضحی به من نمیده و من خودم با این گوگل هزاران چیز رو دنبال میکنم تا بفهمم چطور به خودم کمک کنم...چطور خودمو بشناسم . و خب به چیز هایی بمیخورم .به تمارض ؟ به هرچیزی که به خودم شک میکنم و خودمو سرزنش میکنم میگم تمومش کن تو چطور دوماهه افسردگی میگیری و خوب میشی چطوری یهو شاد و مهیج میشی جوری کهخودتم لذت میبری . چطور همه چی انقدر سریع اتفاق می افته . و خب اگه دست خودته تمومش کن دیگه. بعد فکر میکنم دکتر بهم پلاسیبو میده بعد تصمیم میگیرم نخورم و بعد نمیخورم و بعد دعوا میشه . اونا میگن بخور من میگم نه و بعد نفرت از دکتر و بعد حالم بد میشه . و با خودم فکر کردم اگه اونا فکر کنن من بردرلاینم چی؟ که این فکرو میکنن اون روانشناس علنن اینو گفت در لفافه و احمقانست ... ینی چی حالا؟ من اگه نخوام اونطوری باشم چی؟ انتظارشو داشتم بهم بگن افسردگی . اما نه اینو. واقعن انتظارشو نداشتم. خودمو میبینم یهو درحالی که دارم به آدما دروغ هایی تحویل میدم راجب کارهای احمقانه ای که نکردم . و مچمو میگیرم درحالی که دارم به سمتی پیش میرم ک فکر کنم رسالت بشریت بر دوشمه.. و بهشون میگم که من فلان کارو کردم بهمان کردم و اونا باورشون میشه انقدر خوب اونارو گفتم .. و خنده داره که خودمم باورم میشد و یهو میام میفهمم که وات تو هیچ کاری نکرده بودی حالا مدرکت کو واسه چیزایی که میگفتی نوشتی یا با کسایی ک میگفتی در ارتباطی یا زمانی که کم کم باورم میشه همه دارن باهام دشمنی میکنن و خب اینارو خودم باور میکنم و بعد به زور به خودم میگم نه نه نه و مینویسم ..انقدر احساساتمو مینویسم تا بتونم بفهمم ...تا‌بتونم از لاش مچ خودمو بگیرم که اینا فکر توعن که بقیه دشمنتن... و این سردرگمی ها ...من دقیقا چه کار میتونم بکنم؟ آیا آدم قابل اعتمادی هست؟ آیا روانشناسا میتونن با من دوست نشن؟ میتونن مثل من گیج نشن؟ و میتونن همزمان که باهام دوست نمیشن همزمان زیاد هم دور نشینند و یا زیاد بی اعتنا نباشند که من نترسم ؟ وقتی فاصله ی نشستن توی اتاق نامناسب باشه استرس میگیرم و فکرای منفی بافی به ذهنم میرسه که اون روانشناس داره قضاتم میکنه. نه خیلی دور نه خیلی نزدیک . فاصله ای به اندازه ی یه میز اون اون طرف من این طرف اما یه میز فقط فاصلمون باشه و من بچسبم به میز نه فاصله ای از جنس هوا... و خب نمیتونم با هرکسی ارتباط برقرار کنم.. اگه گوشه ی چشمش بپره یا ابروش یا ریز ماهیچه های صورتش احساس بدی رو منتقل کنه بهم میریزم و حالم بد میشه حتی.. پس حتی با یه روانشناس حرف زدن هم منو بهم میریزه اینو تجربه کردم و من حتی نمیتونم دوره های مشاوره رو بگذرونم... و حالا افت تحصیلی .... و بعد اوج تحصیلی و بعد افت ...حتی دکتر اون خیلی خوبه .. واقعا میتونه درست رفتار کنه اما اگه هر هفته ببینمش اگه یه مدت نبینمش کابوس میبینم و منفی بافی کابوسی ک اون چهرش نسبت به من بد شده و بهم چیزای نامفهوم و بدی میگه و یا همه ی عقده هاشو و چیزایی ک نمیتونست بگه رو میگه ک تو لوسی تو فلانی بهمانی و باورم میشه و نفرت تمام وجودمو برمیداره و بعد که میبینمش خیالم راحت میشه ... اگه هدیه ای ک براش میبرم رو قبول نکنه و بهم بگه که یه روانپزشک نمیتونه این کارو کنه . انگار ک من منتظر اون حرف باشم و ترسمم همون حرفه اما اون میدونه چیکار کنه اما دقیقا نمیتونه بهم کمکی کنه اون گچا هم انگار تاثیری ندارن مشاهده پاسخ دکتر
6
لغزش

