وسواس،وسواس،وسواس

   وسواس های شدید،درصد قابل توجهی از بیماران وسواسی را شامل می شود که زندگی آنها به شدت تحت تاثیر افکار وسواسی یا رفتارهای وسواسی قرارمی گیرد(چیزی در حدود ۳۰ درصد بیماران).درمان دارویی در این شرایط قدم اول و دوم درمان است!و درمان روانشناختی در مرحله سوم قرار می گیرد!!!.

 

 وسواس شدید یعنی چه؟؟؟

وسواس فکری شدید یعنی افکاری فلج کننده که حتا ممکن است نتوانیم برای کسی بازگو کنیم.افکاری که شاید شرم آور بنظر برسد یا عجیب و غریب یا کفر آمیز یا ماهیتی جنسی داشته باشد. گاهی بیمار احساس بدشکلی شدید در قسمتی ازصورت یا بدن دارد.فکر ابتلا به یک بیماری لاعلاج مثل سرطان یا ایدز نیز می تواند باشد .گاهی افکار آسیب زدن ویا آسیب دیدن بستگان نزدیک توسط نیروهای شر و بدخواه دراثر افکار فرد بیمار رخ می دهد.ماهیت این افکار به گونه ایست که در بیان این افکار تردیدداریم چون می ترسیم که فکر کنند دیوانه ایم،می ترسیم مسخره شویم،می ترسیم مورد غضب خداوند واقع شویم.اصلا نمی دانیم با این افکار چه کنیم.به عبارتی با خودمان هم راحت نیستیم و یا با خودمان هم درگیریم.
در مورد نوجوانان ممکن است وسواس ماهیتی تدریجی داشته باشد وآنها متوجه نشوند که افکارناراحت کننده اشان که با آنها بزرگ شده اند در واقع وسواس است.در واقع از دوران دبستان ممکن است با وسواس آشنا شوند.
افکار وسواسی شدید فرد را در خانه حبس میکند،اعتماد بنفسش را می گیرد. اضطراب شدید ایجاد می کند.بی خوابی میدهد.انسان را افسرده می کند.فرد کاملا احساس تنهایی می کند.در مواردی که کمالگرایی وسواس فکری را همراهی می کند،انگار که بیمار ذره بین در دست گرفته و به دقت اعمال و رفتار خود را با دیگران مقایسه می کند و همیشه به خود نمره ای پایین می دهد.یعنی احساس حقارت می کند.
آنقدر تردید در فرد ایجاد می شود که نمی داند کدام رفتار و احساسش درست و سالم است و کدام فکر و احساسش غلط است.شاید بیمارفکر کند دیگر سالم نخواهد شد.زندگی در چنین شرایطی که مرزهای درست و غلط ،خوب و بد در هم آمیخته و بیمار دایما خودش را سرزنش می کند تلخ و دردناک است.                                                                           گاهی بیمار نبودن و نیستی را به زندگی ترجیح می دهد. در این شرایط انسان واقعا نیاز به امید دارد.امید به بهتر شدن،امید به تغییر،امید به درک شدن،امید به اینکه کسی او را از تنهایی بیرون بکشد.امید به اینکه مادر،پدر،خواهر برادر،همسر ،دست وی را بگیرند و به درمانگر سوقش دهند.
رفتارهای وسواسی نیز می تواند انسان را به سمت تنهایی،ناامیدی،انزوا و افسردگی بکشاند.رفتارهای وسواسی در جلو چشم دیگران قرار دارد و بیمار دایما مورد قضاوت و سرزنش دیگران قرار می گیرد. دیگران یعنی پدر ،مادر،خواهر،برادر،همسر،فرزندان،همکلاسی،معلم،دوستان، همسایه،همکاران و هر کسی که برای انسان مهم محسوب می شود.
بیمار ترجیح می دهد دیده نشود تا اینکه بخواهد مورد قضاوت تلخ و دردناک وگزنده دیگران قرار گیرد. قضاوت راحت ترین وبدترین کاری است که اطرافیان بیمار میتوانند انجام دهند و به جای همدلی و کمک به وی ،او رابرنجانند.
بیمار وسواسی که احساس اجبار در رفتارهایش دارد و نمی تواند جلوی خود را بگیرد،بطور مثال ساعتها در حمام است(از صبح تا عصر!!!)،بارها و بارها لباسها و بدنش را می شوید و آب می کشد، پوست دستانش خشک و زخمی می شود،گوشی همراه و وسایل برقی خانه را میشوید،غذایش را قبل از خوردن می شوید، به راحتی مورد سرزنش قرار می گیرد و نمی تواند از خود دفاع پیروزمندانه ای بکند!.
آیا می توانید خود را به جای چنین شخصی تصور کنید؟
بیمار ترجیح می دهد در لاک تنهایی خودش فرو رود،دچار اضطراب و افسردگی می شود،ترجیح می دهد از خانه بیرون نیاید. قضاوت بی رحمانه دیگران واقعا سخت است.قضاوتها اعتماد به نفس بیمار رابه صفر می رساند.او نیاز به کمک و همدلی دارد.اگر نمی توانیم به او کمک کنیم لااقل با گفتاری همدلانه به او بفهمانیم که می دانیم او در رنج است.به خاطر دارم کودکی هشت ساله تک تک انگشتان دستهایش را با چسب نواری شفاف پیچیده بود تا انگشتانش کثیف نشود.پدر او را برای درمان آورده بود.
رابطه انسان وسواسی با همسر و اعضای خانواده نیز آسیب می بیند.آقایی را به یاد دارم که دوبار ازدواج کرده بود و جداشده بود وشدیدا ناامید بود.آسیبی که در رابطه کودک مبتلا با پدرمادر ایجاد می شود بسیار عمیقتر است.
اما مشکل واقعی در مغز است.قسمت احساسی و تولید فکر مغز ما یک حرف می زند و قسمت رفتاری مغز ما برای خودش ساز دیگری می زند و کار دیگری می کند.درافراد سالم این سازوکار باعث یادگیری خودکار رفتار می شود اما در بیماران این سازوکار در یک چرخه معیوب گرفتار می شود.مشکل بدتر اینجاست که مغز ممکن است تشخیص ندهد که کارش اشتباه است.وسواس تا حد زیادی تحت تاثیر ژنتیک و وراثت هم هست.
اتوموبیلهای امروزی مجهز به کامپیوتری هستند که مشکل ماشین را تشخیص می دهد یا صاحب ماشین با مراجعه به تعمیرگاه و استفاده از دستگاه دیاگ متوجه مشکل ماشین می شود.در مغز ما نیز چیزی مانند دستگاه دیاگ وجود دارد که به ما می گوید یک جای کار اشکال دارد.
اما در بیماران وسواسی این قسمت مغز ممکن است کار نکند.در نتیجه بیمارممکن است خود را کاملا حق به جانب ببیند.در بیماران روانپریش و سکته مغزی هم ممکن است این قسمت مغز بدرستی کار نکند.
اما از این توضیحات علمی که بگذریم،وسواس می تواند بسیار فلج کننده باشد.بیماری وسواس،چه وسواس فکری و چه وسواس عملی،چیزی نیست که با مسافرت و خوش گذرانی و مهمانی و ورزش و انواع جوشانده و دمنوش و بی خیالی و شکرگزاری و بچه داری و هزار داستان عامه پسند دیگر!!! حل شود.چنین توصیه هایی فقط احساس تنهایی بیمار را بیشتر میکند.او را به انزوای بیشتر می کشاند.
زمانی که وسواس فرد شدید است حتما با افسردگی ، اضطراب های شدید،مردم هراسی و اختلالات دیگر همراه است، بنابراین باید همه این مشکلات همزمان درمان شود.چه بسا عدم توجه بی مشکلات دیگر بیمار سبب می شود به درمان جواب ندهد.

 درمانهای وسواس

اساسا موثرترین درمان در موارد متوسط تا شدید ترکیبی از دارو درمانی و رواندرمانی است.اما باید به شرایط بیمار نیز توجه کنیم.رواندرمانی در وسواس شامل (۱)آموزش و آگاهی بخشی در مورد بیماری وسواس و(۲) آموزش ریلاکسیشن و سپس(۳) تمرین مواجهه با عوامل برانگیزاننده و امتناع از رفتار وسواسی و در کنار آن تمرین ریلکسیشن است.این مواجهه حتا میتواند بصورت تصویرسازی ذهنی نیز باشد.
در کودکان اگر فقط وسواس داشته باشند اولین درمان پیشنهادی رواندرمانی رفتاری شناختی است. مشکل اینجاست که در کودکان در بسیاری از موارد اختلال بیش فعالی کمبود تمرکز،تیک،مشکلات گفتاری ،انواع اضطراب،اختلالات خوردن و مشکلات رفتاری دیگر با وسواس همراه است و در نتیجه دارودرمانی لازم و ضروری می شود.نیمی از موارد وسواس از کودکی شروع می شود و احتمال وجود سیری مزمن در سالهای آینده وجود دارد.
در موارد وسواس شدید ،رواندرمانی ممکن است جنبه حمایتی داشته باشد و نه شناختی.یکی دیگر از اهداف رواندرمانی متقائد کردن بیمار به مصرف مرتب و درست دارو است.گفته می شود نتیجه انواع درمانهای شناختی و رفتاری مشابه هم است و به هر حال تاثیرات پایداری دارند.مداخله در بحران،زوج درمانی،خانواده درمانی ،گروه درمانی نیز قسمتهای دیگری از درمان روانشناختی است.
شخصا هر گاه پدر یا مادری با بیماری وسواس مراجعه می کند راجع به وضعیت روحی، روانی، رفتاری و درسی فرزندشان سوال میکنم و به آنها یاد آور می شوم که وسواس جنبه وراثتی قوی دارد.
وسواس های مقاوم به درمان

بیماری که اولین بار برای درمان وسواس مراجعه می کند مشخص نیست که آیا در آینده جزو وسواسی های مقاوم به درمان است یاخیر.در واقع پاسخ به درمان در طول زمان مشخص می شود.
وسواس شدید لزوما به معنای وسواس مقاوم به درمان نیست. اما وقتی از مقاومت به درمان صحبت میکنیم در واقع از وسواس های فلج کننده در بیمارانی صحبت میکنیم که نمی توانند از پس زندگی روزمره خود برآیند و درمانهای مختلف را در طی چندین سال تجربه کرده اند.
یادمان باشد وسواس در بسیاری از موارد خالص نبوده و با مشکلات دیگر همراه است.بطور مثال اگر وسواس با افسردگی شدید یا اضطراب شدید یا اختلال دوقطبی همراه باشد اولویت درمان ما افسردگی و اضطراب و دوقطبی خواهد بود.یکی از دلایل مقاومت به درمان یا عدم بهبودی همین مساله است.یعنی عدم توجه به اولویت درمانی.
در درمان وسواس باید از مقادیر متوسط تا حداکثر داروها استفاده کنیم.بیمار باید حدود دو ماه با حداکثر مقدار دارو بدرمان ادامه دهد.ودر صورتیکه تاثیری رخ ندهد،دارو عوض شود.سه یا چهار دارو بایدبه این نحو   امتحان شود.این داروها ازخانواده مهارکننده بازجذب سروتونین هستند.(فلاوکسامین،فلوکستین،سرترالین،اس سیتالوپرام،پاروکستین،سیتالوپرام).
اما خیلی وقتها بیمار درمان را نصفه نیمه رها می کند.مدتی داروها را قطع می کند.پزشکش را عوض می کند.ناگهان تصمیم می گیرد با قدرت اراده خودش خوب شود.همسر یا اعضای خانواده اش وی را تحت فشار میگزارند تا داروها را کنار بگذارد.گاهی ممکن است پزشک از حداکثر مقدار دارو و زمان لازم برای پاسخ درمانی استفاده نکند. در واقع این موارد را نباید جزو وسواس مقاوم بدرمان محسوب کنیم.


در مرحله بعد داروی دومی به داروی اول اضافه می شود.مثلاریسپریدون یا ابیلیفای یا کلومی پرامین. در مرحله بعد اضافه کردن یک ضد افسردگی مثلا افکسور و یا آگونیستهای گلوتامات ویا ممانتین و یا ان استیل سیستئین.درکنار همه این درمانها رواندرمانی توصیه میشود.
درمانهای موثر دیگر شامل الکتروشوک و نیز تحریک الکتریکی عمقی مغز بوسیله الکترودهای کاشته شده در مغز است .
درمان تحریک مغناطیسی مغز ممکن است در مواردی موثر باشد. همچنین پژوهشگران تحریک عمقی مغناطیسی مغز را که بر قسمت سینگولیت مغز متمرکز است به کار برده اند وبه موفقیتهایی رسیده اند .سرانجام اینکه در موارد بسیار شدید وسواس که درمانها موفقیت آمیز نبوده بعضی بیماران داوطلب جراحی مغز و سینگولوتومی میشوند که ممکن است موثر باشد.
اگر بخواهیم تصویری کلی از درمان وسواس بدهیم باید به کل مشکلات بیمار توجه کنیم.
پرخاشگری،کم خوابی،بیقراری،شخصیت وسواسی وکمالگرایی،پرخوابی،سردردومیگرن،عدم تمرکز، فراموشی، اضطراب،پانیک ،مشکلات درسی مدرسه ودانشگاه،غیبت از کار ،افسردگی،مردم هراسی،کاهش میل جنسی،مشکلات اشتها،چاقی و علایم دیگر، چیزهایی است که باید در وسواسهای شدید به آن پرداخت و علایم بیمار را کاهش داد.        بطور مثال در اضطرابهای شدید و بیخوابی همراه با وسواس فکری، دسته دارویی بنزودیازپینها و خواب آورها را نباید فراموش کرد.یا داروهایی که ممکن است کاربرد ضد پرخاشگری داشته باشند.
فراموش نکنیم که درصد بالایی از جمعیت کشور در روستاها و شهرهای کوچک و با حداقل درآمد زندگی می کنند وبه سختی به روانپزشک دسترسی پیدا می کنند و براحتی هم از پس مخارج درمان دارویی و رواندرمانی بر نمی آیند.در این موارد ممکن است درمان دارویی حرف اول و آخر را بزند.
نویسنده: دکتر مجید محمدپور

اختلال جهت گیری وهویت جنسی در مردان

یکی از مشکلاتی که ممکن است بصورت یک راز برای سالها در بیماران مرد وجود داشته و آنها را اذیت کند تمایل جنسی آنها به مردان دیگراست.
از آنجایی که مغز کودکان و نوجوانان سرعت رشد زیادی داشته و اساسا هیجانات، بستری برای رشد و تنظیم مدارهای نورونی و شبکه های عصبی در مغز آنهاست ،محیط عاطفی اطرافشان تاثیر مهمی بر آنان میگذارد.هر آنچه که دراطرافشان می گذرد از مشکلات پدر مادر ،کتک و خشونت،تجاوزوآزار،فقر،سیگار و الکل و حشیش و سایر مواد،جاذبه جنسی و تحریک جنسی،و…همه بر مغز اثر میگذارند.در سنین بلوغ که هورمونهای جنسی فعال می شوند دوره مهمی ازنظر یادگیری رفتار های جنسی،صمیمیت جنسی،تخیلات جنسی و هویت جنسی است.در موارد خاصی عوامل مختلف دست بدست هم داده و سبب میشود نوجوان یا بزرگسال مرد عاشق هم جنس خود شود.متاسفانه این گرایش برای سالیان طولانی ادامه می یابد و چون برخلاف عرف جامعه و هنجارهای خانواده است مزمن و مشکل آفرین می شود.زمانی که فرد تحت فشار خانواده به سمت ازدواج هل داده میشودمشکلات شروع می شود.سردرگمی،افسردگی،اضطراب،انزوا ،احساس گیر افتادن در بن بست و…باعث رنج و عذابی شدید در مرد میشود.
در نهایت فرد ممکن است تن به ازدواج دهد بدون اینکه حسی به زن خود داشته باشد.
در نهایت بعضی از این بیماران برای رهایی از رنج به
روانپزشک مراجعه می کنند.
آزمایشات هورمونی معمولا کاملا طبیعی است.فرد متوجه می شود که مشکل با هورمون درمانی حل نمیشود.بلکه باید رفتارها و تخیلات و ترجیحات جنسی خود را تغییر دهد.آنچه که در طی ده یا بیست سال آموخته شده ومنشا لذت بوده باید در طی یک یا دوسال کاملا تغییر کند.مانند کسی که عاشق غذاهای گوشتی بوده وحالا مجبور است گیاهخوار شود. یا کسی که سالها اعتیاد داشته و حالا میخواهد مواد را کنار بگذارد.یعنی وسوسه ارتباط جنسی با همجنس مانند گذشته بوده و هست و خواهد بود.اما بیمار باید از آن پرهیز کند،از آدمهایی که با انها ارتباط داشته پرهیز کند.از جاهایی که قبلا برای این کار میرفته پرهیز کند.ازطرفی اگر میل جنسی بالا دارد باید با دارو کاهش یابد.و دیگر اینکه انسانها را اشیاء جنسی نبیند.برای برقراری ارتباط با جنس مخالف باید بدنبال صمیمیت باشد.درواقع مانند کسی که می خواهد روحیات یک زن را بشناسد شناخت صفات زنانه موضوع درمان او بشود.
شاید بهتر باشد فرد با دخترانی آشنا شود که صفات پسرانه بیشتری دارند و صفات دخترانه کمتری.به هر حال چیزی بنام درمان کامل و علاج وجود ندارد.روند درمان اگر بیمار همکاری کند ممکن است به دو سه سال بکشد و در این میان فرد گاهی رابطه های قدیمی را تکرار کند.دیگر آنکه شیوه رفتار جنسی وسبک رضایت مردی که تمایل به همجنس داشته میتواند از آنچه یک زن توقع دارد متفاوت باشد.شاید مرد ترجیح بدهد از ناحیه آنوس و پرینه تحریک شود.اینها هم موضوعاتی است که در درمان باید به بحث گذاشته شود.
حال سوال اینجاست که با یک درمان دو ساله و شناخت درمانی و رفتار درمانی و روانکاوی وتمرینات ذهنی و دارو آیا مرد می تواند یک زوج مناسب پیدا کند و زندگی مشترک را شروع کند؟ اینجا زمانی است که مرد ممکن است دچار بحران هویتی و اضطراب شدید شود و خود را ببازد.بنابراین ارتباط با درمانگر نباید قطع شود و از طرفی انتظار بیمار از درمان نسبی باشد و دیگر آنکه زوج آن مرد هم با موضوعاتی آشنا شود و جلسات زوج درمانی برگزار شود.
آیا همه این تلاشها و جلسات و برنامه ریزیها و پول خرج کردنها و گاه احساس سرخوردگی می ارزد که ما تلاش کنیم تا عرف جامعه و خانواده را بپذیریم؟ من میگویم در اکثریت موارد ارزشش را دارد چرا که ما در این جامعه زندگی میکنیم و با افراد آن داد وستد داریم.اگر بدنبال موفقیت هستیم و میخواهیم از بحران فاصله بگیریم باید این تلاشها را انجام دهیم.تمام کسانی که با این مشکل به من مراجعه کرده اند نیاز به همسویی با جامعه داشته اند تا به موفقیت برسند.
در خاتمه می خواهم بگویم چنین مشکلاتی در مردان وجود دارد و نیاز به درمان دارد،بیمار باید مشکل را با روانپزشک مطرح کند ،باید مشکلش را برای پزشک افشا کند ،درمان ممکن است طولانی شود،ممکن است چند بار شکست بخورد،واز ابتدا شروع شود،ودر طی درمان سعی میکنیم اهمیت لذت جنسی را در مرد تفسیر کنیم،بلکه از آن بکاهیم و بیشتر به سمت افزایش صمیمیت با زن وبهبود مهارتهای ارتباطی اجتماعی و بالا بردن اعتماد بنفس خود برویم.در هر شکستی برای انسان درسی وجود دارد. موفق باشید.

اختلال وسواس اجباری

اختلال وسواس اجبار
اینکه گاهی اوقات برگردید و مطمئن شوید که اتو را از برق کشیده اید و یا ماشین خود را قفل کرده اید ، طبیعی است. اما اگر شما از اختلال وسواس اجباری رنج می برید بارها این چک کردن را انجام خواهید داد ودر نتیجه افکار وسواسی و رفتارهای اجباری شما با زندگی روزانه اتان تداخل زیادی پیدا می کند. اما این راه حل دارد.
با استراتژی های خود درمانی ممکن است بتوانید تا حد زیادی از شر افکار ناخواسته و امیال غیر منطقی مغز خودخلاص شوید و کنترل زندگی خود را در دست بگیرید.
اختلال وسواس اجباری چیست؟