سلام.همسر من حدود ۵۰روز پاک بودن هرویین مصرف میکردن والان بهشون شک کردم چند روزه که دوباره مصرف کرده.از کجا باید تشخیص بدم واینکه برای ترک مجدد باید همون مقدار درد رو تحمل کنه یاکمتر هستش مشاهده پاسخ دکتر
7
ترک متادون

سلام اقای دکتر، من 7سال اعتیاد به تریاک و هرویین داشتم،از 13 سالگی اعتیاد داشتم، با کمپ ترک کردم، و باNAو کلاساش تا 13سال پاک بودم،1اشتباه باعث شد متادون مصرف کنم، الان2سال که دارم متادون مصرف میکنم، روزی 6تا قرص20میلی میخورم،اقای دکتر پسر دارید؟زندگی من داره نابود میشه،خاهش میکنم کمکم کنید، خاهش میکنم،هیچ دارویی برای ترک این متادون نتونستم پیدا کنم،شما کمک کنید، کارمندم،اهل کرمانم، مشاهده پاسخ دکتر
8
پرخوری وسواسی

سلام 17 سالمه ،من همیشه فکر میکردم پرخوری عصبی دارم ولی وقتی تو خانواده پدری چک کردم و دیدم بیشترشون وسواس دارن ؛رفتم یه بار دیگه رفتار خودمو چک کردم و این چیزی بود که پیدا کردم ؛اول یه دوره رژیم سخت میگیرم جوری که نون و برنج رو تا چندین ماه قطع کردم ولی به محض اینکه یه نا پرهیزی میکنم به این نتیجه میرسم باید اون روز تا اونجا که میتونم بخورم درحالی که آخرش ممکن حالت تهوع بگیرم و هیچ لذتی نمی برم ولی هم چنان ادامه میدم ؛(انگار بعداز شکستن رژیم یه جور احساس گناه بهم دست میده و برای اینکه خودمو آروم کنم بدتر میخورم و یا بدتر اون کارو انجام میدم یه جور حالت تکرار اجباری داره شاید هدف نهایی یه جور ناامید شدن از خودمه هنوز دقیقا نفهمیدم علتش رو ..فقط میدونم عذاب وجدانی که میگیرم باعث میشه بیشتر کارایی که غلط میدونم رو همون روز انجام بدم وحتی شده برم سکس چت کنم یا شبش سیگار بکشم در صورتی که یک ساله این چیزارو ترک کردم و تعهد دادم که پایبند باشم ولی همه این کارایی که تو یه روز میکنم واقعا بهم احساس آشغال بودن میده شایدم میخوام خودمو مجازات کنم )فقط میخواستم ببینم پرخوری وسواسی دارم یا مسئله بزرگ تر ازاین چیزاس ؟ راستش من خیلی چاق بودم ولی تونستم حدود 25 کیلو کم کنم و نرمال شدم الان دوباره میترسم روم بیاد و قبلا هم یه بار کم کردم و دوباره اضافه کردم ؛ از دست کارایه خودم دیگه کم آوردم مشاهده پاسخ دکتر
9
ترک

باسلام..بنده بدون مراجعه به دکتر وکمک گرفتن ازکسی وبمدت دوماه است متادون راترک کردم.8سال مصرف داشتم..بعد قطع کامل ازگاباپنتین وآلپرازولام واسه اعصاب وخوابم استفاده میکنم..خواهشمندم بفرمائید حدودا چه مدت استفاده کنم ازاین داروها. بدون اینکه بفرماییدبه پزشک مراجعه کنیدنطرجنابعالی رومیخاستم...آلپرازولام یه دونه شبها و گاباپنین 300یه دونه-تشکر مشاهده پاسخ دکتر
10
افسردگى

چگونه من افسرده مى توانم به خودم كمك كنم تا انرژى بگيرم با اينكه قرصهاى قوى دكتر تجويز كرده و به موقع و دقيق مى خورم ولى از بى خوابى و نداشتن انرژى رنج مى برم فقط راه عملى بفرماييد تا من انرژى لازم را خودم براى خودم ايجاد كنم متشكرم توانم را از دست دادم و حوصله هيچ كارى رو ندارم در ضمن فوق ليسانس دبيرى زبان هم هستم و خجالت مى كشم كه چرا عاجز از كمك به خودم هستم مشاهده پاسخ دکتر
« قبلی 1 2 3 4 5 6 7 ... 63 بعدی »