اختلال وسواس اجباری یک اختلال اضطرابی است که با افکار غیر قابل کنترل ، ناخواسته و تکراری توصیف می شود که گویا مجبور به انجام آن ها می باشید. اگر شما این اختلال را دارید ، احتمالا متوجه شده اید که این افکار وسواسی و رفتارهای اجباری باعث ناراحتی شما می شوند. اما با این حال، احساس می کنید قادر به مقاومت در برابر آنها نیستید.
● علائم و نشانه ها
فقط داشتن افکار وسواسی و انجام رفتارهای اجباری به این معنا نیست که اختلال وسواس اجباری دارید. در این اختلال، این افکار و رفتارها باعث ناراحتی شدیدی می شوند، زمان زیادی می برند، و با زندگی و روابط روزانه شما تداخل دارند. به عنوان مثال، ممکن است اجاق گاز را بیست بار بررسی کنید تا مطمئن شوید که واقعا خاموش است.
اغلب افراد مبتلا به اختلال وسواس اجباری هم وسواس و هم اجبار را دارند، اما برخی فقط یکی از آن ها را تجربه می کنند.
● افکار وسواسی
افکار وسواسی رایج این اختلال عبارتند از:
ترس از آلوده شدن توسط میکروب ها یا خاک یا گرفتن بیماری واگیر و معمولا خطرناک از دیگران یا از طریق غذا
ترس از دست دادن کنترل و آسیب رساندن به خود یا دیگران
افکار و تصاویر غیراخلاقی جنسی
تمرکز بیش از حد بر روی ایده های مذهبی یا اخلاقی
ترس از دست دادن آدمهای مهم زندگی و یاهمه چیز
نظم و تقارن: تفکر این که همه چیز باید مرتب و متقارن باشند و کاملا در سر جای خود
خرافات؛ توجه بیش از حد به چیزی که خوش شانس یا بدشانس شناخته شده و سعی در خنثی کردن بدشانسی یا اتفاق بد
● رفتارهای اجباری
رفتارهای اجباری مشترک این اختلال عبارتند از:
بیش از حد چک کردن همه چیز، مانند قفل، لوازم خانگی و سوئیچ
چک کردن سلامتی عزیزان بیش از حد
شمارش، ضربه زدن، تکرار کلمات خاص، و یا انجام کارهای بی معنی دیگر برای کاهش اضطراب
اتلاف زمان زیادی برای شستشو و تمیز کردن
مرتب و تنظیم کردن بیش از حد هر چیزی در خانه یا ماشین یا سر کار
●اصول خود درمانی
• نکته اول : مراقب خودتان باشید
سبک زندگی نقش بزرگی در چگونگی احساس شما ایفا می کند و می تواند به شما در مدیریت اضطراب و عملکرد بهتر کمک کند.
• مداوم ورزش کنید
• به اندازه ی کافی بخوابید
• با دوستان و اقوام در ارتباط باشید
• تکنیک های آرامش را یاد بگیرید

• نکته دوم: یاد بگیرید چگونه در برابر آزار های این اختلال مقاومت کنید.
اگر از این اختلال رنج می برید راه های بسیاری می توانند به شما کمک کنند .
از ترس هایتان فرار نکنید.
افکارتان را سر و سامان دهید
از افکار وسواسی سبقت بگیرید

• نکته سوم: با افکار وسواسی مقابله کنید
اختلال وسواس اجباری باعث می شود مغز بر روی یک تفکر خاص که محرک اضطراب است گیر کند. راهکار های زیر به شما کمک می کند از شر آن خلاص شوید:
افکار و دغدغه های وسواسی خود را بنویسید. متوجه خواهید شد که یک کار را چقدر تکرار می کنید.
یک زمان خاص را به فکر کردن راجع به وسواس هایی که دارید اختصاص دهید و سپس چند نفس عمیق بکشید و آن افکار را رها کنید.
بر روی یک وسواس خاص تمرکز کنید و آن را بر روی موبایل ضبط کنید و زمانی که آن فکر به ذهنتان آمد آن نوار را به مدت نیم ساعت هر روز گوش دهید تا زمانی که دیگر آن وسواس آزار دهنده نباشد.
درمان اختلال وسواس اجباری
یک جزو مهم درمان وسواس ، درمان شناختی-رفتاری است. درمان شناختی-رفتاری برای اختلال وسواس شامل دو بخش است:
۱. درمان رفتاری یعنی در معرض قرار گرفتن و جلوگیری از پاسخ.این بخش شامل  قرار گرفتن در معرض منبع وسواس بطور مکرراست. سپس از شما خواسته می شود تا از رفتار اجباریی که معمولا برای کاهش اضطراب خود انجام می دهید خودداری کنید.
برای مثال، اگر شما برای دست شستن وسواس اجباری دارید، ممکن است از شما خواسته شود که دستگیره در یک سرویس بهداشتی عمومی را لمس کنید ولی سریع دست هایتان را نشوئید و همانطور با اضطراب بنشینید و در عوض سعی کنید بر ریلکس شدن و کنترل اضطراب متمرکز شوید.در نتیجه نیاز به شستن دست ها به تدریج کمرنگ خواهد شد.
به این ترتیب، شما یاد می گیرید اجبار برای خلاص شدن از دست اضطراب نیاز نیست.اینگونه بر روی برخی افکار وسواسی تسلط پیدا می کنید و از شر رفتارهای اجباری خلاص می شوید.
مطالعات نشان می دهد که در معرض قرار گرفتن و جلوگیری از پاسخ در واقع می تواند بر روی مغز به طور دائم برای کاهش علائم وسواس تتاثیر بگذارد.
۲.درمان شناختی
مولفه ی مهم درمان شناختی برای اختلال وسواس بر روی افکار فاجعه بار و حس اغراق آمیز مسئولیت ، تمرکز دارد. بخش اعظم درمان شناختی برای اختلال وسواس ، آموزش راه های سالم و موثردر پاسخ به افکار وسواسی بدون نیاز به رفتار اجباری است.
● سایر روش های درمانی
علاوه بر درمان شناختی-رفتاری، درمان های زیر نیز برای وسواس استفاده می شوند:
دارو
از داروهای ضد افسردگی(اس اس آر آی) برای درمان اختلال وسواس استفاده می شود.بخصوص در وسواسهای شدید دارودرمانی به تنهایی می تواند تاثیر خوبی بر درمان وسواس داشته باشد.
در درمان وسواسهای شدیدتر از دو یا سه نوع دارو ممکن است استفاده شود.عموما فایده داروها نسبت به عوارض منفی دارو بسیار بیشتر است.بنابراین امتناع از مصرف دارو برای درمان وسواس اشتباه بزرگی است.
● درمان با خانواده و خانواده درمانی
از آنجا که اختلال وسواس باعث مشکلاتی در زندگی خانوادگی و سازگاری اجتماعی می شود، اغلب توصیه می شود که درمان با کمک خانواده باشد. این کار باعث درک درستی از اختلال می شود و می تواند به کاهش درگیری های خانوادگی کمک کند. همچنین می تواند به اعضای خانواده انگیزه و آموزش دهد که به کسی که دوستش دارند چگونه کمک کنند.
● درمان گروهی یا گروه درمانی
درمان گروهی یکی دیگر از روش های مفید درمان اختلال وسواس است. از طریق تعامل با افراد دیگر احساس انزوا کاهش می یابد . هم‌چنین اعضا در گروه یکدیگر را تشویق و حمایت می کنند.
••• نکاتی برای کمک به یک دوست یا عضو خانواده که مبتلا به اختلال وسواس اجباری است:
از اینکه از خودش انتقاد کند جلوگیری کنید. به یاد داشته باشید، رفتارهای دوست شما یکی از علائم اختلال وسواس اجبار است، نه نقص شخصیت .
کسی که مبتلا به اختلال وسواس اجباری است را سرزنش نکنید یا به آنها نگویید این کار را انجام ندهید. آنها نمی توانند تطابق ایجاد کنند ، و فشار آوردن برای متوقف کردن  وسواس رفتارهای آنها را بدتر خواهد کرد.
ارتباطتان با او را مثبت نگه دارید. ارتباطات مهم است، بنابراین شما می توانید یک توازن بین حمایت از دوست خود و ایستادن در مقابل وسواس او ایجاد کنید .
با اوشوخی کنید.شوخی و طنز نوعی مکانیسم دفاعی برای کنار آمدن با واقعیتهای تلخ و اجتناب ناپذیر است.
خنده با یکدیگر باعث می شود دوستتان از آن وسواس  دور شود. فقط مطمئن شوید که با شوخی های خود به او بی احترامی نمی کنید.

عشق بی فرجام،عشق ناتمام،شکست عشقی

عشق بی فرجام ،شکست عشقی

عشق تا زمانی که جاریست مانند چشمه ای گوارا انسان را سیراب میکند .عشق وقتی به وصال میرسد مانند رودخانه ای که بدریا میرسد از جوش و خروش می افتد و آرام میگیرد.
اما گاهی به انسانهایی برمی خورم که عشقشان بین زمین وآسمان سرگردان مانده است.نه به وصال میرسد،نه جاری می شود بلکه یخ زده می ماند.در بن بست گرفتارشده می ماند.
زنی که عاشق مردی متاهل شده،مردی که عاشق زنی متاهل شده.پسری که عاشق خانمی میانسال و فرزنددار شده،مردی که عاشق انسانی از جنس خود شده….
پیش می آید که مراجعینی از این نوع برای درمان افسردگی و اندوه خود و سوگواری ناتمامشان به من مراجعه می کنند .قرار است که همه چیز تمام شده باشد.اما معشوق یا معشوقه زنده است ،نزدیک است،آشکار است .بنابراین، قرار نیست سوگواری پایان یابد.اینها عاشقهای سرگردانی هستند که نه می توانند از عشقشان بگویند،نه می توانند
به عیان، سوگوار باشندو نه مرهمی برای خود پیدا می کنند.بلکه افسرده و مضطرب و بیخواب میشوند.بی انگیزه،برزخی،زخم خورده،ناامید،و رنجور خماری عشق.
بعد از چنین عشقی، زندگی هیچگاه مانند گذشته نمی شود. انگار توقع انسان از زندگی ،از دوست داشتن،از آسمان و زمین و خورشید،بیشتر می شود.معیارهای انسان تغییر می کند یا اصلا ناپدید می شود.خیلی خیلی سخت است.
کسی که برای عشقش از همه چیز گذشته تا به او برسد،روزی از خواب بلند می شود و می بیند که تمام شد.[عشق ممنوع].یعنی بعد از چند ماه یاچند سال زندگی در هوای شفاف وخالص عشق،همه چیز تیره و تار می شود.احساس افتادن ته چاهی عمیق،احساس بیجان زندگی کردن!.
همانطور که گفتم زندگی دیگر آن طعم تر و تازه را نخواهد داشت.عاشق نمی داند چگونه از ظلمی که بر او رفته سخن گوید.از خود می پرسد بی عدالتی تا کی؟،تا کجا؟
به قول مولانا: جمله معشوق است و عاشق پرده ای /
زنده معشوق است و عاشق مرده ای.
و من درمانگر چگونه باید به این عاشق زار یاری رسانم؟چگونه او را از این ظلمت و افسردگی رها سازم؟ آیا دارویی هست که دوای عشق بی فرجام او باشد؟ آیا شربتی هست تا چشمه روان اشک چشمش را خشک کند؟
عاشق نزد من آمده و کمک میخواهد.گریه می کند.از معشوقش می گوید.از وعده های به انجام نرسیده،از بی وفایی و حتا خیانت،از رویاهای سترون،از تنهایی،از گذشته،از حال،از بیقراری،از بیخوابی،از افسردگی و ناامیدی.از پل های خراب شده در پشت سر،از ترس برای آینده.

شکست عشقی اندوه بار است.
و من روانپزشک ،چگونه باید این تکه متمایززندگی او را ،این تکه پر از عشق و نفرت را ،این تکه بریده شده از جریان زندگی را به گذشته و آینده او پیوند بزنم تا زندگیش در جریان بماند؟چگونه دست او را در این سقوط بگیرم و به آینده امیدوار و متصلش کنم؟
من از هر قضاوتی وهر سرزنشی پرهیز میکنم.با او همدلی میکنم.به صحبتهایش گوش میکنم.شاید به ایام عاشقی خودم هم فکر کنم .برای سوگواریش احترام قایل میشوم.
می دانم که همیشه در پس این سوگواری ،عاشق امید دارد که معشوق سرنخی از خود بجا گذارد.نمیتوان بزور رویای عشق را از ذهن معشوق محو کرد.معشوق (مراجع) خودش باید راهی پیداکند.
عشق به خودی خود چیز بدی نیست.مسلما در این عشق بسیاری تجربه و نکات مثبت نهفته است،عشق ساخته دست مادر طبیعت است پس حتما در آن حکمتی نهفته است.اما من از مراجع می خواهم که واقع بین و عملگرا باشد.چیزی را انتخاب کند که او را به جلو هل بدهد، نه اینکه در گذشته یخ زده خود باقی بماند.مراجع(عاشق) به عنوان یک پدر یا مادر یا دانشجو یا کارمند یا همسر باید بتواند هر چه زودتر به کارکرد قبلی خود برگردد. قرار نیست اخراج از دانشگاه یا محل کار یا طلاق یا خیابان خوابی ،بحران مضاعفی برای مراجع شود.
به او می گویم که قطار زندگی تا چند دقیقه دیگر حرکت میکند و از این ایستگاه خواهد رفت ،پس باید عجله کرد.
شکست عشقی و درمان

آیا شکست عشقی نیاز به درمان داره؟ اصلا درمان در شکست عشقی به چه معنیه؟
شکست عشقی یک ضربه عاطفیه که میتونه به افسردگی ،اضطراب،وسواس فکری وافکار خودکشی منجر شه.اینکه این اتفاقات بیفته یا نه به عوامل زیادی بستگی داره.به همین شکل از دست دادن عزیزان هم میتونه چنین عوارضی رو همراه داشته باشه.کسانی که دچار شخصیت مرزی هستند بیشترین آسیب رو میبینند و ممکنه دست به خودکشی بزنند چون دچار احساس پوچی شدید می شوند.شکست عشقی میتونه باعث شروع مجدد یک افسردگی قدیمی بشه یا باعث شروع مجدد اضطراب یا وسواس در فردی که با درمان خوب شده بشود.شخصیت وابسته هم میتونه آسیب زیادی ببینه.
پس علایم روانپزشکی ناشی از شکست عشقی با علایم سوگواری متفاوته. شدیده ،بهبود پیدا نمیکنه ،بلکه بمرور زمان تشدید میشه،اعتماد به نفس شدیدا پایین میاد،افکار مرگ و آسیب به خود اتفاق میفته،فرد نسبت به کار و زندگی بی تفاوت میشه.خواب بهبود پیدا نمیکنه.سرزنش خود،احساس شرم و خجالت هم از علایم دیگرست.اشتباه بزرگی است اگر فرد بخواهد بلافاصله بعد از شکست عشقی با فرد دیگری دوست صمیمی شود .کسی که چنین می کند ،مسولیت اشتباه خود را نمی پذیرد و اشتباهش را تکرار خواهد کرد.نباید بگذاریم به بهانه عشق از ما سواستفاده شود وتخریب شویم.بدترین کار ماندن دررابطه ایست که در آن تحقیر و تخریب می شویم.
بنابراین در موارد زیادی علاوه بر مشاوره و رواندرمانی نیاز به درمان دارویی موقت یا طولانی مدت وجود دارد. درمانهایی برای افسردگی ،اضطراب،وسواس فکری،بیخوابی،تحریک پذیری،خودزنی،بیقراری.
بنابراین از شما میخواهم که شکستهای عشقی را جدب بگیرید و درخواست کمک کنید و بدانید که تنها نخواهید ماند.

اعتیاد به شیشه و انتظار منطقی از درمان

اعتیاد به شیشه مشکل فزاینده و پیچیده ایست که درمان آن نیاز به مهارتهای فراوان درمانگر دارد.هیچ درمان خاص یا استانداردی برای آن وجود ندارد.این مطلب برای روشن کردن انتظارات واقعی که از درمان اعتیاد شیشه باید داشته باشیم نوشته شده است.امیدوارم موثر باشد.

اعتیاد به شیشه

اعتیادبه شیشه و انتظار منطقی از درمانگر مطلب مهمی است که احساس میکنم باید مطرح شود.اگر بخواهم معتادین به شیشه را که در این بیست سال به من مراجعه کرده اند دسته بندی کنم شامل این گروه هاست:

*-مصرف شیشه با هرویین.

*-مصرف شیشه با متادون.

*-مصرف شیشه با تریاک .

*-مصرف شیشه به تنهایی ،هر روزه  یا نامنظم همراه قرصها و سایر مواد.

از نظر وضعیت روانپزشکی ،بعضی بیماران هذیانهای خودمهم انگاری و پولدار بودن یا تحصیلات بالا داشتند . بعضی هذیان فیلم برداری و تعقیب و جاسوسی و خیانت داشتند.بعضی پرخاشگری بالا داشتند.

بعضی آشغال جمع کن شده بودند.بعضی افسردگی و اضطراب داشتند.بعضی انکار می کردند.بعضی از طرف همسر و بعضی از طرف پدر مادر آورده می شدند.

آیا نفر سمت راست با دیدن فرد معتاد به شیشه وسوسه شده؟ یا اینکه نفر راست یک آدم سالم است و احساس میکند حرفها و رفتارهای فرد معتاد کاملا تحت تاثیر شیشه است که مصرف کرده؟

بعضی جوانان همراه باپدر مادر  ،با سینه سپر کرده و اعتماد به نفس بالا می آمدند طوریکه بگویند بزور آمده اند مطب و می خواهند زود هم بروند.بعضی گریان و مستاصل می آمدند و طوری رفتار میکردند که انگار شیشه، آنها را مانند موم در دست دارد.

بعضی در ماشین استفاده میکردند و بعضی در پارکینگ و بعضی در انباری و بعضی در اتاق و گاه در پارک و گاه محل کار .

بعضی ادعا داشتند که همه چیز خوب و آرام است و خوشبختند و فقط از مصرف شیشه خسته شده اند.

 

از نگاه من به عنوان درمانگر همه این افراد مشکلات بزرگ و طولانی مدتی دارند .آنها نیاز به درمان طولانی مدت هم دارند. نمیتوانم بپذیرم که انسانی شیشه مصرف کند و زندگیش عادی باشد و حالش معمولی باشد. اما آنقدر هم بر مشکلاتشان تاکید نمیکنم که ناامید شوند و بروند.همین که آمده اند و به مشکلشان اعتراف می کنند یک قدم مهم است. به غیر از کسانی که بزور آمده اند در مورد باقی بیماران سعی میکنم به درمان امیدوارشان کنم.از دید من آنها انسانهایی بیمار هستند که باید درکشان کرد ،حتا اگر بارها و بارها ناموفق باشند. نمیدانم که کدامیک موفق خواهد شد تا بتواند یک پاکی چند ماهه داشته باشد.

می دانم که وسوسه شیشه بسیار زیاد است و دسترسی به آن هم سخت نیست.یک جورهایی ماجرای اعتیاد به شیشه مانند ماجرای عشق و عاشقی است!. من از آنها میخواهم که داروها را مصرف کنند و بموقع بیایند ودر هر حالتی مراجعه کنند ،حتا اگر مصرف کرده باشند.از آنها میخواهم که ناامید نشوند و به آنها میگویم که این راه درمان ،راهی است که باید با هم طی کنیم.نه تو به تنهایی میتوانی مشکلت را حل کنی و نه من بدون کمک تو میتوانم مشکل را حل کنم.نمی توانم در درمان هیچ قطعیتی و تضمینی را مطرح کنم.به آنها میگویم که مشکل فعلی آنها حاصل سالها بیماری است و نمیتوان یک روزه و یک ماهه و سه ماهه آن را حل کرد.اما به آنها میگویم که تا زمانی که آنها بخواهند درکنارشان هستم. من می دانم شیشه چیست و با مغز چه میکند، اما پدر مادرها و خانواده ها نمیدانند.شاید خود بیمار هم نداند.در واقع باید هر هفته  از بیمار بخاهیم برای یک هفته دیگر پاک بماند .از بیمار میخواهم هر هفته آزمایش اعتیاد بدهد.

یکی از مشکلاتی که بارها دیده ام این است که بیمار در ابتدای درمان و تحت تاثیر شیشه ارتباط بهتری برقرار میکند و وقتی شیشه را کنار می گذارد تبدیل به آدمی گنگ و مبهوت میشود.آدمی که نمی تواند تصمیم بگیرد،نمیتواند کار کند،نمی داند چگونه حرف بزند و رفتار اجتماعی داشته باشد.در واقع انگار سالهاست دور از اجتماع و درغار تنهایی خود زندگی کرده است.چنین بیماری نمی تواند کار کند .درچنین حالتی او باید در خانواده  نگه داری وحمایت شود .نباید اعتیاد به شیشه را ساده بگیریم.اصلا،اصلا،اصلا.

شیشه مغز من را به دام انداخته و به هر کجا که میخواهد میبرد.من این را فهمیده ام و می خواهم از دام آن رها شوم.

در این حالت باید پا به پای بیمار به خانواده و همسر و پدر مادرِ بیمار نیز آموزش داد که برای هر شروع هرشغلی بسیار زود است. ما با یک انسان بیمار طرف هستیم .نه یک ماشین که بخواهیم موتورش را تعمیر کنیم و روغنش را عوض کنیم و سرویسش کنیم و بعد از تهران برویم تا بندرعباس!.

برگردیم به بحث اعتیادبه شیشه وانتظار منطقی از درمان، شیشه هیچ جایگزین خاصی ندارد،دارو و درمان استانداردی ندارد. سم زدایی ندارد.همه چیز بستگی به شرایط بیمار و خانواده اش دارد.نمیتوان مشکلات مالی پولی و خانوادگی و مسکونی و شغلی و اداری و ….را در کنار درمان شیشه حل کرد.نباید از درمان اعتیاد شیشه معجزه بخواهیم. در بسیاری از موارد لازم است بیمار برای چند هفته داروهایی استفاده کند و درمنزل بماند.

در واقع با قطع مصرف شیشه ما یک طوفان در مغز بیمار ایجاد میکنیم.مساله پیچیده ایست.نباید مکانیکی به آن نگاه کنیم .باز هم می گویم با ماشین طرف نیستیم.باید واقعگرا باشیم.می شود گفت بیشتر شبیه این است که گردویی را در زمین بکاریم و مراقبت کنیم  و منتظر شویم تا روزی از خاک سر به بیرون بزند.نمیتوان هر هفته گردو را از خاک درآورد تا ببینیم جوانه زده یا خیر.اینکار طبیعتا خیلی بچه گانه است.

نمیتوانیم هر روز سر بزنیم ببینیم جوانه از خاک بیرون آمده یا خیر.اینکار هم بچه گانه است.خود گردو هم توان مراقبت از خود ندارد!. بنابراین اگر حوصله و توانش را ندارید میتوانید گردو را در بیاورید و دور بیندازید و یک درخت چند ساله بخرید و بکارید یا اینکه اصلا هوس گردو نکنید.

به همان شکل هم میتوانید بیمارتان را دور بیندازید و یک انسان سالم از جایی بیاورید!!!و یا اینکه اگر فرزندی بدنیا آوردید از همان ابتدا هوایش را داشته باشید و نه اینکه وقتی مشکلات شروع شد یاد نیازهای روانی اش بیفتید.

آیا چنین چیزی امکان پذیر است؟اگر بیمار را دور بیندازیم ! می شود همان معتاد خیابانی و تابلو .جامعه سطل آشغال نیست که ما بیماران معتاد را در آن بیندازیم.این حرف من اعتراض به آنهایی است که میخواهند با بیمار اعتیادی،چکشی برخورد کنند و شعارهای تند می دهند.آنهایی که میخواهند با ماست مالی خرابیهای خودشان را بپوشانند.

می خواهم بگویم پدر مادر در ایجاد اعتیاد در فرزندشان دخالت دارند و باید سهم خود را در درمان آن بپذیرند.فرزندی که اعتیاد دارد یا بتازگی اعتیادش را کنار گذاشته نباید ازدواج کند.این هم یک جور پرت کردن بیمار به حیاط همسایه است.پدر مادر باید با ازدواج فرزند معتادشان  مخالفت کنند چون ازدواج اعتیاد فرد را وخیم تر خواهد کرد.

ریشه مشکل درمان اعتیاد به شیشه ،در پیچیدگی مغز است.آیا اگر این پیچیدگی را بشناسیم مشکل اعتیاد حل خواهد شد؟آیا ریشه کن خواهد شد؟ متاسفانه خیر چون نمی توان جلوی تصمیمات پیچیده را گرفت.  خانواده،تربیت،مدرسه،جامعه،فرهنگ،دین،هر چیز محیطی،اقلیم ،حتادرمانگر اعتیاد و پژوهشگر اعتیاد همه و همه قسمتی از این پیچیدگی هستند.این پیچیدگیها نیز خود با گذشت زمان تغییر می کنند.در واقع مغز یکایک ما انسانها  مانند آینه ایست که جهان اطرافمان در آن منعکس میشود.به معنایی هر مغزی خود یک جهان است.این یعنی پیچیدگی مغز.پس لطفا درمان ریشه ای اعتیاد را مطرح نکنید چون چنین چیزی وجود ندارد.بیایید از چیزهای واقعی صحبت کنیم.

بنابراین در درمان اعتیاد به شیشه شرایط بیمار تعیین کننده است و نه داروها و روش درمان.شاید مهمترین جزوِ درمان  اعتیاد به شیشه برخورد انسانی و همدلی با بیمار است و اینکه اطرافیان بیمار در این رابطه از درمانگر الگو بگیرند و با درمانگر همانند سازی کنند.روابط درون خانواده باید بازسازی شود.این را باید یک فرصت بدانیم.

نکته آخر اینکه در ابتدای درمان داروها برای رفع علامتهای بیمار است.مثلا استفاده از مسکن،خواب آور،آرامبخش و ضداضطراب،داروهای ضد توهم و بی قراری،ضدافسردگی.همان طور که گفتم هیچ داروی خاص و استانداردی برای اعتیاد به شیشه وجود ندارد .

عناصر تشکیل دهنده رواندرمانی عبارتند از همدلی،آموزش مهارتهای ارتباطی،گروه درمانی، ارتباط بامددکار، آموزش نحریک کننده های وسوسه،روشهای دوازده قدم

مهمترین درمان ارتباط درمانی مستمر بین بیمار و درمانگر است.باید بیمار را از بلندپروازی برحذر داشت.بیمار می خواهد مانند ققنوسی که از خاکسترهایش سر بر می دارد دوباره بلند شود و  خود را نشان دهد.اما مشکل اینجاست که مغز پنهان شده دراستخوانهای جمجمه شدیدا آشفته است.پس پرنده سقوط خواهد کرد.بیماررا نباید تحت فشار برای سریع خوب شدن قرار دهیم.این کار را نکنید .بهبودی مغز زمان می برد.

مقایسه مغز سالم و مقایسه مغز بیمار مصرف کننده پس ازذ یکماه پاکی و پس از 14 ماه پاکی.درواقع بعد از 14 ماه پاکی مغز بیمار بسیار شبیه به مغز سالم شده است.

اختلال شخصیت مرزی

اختلال شخصیت یکی از موضوعاتی است که این روزها زیاد از آن میشنویم.شخصیت سالم کیست؟ شخصیت ناسالم چیست؟چه فرقهایی دارند؟شخصیت مرزد چیست؟آیا اختلال شخصیت بیماری خطرناکی است؟

   اختلال شخصیت مرزی

  تعریف و شناخت شخصیت مرزی

انسانهایی که اختلال شخصیت مرزی دارند هر روزه هیجانات شدید و متناقضی را تجربه میکنند. هیجانهای مثبت مانند عشق و در اوج بودن و هیجانهای منفی مانند نفرت و پوچی.

ما احساسها و هیجانات مختلفی را میشناسیم.،مانند دوستی درمقابل قهر،آشنایی در مقابل بیگانگی،راحتی در مقابل زحمت،دلبستگی در مقابل طرد،امنیت در مقابل ترس،جاودانگی در مقابل مرگ،آزادی در مقابل اسارت،زیبایی در مقابل زشت. ما از واژه ها استفاده میکنیم برای بیان حس درونی مان.بنابراین مهم است که ما واژه های درستی برای احساساتمان انتخاب کنیم. مااز کودکی تا بزرگسالی احساسات مختلفی را بارها در اتفاقات خوب و بد زندگی تجربه میکنیم و به تدریج آنها را اسم گذاری میکنیم.

جملاتی پر احساس را مثال میزنم؛[ وقتی او میاد خونه احساس خفگی میکنم]،[یک ساعته با هم آشنا شدیم اما انگار سالهاست همدیگر رو میشناسیم]،[وقتی او در کنارمه هیچ چیز دیگه نمیخام]،[اونقدر دوسش دارم که حتا نمیخوام غیر از من کسی ببینش].این جملات احساسهای عمیقی را بیان میکنند.این احساسات عمیق و پرمعنی در زندگی روزمره ما کمتر رخ میدهد،چیزهایی نیست که بارها تجربه کنیم.واتفاقا با افزایش سن چنین تجربه های احساسی کاهش هم می یابد.

   اعتدال در احساسات

بطور معمول در روند رشد ما یاد میگیریم از نظر احساسی به سمت اعتدال و میانه روی برویم.ما یاد میگیریم که ازروابط بحرانی که سبب بحرانهای عاطفی و حال خرابی میشوند پیشگیری کنیم یا عبور کنیم.هیجانات شدید بحرانی به مغز ما آسیب میزند.ما یاد میگیریم که بعداز هیجان زیبای عشق و یکی شدن ، امکان سرخوردگی بعد ازجدایی هست،یاد  می گیریم در خیالاتمان هدفهای دست نیافتنی نپروریم و تا دچار خشم و سرخوردگی نشویم.یاد میگیریم اگر اطرافیانمان سهل انگار باشند وما کمالگرایی را انتخاب کنیم شدیدا دچار مشکل خواهیم شد.

   اختلال شخصیت و دوران کودکی

 

پس ما از کودکی یاد میگیریم که روابط انسانی و احساساتمان را طوری تنظیم کنیم که به بحران و بن بست عاطفی ختم نشود.ما در کودکی احساسات ساده و از پیش برنامه ریزی شده ای  رو مانند ارضاي میل مکیدن،سیری، شادی،لذت ناشی از خوردن و بازی و گریه و خشم را میشناسیم ونامگذاری میکنیم.این ویژگی خودتنظیمی و پیدایش هیجانات درنوزاد ساختاری عصبی ژنتیکی دارد.

آدمهای دچار شخصیت مرزی دو تا بدشانسی دارند. این آدمها ژنهای مشکل دار به ارث میبرند و این ژنهای مسئول درست کار نمیکنند و این ترموستات هیجانی بدرستی تکامل نمی یابد.بد شانسی دوم آنها این است که در طول دوران جنینی و کودکی شان در محیطهایی رشد می کنند که پر از بحران است؛قهر و آشتی ،کتک کاری پدر مادر،فقر و تبعیض،کار در کودکی،تحقیر کودک،تنبیه بدنی شدید،سوءاستفاده جنسی،جنگ،مصرف مواد،تبعیض جنسیتی شدید.

 ضربه  های دوران کودکی

 

کودکی که مورد سوءاستفاده جنسی قرار میگیرد با حسی قوی و ناشناخته روبرو می شود که اصلا آمادگیش را نداشته و قبلا هم تجربه نکرده.کودک احساس شادی و امنیت را میشناسد،احساس قلقلک و خنده را میشناسد،اما باآن احساس ناشناخته ولی شدید چه باید کند؟چگونه عضوی از بدن او چنین احساسی را که نمیتواند فراموش کند ایجاد می کند؟

کودکی که جانش به جان مادر بسته است و با طلاق پدر مادر و رفتن  مادر،انگار درقفس شیرافتاده  است و فنا خواهد شد  ،چه اسمی برای این حس انتخاب خواهد کرد؟.تکرار چنین حوادث تلخی سبب شکل گیری مراکزی در مغز می شود که تمام رفتارهای آینده فرد را تحت تاثیر قرار خواهد داد،مراکزی که کاش درست نمی شد .و به این ترتیب شخصیت مرزی تکوین می یابد.و با رشد کودک مشکلات کودکانه او تبدیل به مشکلات عاطفی،هویتی،رفتاری و بحران های مکرر می شود.این یعنی شخصیت مرزی.

   احساسات در شخصیت مرزی

در شخصیت مرزی عشق چیزی بین وابستگی و امنیت ،ترس از فراموش شدن یا گم شدن،یکی شدن با معشوق و گاه بیگانگی و نفرت از معشوق است.عشق چیزی بین پوچی و کامل بودن،چیزی مانند  روزی در بهشت بودن و روزی در دوزخ.پس برای شخصیت مرزی عشق میتواند موضوعی دردناک و غیرقابل تحمل شود.رفتن معشوق او را به سرحد جنون و پوچی و تنهایی می کشاند.

اما شخصیت مرزی در چنین شرایطی چگونه رفتار می کند؟ او افسرده میشود،می خوابد،قرص خواب میخورد،از مواد استفاده میکند،تهدید میکند،خودزنی میکند بلکه درد واقعی حواسش را از دردهای درونی پرت کند و دنیای واقعی را حس کند.

   بحران در زندگی شخصیت مرزی

Borderline personality disorder BPD signs and symptoms. Illustrations depict a woman with mental health disorder having difficulty in life and relationship.

تا زمانی که اوضاع بر وفق مراد شخصیت مرزی باشد ،دنیا در آرامش است اما این یک استثنا است.
بنابراین انسان مرزی گاهی پر از امید،خوش بینی،درحال پرواز برروی ابرها،لوند و دلبرانه،امید بخش و دست و دلباز است و ولی در بیشتر اوقات دچار احساس نارضایتی ،پوچی،حقارت،شک وسوءظن می باشد.در چنین زمانهایی او شدیدا نیاز به کمک دارد چون ممکن است زندگی خودش را به خطر بیندازد.
بیماران دچار شخصیت مرزی اگر به روانپزشک مراجعه کنند ،بخاطر درمان افسردگی یا اضطراب یا مشکل خواب یا مشکل مصرف مواد و…خواهد بود. یعنی با مشکلات ثانویه به روانپزشک مراجعه میکنند.برای درمان شخصیت مرزی خیلی مهم است که او با مشکلات هیجانی و خطاهای شناختی خودش و درنتیجه تصمیم گیریهای اشتباهش آشنا بشود و آنها را بپذیرد.انسان شخصیت مرزی مهمه به این درک برسه که علت تمام ناکامیهایش در مغز خودش است و انسانهای دیگه مقصر نیستند.شخصیت مرزی تا زمانی که چانه بزنه و در انکار باشه پیشرفت مهمی در زندگیش حاصل نمیشه.

   درمانگر شخصیت مرزی

باید بتدریج به بیمار آموزش داد که درمان قطعی و کاملی برای شخصیت مرزی وجود نداره .اما بیمار در کنار روانپزشک یا رواندرمانگر میتونه بتدریج الگوهای احساسی وشناختی خودش روتصحیح کنه.او باید یاد بگیرد که مسئول شکستهای خودش است.

مسئول آموزش این الگوهای رفتاری وفکری سالم روان درمانگر هست.درمان شبیه آنست که کسی بخواهد موسیقی یاد بگیرد و هر هفته سر ساعت خاصی به کلاس برود و از مربی تقلید کند و الگو بگیرد .بیمار شخصیت مرزی هم باید همین کار رو بکنه.در واقع به نوعی مثل کلاس خودشناسی است.البته گاهی ممکنه بیمار از درک مشکلات خودش ناراحت و خشمگین بشه.از اونجایی که مشکلات بیمار ریشه در انگیزه ها و هیجانات درونیش دارد گاهی واکنشها و رفتارهای درمانگر رو شخصی می پنداره و ممکنه احساس کنه درمانگر با او خصومت شخصی داره و به  این ترتیب بخاد به درمان پایان بده ،کاری که در  زندگی شخصیش انجام میده اما مهم اینه که گفتگو با درمانگر ودر نتیجه درمان، ادامه پیدا کنه.در واقع همون مشکلاتی رو که بیمار با اطرافیانش داره با درمانگر هم پیدا میکنه واین درمان شخصیت مرزی رو سخت میکنه اما این در عین حال اساس درمان است.

از همین رو خیلی اوقات این اطرافیان بیمار شخصیت مرزی هستند که او رو به طرف درمان میبرند و تشویقش میکنند پرا که رفتارهایش را تحمل ناپذیر می یابند.

   شخصیت مرزی در متن زندگی

۱.شخصیت مرزی وقتی به کسی دل میبنده  ممکنه کاملا یکطرفه باشه و یا اینکه بعدا یکطرفه بشه.از طرفی احساس میکنه بدون یار، زندگیش ناکجاآبادی در دل سیاهی و پوچی خواهد بود.نمیتونه جدا شدن از یار یا کنار گذاشته شدن رو تحمل کنه.اونقدر حالش بد میشه که تهدید به خودکشی میکنه،خودزنی میکنه و متاسفانه ممکنه اتفاقات وحشتناکی هم براش بیفته.

۲.شخصیت مرزی ممکنه برای کاهش دردهای عاطفیش به سمت سومصرف قرصهای مختلف و مواد برود و مشکل اعتیاد هم به بیماریش اضافه شود.در اینصورت درمان بسیار پیچیده تر می شود.

۳.شخصیت مرزی در حوزه شغلیش هم مشکل داره. احساسات متناقض ومنفی نسبت به رییسش و همکارانش پیدا میکنه.گاهی همکارانش خیلی خوبن و گاهی نفرت انگیزند.شخصیت مرزی ممکنه مرزها و محدودیتهای کاری رو رعایت نکنه و خیلی سریع اخراج بشه.پس بارها تغییر شغل میدهد. اوممکنه در ایده آلهایش انتظاراتی بلندپروازانه از شغلش داشته باشه که برآورده نشه و سرخورده بشه.

۴.شخصیت مرزی گاهی خیلی تحریک پذیر و پرخاشگر میشه و وسایل رو میشکنه،تهدید میکنه،کتک کاری میکنه وآسیب میزنه،جیغ و داد و فریاد میکنه و خودش رو کاملا حق بجانب میدونه.

۵.شخصیت مرزی گاهی خیلی بدبین و شکاک میشه.این بدبینی میتونه نسبت به همسر،دوست،همکار ،اعضای خانواده و حتا همسایه باشه و منجر به ضرب و جرح بشه و پای مراجع قانونی وشکایت در میان بیاد.

۶.شخصیت های مرزی بعضی روزها خودبخود سرحال و شاد وامیدوار و بعضی روزها ناراحت ،افسرده ،مضطرب و ناامیدند.حتا ممکنه در طی روز حالشون تغییر کنه.از این نظر شبیه افراد دو قطبی هستند.

۷.شخصیت مرزی همیشه از خودش میپرسه ، من کی هستم؟ کدوم این شخصیتها هستم؟چرا اینقدر تغییر میکنم؟چرا نمیتونم جلوی خشمم رو بگیرم؟چرا زندگی من این همه فرازو نشیب داره؟ آیا من دو شخصیتیم؟آیا دو قطبیم؟

   اصول درمان اختلال شخصیت مرزی

الف- درمان دارویی برای کنترل اضطراب ،افسردگی،وسواسهای فکری،بیخوابی،کنترل خشم ورفتارهای خطرناک و تکانه ای ،سوءظن وبدبینی،کنترل مصرف مواد لازم وضروری است.درزمان بحران هیچ مداخله ای نمیتونه جای دارو رو بگیره،پس راجع به دارو خوب فکر کنید.گاهی هم برای حفظ جان بیمار نیاز به بستری هست.

ب-تشویق بیمار به درک و پذیرش بیماری خودش بسیار مهمه. پذیرش خصوصیات و محدودیتهای آسیب زننده فرد شاید سبب بشه تا او دچار بلندپروازی و اهداف غیر قابل دسترس نشه و زندگیش رو بیش از حد شلوغ نکنه. مثل اتوموبیلی که آپشنهای زیادی نداره ،حجم موتور کوچیکی داره و برای سفرهای کوتاه در نظر گرفته شده و نه ماجراجویی های طولانی و پرخطر.آرزوهای بزرگ برای شخصیت مرزی سمَه .خواهش میکنم گول چیزی بنام قانون جذب رو نخورید.

پ-آموزش تصحیح افکار غلط و منفی و جایگزینی اونها با افکار مثبت، به عبارتی نیمه پر لیوان رو دیدن.

نمونه هایی از افکار جایگزین:اگر دوستم برای من وقت کم میزاره چون به نیازهای کودکش که مهمتره رسیدگی میکنه،چون باید زیاد کار کنه که آینده خوبی داشته باشیم.؛اگر امروز سوءتفاهم پیش اومد طبیعیه چون هنوز داریم با هم آشنا میشیم،برای رییس من راندمان کاری من مهمه،هدفش توهین نبود؛اگر سرو صدای بچه ها زیاده چون داره  بهشون خوش میگذره؛اگر دستمزدم کمه و تو این کار موندم برای اینه که دارم تمرین می کنم تا زود به زود شغلم رو عوض نکنم؛این که الان تو خونه تنها هستم وهمسرم تا فردا نمیاد یعنی امنیت خانه با منه و از طرفی فرصتیه برای کتاب خوندنم،فرصتیه که ورزش کنم؛اگه قراره فردا دو ساعت تو نوبت معطل بشم یعنی  دو ساعت وقت برای مطالعه دارم.

ت-در شخصیت مرزی تکانه ها و رفتارهای جنسی و مرتبط با سکس دردسرهای زیادی به بار میاره و ازش زیاد استفاده میشه.در واقع شخصیت مرزی از سکس برای جبران احساسات منفی خود،کاهش اضطرابش،جلوگیری از طرد شدنش،ترمیم اعتماد بنفس ،ایجاد احساس امنیت در رابطه اش،شلوغ نگه داشتن اطراف خودش ودرنتیجه احساس تنهایی نکردن زیاد استفاده میکنه.

مشکل اینجاست که انسان دچار  شخصیت مرزی، سکس رو با نیازهای خودش مانند صمیمیت ، امنیت ، هویت وشادی رو با هم یک کاسه  میکنه و  زندگیش تبدیل میشه به یک آش شله قلمکار و یک هرج و مرج بدون مرز . بطوریکه مدیریت این جنبه از زندگیش برای خودش هم ناممکن میشه. پس شخصیت مرزی با پشت سر گذاشتن تجربیات ناکام و پرآسیب خودش ،بالاخره زمانی باید یاد بگیره که تکانه های جنسی خودش رو کنترل و محدود کنه ،بعبارتی نگذاره غول جنسیش دوباره از چراغ جادو بیرون بیاد و زندگیشو در دست بگیره.باید یاد بگیره از نظر جنسی خویشتن داری کنه.


 ث-شخصیت مرزی در زمان کار و فضای شغلی نباید مسایل کاری رو شخصی کنه و همیشه بایدبخودش بگه : من اینجا هستم که درآمد داشته باشم،اینجا محل ابراز احساساتم نیست. احساساتم یک چیز شخصیه که میتونه به کارم ضربه بزنه،اگر خشمم رو کنترل نکنم اخراج میشم ویکی دیگه  جای منو میگیره.بهتره با کسی گرم نگیرم .برای گرم گرفتن فقط با آدمای بیرون از محیط کار قرار بگزارم.رییس من از من نظم و بازدهی میخاد .همکارانم و رییسم مسئول حل مشکلات عاطفی من نیستند.

  نتیجه گیری


مشکلات روحی روانی انتخاب ما و تقصیر ما  نیستند.اما اگر دچار خشم غیرقابل کنترل میشوید، اگر خودزنی می کنید،اگر افکار خودکشی و خودزنی مکرر داشته اید،اگر دچار احساس پوچی میشوید،اگرشکستهای شغلی مکرر داشته اید،اگر کنترلی بر روابطتان ندارید ،اگر دچار حسادتهای کورکننده میشوید ،اگر وارد رابطه هایی میشوید که ازشما سوء استفاده میکنند،اگر دوستانتان را تبدیل به دشمنانتان میکنید ،اگر کنترلی بر هیجان هایتان ندارید بهتر است به روانپزشک و روانشناس بالینی مراجعه کنید چون ممکن است دچار مشکل شخصیتی باشید.

درمان باعث میشود کنترل بیشتری بر هیجانها و رفتارهای خود بدست آورید ورضایت وشادی بیشتری را در زندگی تجربه کنید.زندگی هیچ انسانی بدون نقص نیست اما شناختن نقص هایمان باعث میشود آمادگی بیشتری برای رویارویی با مشکلات زندگی پیدا کنیم وزندگی پرمعناتری را تجربه کنیم.معنا به وجود ما آرامش،رضایت و شادی میدهد.

 

 

رابطه جنسی رضایت بخش

رضایت از رابطه جنسی نقش مهمی درتنظیم روابط داخل خانواده دارد.سعی شده به عواملی که در بهبود رابطه جنسی دخالت دارد اشاره شود وبه آن اهمیت کافی داده شود.

  رابطه جنسی رضایت بخش

   بریم خوشگذرونی 

 رابطه جنسی رضایت بخش از کجا شروع میشه؟تصور کنیدبرای یک پیک نیک وگذروندن ساعاتی رضایتبخش بانامزد یا همسرتون قراره برید بیرون،ممکنه این تصمیم رو ناگهان گرفته باشید ویا از روز قبل.قصدتون رفتن به طبیعته وتنفس هوای تمیز،دور شدن از روزمره گی،واحساس نشاط.وگرنه نهار خوردن و چای نوشیدن و میوه خوردن و خوابیدن ،در خانه راحت تره.حالا اینا چه ربطی به رابطه جنسی رضایت بخش داره؟

 هزاران ساله که ما برای زنده موندنمون چنین کارهایی رو انجام میدیم مثل جمع آوری غذا و آب و خوابیدن و گرم نگه داشتن خودمون و پیدا کردن سرپناه .وحدود یکی دو قرنه که بعد از انقلاب صنعتی و با پیشرفت دانش و فن آوریها،امکاناتی برای تفریح و استراحت وخوشگذرانی پیدا کرده ایم.مثلاصدسال پیش صحبت از مسافرتهای تفریحی حرفی احمقانه بود.رفتن به کنار دریا حرفی احمقانه بود.

 اما الان مسافرت یک تفریح ساده وعمومیه به خاطروجود ماشین وقطار.ما به مسافرت میریم و اونجا هم همون کارهای تو خونه رو انجام میدیم یعنی میخوریم و میخوابیم و سرپناهی برای خودمون پیدا میکنیم اما چیز بیشتری گیرمون میاد،احساس رضایت و نشاط .امروزه احساس تنوع،شادی،رضایت برامون مهم شده،چیزی که صدسال پیش بی معنی بنظر میرسید.برای همینه که شما بخودتون زحمت میدید و خرج میکنید تا مسافرت برید،جشن بگیرید،مهمونی برید،پارک برید،رستوران برید،رو آتیش کباب درست کنید،حتی بچه ها هم امروزه این نیاز رو درک میکنن و از شما میخان که ببریدشون بیرون،پارک،رستوران،اونها هم برای نیازهای روانیشون تلاش میکنن

  اطاق خواب در صد سال گذشته!

 پس ما انسانها مانند گذشته غذا میخوریم ،لباس به تن میکنیم،می خوابیم ،همبستر میشویم و ارتباط جنسی برقرار  میکنیم اما حالا نیازهای روانی  دیگری هم  داریم که در کنار این کارهابه آن میرسیم .

برویم به صدسال پیش دریک شب زمستانی،   به یک اطاق۲۰متری و یک زن و شوهر و سه تا بچه قد و نیم قدکه توش زندگی میکنند و نمیدونیم اوضاع استحمام به چه شکلی ممکنه باشه.واقعا اجداد ما چگونه ازعهده ارتباط جنسی در این شرایط برمیومدند.لباسهای کلفت و لحاف برای اینکه سردشون نشه و یک کرسی ذغالی.واقعا ارتباط جنسی در این شرایط کار سختی بوده و به احتمال ۹۹/۹۹ ٪ هیچ لذتی هم نصیب زن نمیشده و مرد هم بلافاصله بعد از ارگاسم میخابیده تا سر و صدا خاتمه پیدا کنه و کسی بیدار نشه.اگرهم کسی بیدار میشده دراون شرایط خودشو به خواب میزده.
برگردیم به آپارتمانهای معمولی زمان حال، فرض میکنیم خانم و آقا میخان باهم حالی بکنن و یک فضای رمانتیک ایجاد کنن و با هم سکس داشته باشند.

   پرده اول ،فضای خانه

اولین ومهمترین مساله در یک خانه و خانواده احترام متقابل بین خانم و آقاست .گفتگوی محترمانه دوطرفه شرط اصلی  است.گفتگوی زوج نشانه قدرت هریک از اونهاست،گفتگو نشانه ضعف نیست.اصلا قهروسکوت نکنید!!!،البته منظورم جیغ و دادهم نیست.قهرو سکوت فضایی مبهم و پر از سوء تعبیربوجود میاره.گفتگو تنها راه حله.پس سکوت نکنید!.نمیتونیم تو جنبه های مختلف زندگی بیرون از خانه به روز و مدرن باشیم امادر خانه ودر ارتباط جنسی مانند ۵۰ سال پیش رفتار کنیم. پس بطور کلی هرنوع تحقیر ممنوع،اهانت ممنوع،تکه انداختن ممنوع،خشونت ممنوع،   خیانت ممنوع،غرغر ممنوع.چشم رو هم چشمیممنوع.و خیلی چیزای دیگه ممنوع.

   پرده دوم ،خانه بدون مزاحم

حالا بریم به اتاق خواب،وقتی قراره بریم رو تخت خواب باید ذهنمون آزاد باشه .انگار دنیا فقط منتظره خانم و آقا سکس داشته باشند.واز سکسشون لذت کامل ببرن.پس لازمه ارتباط عاطفی خانم و آقا خوب باشه،صمیمانه باشه.مزاحمی هم نباید وجود داشته باشه .اگر بچه یا بچه هایی دارین باید بفرستینشون پی نخود سیاه!.نمیتونید هر لحظه منتظر باشید یکی در بزنه و بگه مامان درو باز کن،بابا درو باز کن یا بپرسه مامان،بابا چیکار می کنین؟؟؟؟       این شما هستید که باید در این مورد فکر اساسی بکنید.اساسا باید زمانهای دونفره داشته باشید،چه در خانه ،چه رستوران ،چه سینما،والا تبدیل میشید به یک خدمتکار درجه یک در خدمت بچه ها.

  بچه ها مزاحمان همیشگی

اگر برای روابط خودتون دو نفر بها قایل نشوید چیزای زیادی رو از دست می دهید.دچار اشتباه نشوید، چون کسی نمیتونه بیاد زنگ در خانه تون رو بزنه و بگه دارید اشتباه میکنید.نگذارید بچه ها به مزاحمان همیشگی رابطه دونفره شما تبدیل بشن.نگذارید تولد بچه همه چیز رو خراب کنه.از اول باید اتاق خوابتون قفل و کلید داشته باشه ،حریم داشته باشه چون با هال و اتاق پذیرایی وراهرو فرق داره!.میتونید در حضور بچه ها هم در کنار هم بنشینید و همدیگر رو بغل کنید یا هر کدام سرش رو روی شانه یا پای دیگری بگذاره،موی همسرتون رو میتونید نوازش کنید،جلوی بچه ها از خودتون دو نفر پذیرایی کنید،

بگزارید بچه ها بدونند وحس کنندکه رابطه پدر مادرشون یک چیز خاص هست و بچه بازی نیست و با هیچ رابطه دیگه ای قابل مقایسه نیست و قابل چانه زنی هم نیست.بگذارید حس کنند.اینها الفبای صمیمیت هست که باید بچه ها از شما یاد بگیرند.

   پرده سوم،اتاق خواب

از طرفی یادمون باشه اینکه زن و شوهر شبها در کنار هم برهنه بخوابند و تماس پوستی داشته باشند میتونه به هردو نفرحس خوبی بده و خواب بهتری ایجاد کنه ولزوما معنیش این نیست که قراره ارتباط جنسی و سکس اتفاق بیفته.پس این کار رو بکنید.

  اتاق خوابی آرامش بخش با تزیین ریسه های نور

حالا میریم به صحنه بعدی ،بچه ها از خونه رفتن بیرون و خیالتون راحته.تلفنها روی سکوت .مزاحمی در کارنیست.احساس میکنید هر جور بخواهید میتونید رفتار کنید.خیلی مهمه که بدن خودتون رو دوست داشته باشید و از بدن خودتون خجالت نکشید وبتونید تو آینه به بدن برهنه خودتون بدون خجالت نگاه کنید.و دیگه اینکه موقع رابطه بدنتون رو زیر ملحفه و پتو پنهان نکنید .
حالا کی قراره شروع کننده باشه؟ گاهی آقایون میپرسند که چرا من باید همیشه شروع کننده رابطه باشم و گاهی هم خانمها این سوال رو مطرح میکنند.در درجه اول خوبه که زن و مرد در این مورد باهم صحبت کنند وبا هم شروع کنند. در صورتی که این مشکل مهم بود و حل نشد با درمانگر صحبت کنند.به هر حال میشه نقشها رو هم تغییر داد، میشه مثلا قرار گذاشت دفعه بعد تو باید شروع کننده باشی،همه اینها نیاز به گفتگوی باز و بدور از شرم داره و قابل حل هست.

 ادامه صحنه قبل،حالا یک دوش می گیرید و با حوله ازحمام می آیید بیرون تا خوشبو و تازه و لطیف باشید،خود آب هم نشاط میاره وخستگی رو کم میکنه،شاید هم دلتون بخاد دونفره به حمام برید!.خونه رو کم نور میکنید،شمع روشن می کنید،موسیقی رمانتیک میگزارید،بخودتون عطر میزنید ،حالا که نور کمه لباساتونو عوض میکنید و طوری که دوس دارید میپوشید یا اصلا نمیپوشید.قرار نیس مستقیم برید رو تخت ،ممکنه با هم آب میوه ای بخورید(آهسته و ریز ریز بخورید،یه دفعه تمومش نکنید،وقت زیاد دارید) ،میوه ای بخورید،باهم رقصی انجام بدید.باید که همدیگر رو نوازش کنیدوبا نوازش، همدیگر رو تحریک کنید،عجله نکنیدواضطراب نداشته باشید،انگارکه زمان
متوقف شده است.

   پرده چهارم،تماس پوستی

همین تماس پوستی دو نفره لذت بخشه،آرامش بخشه.میتونید این لحظات نوازش رو طولانی کنید،عجله نکنید. به کل رابطه نگاه کنید و از تک تک لحظاتتون لذت ببرید.اگر دچار اضطراب بشید ،اگر افکار مزاحم به ذهنتون بیاد ممکنه به اوج لذت نرسید.از خودتون بپرسید آیا چیزی تو زندگی ارزششو داره که این لحظات منو خراب کنه؟اگه نتونستید جلوی افکار مزاحمتون رو بگیرید ممکنه که وسواس فکری داشته باشید.اضطراب میتونه باعث زودانزالی
ویا ناتوانی جنسی در مرد بشه و در زن هم میتونه باعث بیزاری جنسی بشه.در این حالت ممکنه نیاز به درمان دارویی وجود داشته باشه پس باید کمک بگیریم.البته گاهی داروها ممکنه خودشون باعث بشن میل جنسی کاهش پیدا کنه.

   پرده پنجم،تحریک

بازی اتاق خواب یک بازی دونفره است پس بهتره قبل از شروع بازی و بعدش قوائد بازی رو با هم مرور کنید.به یارتون واضح بگویید چه انتظاری از او دارید و چه چیزی را نمیخواهید،چون این بازی قراره هر هفته انجام بشه،اونهم برای سالها.در بسیاری از موارد ممکنه مرد به لحظات اوج یا ارگاسم برسه ولی زن هنوز نیاز به تحریک داشته باشه تا به ارگاسم برسه،این مساله میتونه دلایل مختلفی داشته بشه .به هر حال مرد باید اطمینان حاصل کنه که یارش به اوج لذت یا ارگاسم رسیده باشه،زن هم باید طوری رفتار کنه که استرس همسرش رو کاهش بده و نگرانی اونو درک کنه.

گاهی لازم میشه برای زنها از ژلهای لغزنده یا لابریکنت برای لغزندگی مجرای واژن استفاده بشه در غیر اینصورت ممکنه عمل جنسی برای زن دردناک و آزاردهنده بشه.خشکی مجرای واژن هم علتهای خاص خودش رو داره وباید درمانش کرد.این ژل لابریکنت رو میشه به راحتی از هر داروخانه ای خریداری کرد.باید سعی کنیم راحت و بدور از شرم راجع به این مساله صحبت کنیم ،طبیعت نسبت به جفتگیری نر و ماده دیدگاهی راحت وباز داره،ما هم باید از طبیعت یاد بگیریم.شرم و حیا میتونه باعث بشه آنچه در اتاق خواب اتفاق میفته میتونه برای همیشه یک راز پنهان بمونه اما این یک جنبه منفی هم داره و اون اینه که ایرادها و مشکلات درون رابطه جنسی و هیچوقت حل نشه وپیامدهای بدتری رو به همراه داشته باشه.

  پرده ششم،ادامه زندگی وصمیمیت

 زندگی روزمره ما انسانها یک فیلم عاشقانه هالیوودی نیست،پس نمیخواهیم ادا دربیاریم اما میتونیم چیزایی رو یاد بگیریم .اتاق خوابمون هم صحنه اجرای پورن نیست.پس اگه تو فیلمهای پورن چیزهایی دیدید کاملا فراموش کنید وبه واقعیت بپیوندید.ارتباط جنسی یک ارتباط صمیمی بین دو انسان است و هیچ انسانی ابزاری برای دیگری نیست . طبیعتاارتباط بین زوجین بعد از سکس هم ادامه خواهد داشت،هر دو به کار خود می پردازند،کار خارج از منزل،خانه داری و تهیه غذا و …نمیخواهیم دچار افراط و تفریط شویم اما باید قدر و ارزش هر چیزی رو بدانیم.

   پرده آخر،بدن همسرم رو دوست دارم

 در صحنه پایانی  وقتی زوجین میخان از اتاق خواب بیان بیرون ،باید ریلکس تر و صمیمیتر از قبل باشند چه به ارگاسم رسیده باشند و چه نرسیده باشند.مهم اینه که این پیام رو بهم برسونند که بدن یکدیگر رو دوست دارند،همونطور که بدن خودشون رو دوست دارند. اون زمان باید از هم تشکر کنند مثل هر زمان دیگری .مهم فقط این نیست که شوهر و زن قربون صدقه همدیگه برن و بیرون از خونه دست همدیگر رو بگیرن وقدم بزنند بلکه این هم مهمه که بدن همدیگر رو دوست داشته باشند .

 

بدن ما در شرایط مختلف تحت تاثیر قرار می گیره ،ممکنه لاغر بشیم،چاق بشیم،شکممون بزرگ بشه ،در اثر زایمان ممکنه بدنمون فرم قبلی خودشو دیگه پیدا نکنه، بعضیها چاقند ،بعضی لاغرند.ممکنه در اثر سانحه قسمتی از بدنمون بد فرم شده باشه یا حتا قطع اندام شده باشیم.نباید خودمون و دیگران رو بخاطر بدنی که دارند مورد قضاوت قرار بدهیم.بدن من چیزیه که من دخالتی در خلقتش نداشتم،همونطور که در چهره ام دخالت نداشتم.

پس باز هم میگم که باید بدن خودمون و همسرمون رو همونطور که هست بپذیریم و دوست داشته باشیم.نباید دچار کمالگرایی و مطلق گرایی بشیم.حتما همه میدونید که مرغ همسایه غاز نیست بلکه صرفا یک مرغ دیگرست با همون مزه پس ذهنمون و انتظاراتمون و تخیلاتمون نباید ما رو بازی بده ونباید فریب ذهنمون رو بخوریم.بازی زندگی وبازی اطاق خواب قوانین بسیار ساده ای داره چون طبیعت ساده گی رو دوست داره .پس تا جایی که میتونید اضطرابتون رو کم کنید وساده زندگی کنید، توقعاتتون رو کم کنید تا از زندگی لذت ببرید.

اختلال دوقطبی خفیف یا دو قطبی ۲ و ۳

دو قطبی خفیف یا دوقطبی نوع ۲ و ۳،هیپومانی

   اختلال دوقطبی خفیف

   دوقطبی  یعنی چی؟

 اختلال های دو قطبی ضعیف به طیفی از بیماریهای خلقی دوقطبی گفته میشود که در آنهاتغییرات یا نوسانات خلقی و روحی را در کنار مشکلات رفتاری فرد میبینیم.اما منظور از تغییرات خلقی چیست؟

 ۱- گاهی فرد سرحال، خوش بین ،بگو بخند سهل گیر ،مثبت ،خوشحال ،نترس و بی احتیاط و بی ملاحظه است.در کنار آن ممکن است حساس ،تحریک پذیر ،کم طاقت و پرخاشگر باشد.

 ۲ -گاهی فرد ممکن است روحیه ای غمگین و افسرده ،ناراحت وکسل،اخمو،بی انرژی،کم حرفوگوشه گیر،منفی نگر،ملاحظه کار،دوری گزین و غیرمعاشرتی داشته باشد.درعین حال ممکن است حساس ،تحریک پذیر ،پرخاشگر،بهانه گیرو کم طاقت باشد.

 بیماری که دچار مشکل دوقطبی خفیف یا دوقطبی ۲ یا ۳ است روحیاتش مانند آنچه بیان شد در تغییر است.مثلا برای چند روز یا هفته و یا ماه روحیه نوع اول و برای چند روز روحیه و رفتار نوع دوم را دارد.
کسانی که ازبیرون بیمار را میبیننداز خود می پرسند چرا امروز برعکس دفعه پیش او این تصمیم یا این واکنش را نشان داد؟  چرا بداخلاق شده؟ چرا امروزاینطوررانندگی میکند؟ چرا از دیروز پرخاشگرانه جواب میدهد؟ وقتی در طول روزها و هفته ها چنین رفتارهای نامناسب یا غیرمعمول یاآسیب زننده ادامه می یابد مااز خود میپرسیم کجای کار او اشکال دارد؟چرا گاهی اینقدر غیرقابل تحمل میشود؟ چرا دمدمی مزاج است؟  آیا ممکن است دوقطبی باشد؟
زمانهایی که فرد دچار سرخوشی مشخص(  مانیا )وشاد  و پرانرژی بودن و کم خوابی و خوشگذرانی و میل جنسی بالا وولخرجی است و اعتماد بنفس بالایی دارد تشخیص دوقطبی چندان مشکل نیست.
مشکل تشخیص زمانی است که دوره واضح ومتمایزی از شادی و سرخوشی نمیبینیم بلکه فردی تحریک پذیر،حساس،بدبین و جدی را میبینیم.فردی که به هر چیز گیر میدهد،زودعصبانی میشود،اززندگی خسته میشود،بی حوصله و مضطرب است،در عین حال بیخواب است،پرحرف و شاکی و ایرادگیراست،حق بجانب و خودبزرگ بین است.انعطاف پذیرنیست و قهر می کند.حاضراست ساعتها بحث کند اما همچنان بدبین است.
زمانی که برای چنین فردی اختلال دوقطبی خفیف مطرح میشود امیدمان این است که با درمان اخلاقیات ورفتار وی بهتر بشود.درنتیجه در اینجا بطور ظریفی مساله سلامت روان مطرح میشود،آیا این فرد از نظر روحی روانی سالم است؟                                                                                                          آیابادرمان مناسب وموثرفرد,تصمیم گیریهای خانوادگی،شغلی،تحصیلی،قضاوتها،گرایشهاو خلاصه فرازو و فرودهای زندگی او کاهش می یابد و خود و خانواده اش به آرامش نسبی میرسد؟
پاسخ به این سوال که فرد مورد نظر اختلال دوقطبی داردیا خیر نیاز به دانستن تاریخچه و داستان زندگی فرد برای چندین ماه تا چند سال دارد و نباید در مطرح کردن تشخیص شتابزده عمل کرد.پس از بررسی داستان زندگی فرد و فرازو فرود های زندگی او ،روانپزشک با دیدگاهی مبتنی بر خرد وبا درنظر گرفتن زمینه اجتماعی و فرهنگی و طبقاتی فرد و با در نظر گرفتن خرد جمعی به این نتیجه میرسد که رگه ای از تصمیمات غلط و افکار و تکانه های نامتناسب همراه با تحریک پذیری وافسردگی یا عدم تمرکز و روحیه و خلق متغیر دیده میشود.به عبارتی همواره در هنگام مشکلات شخص،خلقیات و روحیه بیمار با وضعیت معمول متفاوت بوده است پس در این حالت تشخیص دوقطبی خفیف یا نوع ۲ و یا ۳ مطرح میشود.

 یکی از مهمترین دلایلی که باعث مراجعه زوج ها به روانپزشک میشود مشکلات رفتاری ناشی از اختلالات دو قطبی است.علل شایع دیگر ناشی از مصرف مواد و ناشی از کمبود تمرکز ومشکلات شخصیتی است.

  نیاز به درمان در دوقطبی خفیف

آیا زمانی که تشخیص دو قطبی خفیف مطرح میشود درمان آن موفقیت آمیز خواهد بود؟ آیا با درمان میتوان سبب کاهش تنشها و مشکلات بین فردی و خانوادگی و شغلی شد؟ حقیقتا درمان ایده آل دوقطبی خفیف قرار است به بهبود زندگی فرد وخانواده منجر شود.بنابراین با پذیرش مشکل از طرف فرد مشکل، راحت تر حل می شود.اما گاهی  بیمار مشکل خود را نمیپذیردولی حاضر به همکاری در خوردن دارو هست.خود این پذیرش دارو نیز قدم بزرگی است.اما چرا بیمار نمیپذیرد که اختلال دو قطبی دارد؟چون فکر میکند تمام تصمیمها و اشتباهات گذشته و خلاصه مسولیت همه مشکلات گذشته بر دوش او خواهد افتاد.چنین فکری میتواند برای او یک بحران ایجاد کند لذااو ترجیح میدهد چنین تشخیص پرمسولیتی را نپذیرد.

درمانگردر اینجا باید عملگرا باشد و بگوید که هدف بهتر شدن اوضاع است واگر دارو در عمل تاثیر خوبی داشته باشد چرا از آن استقبال نکنیم؟چون هزینه بسیار کمتری را برای آینده خواهیم پرداخت.هزینه احساسی کمتر،درگیری کمتر،اخلاق بهتر،رابطه بهتر،لذت بیشترورنج کمتری نسیبمان خواهد شد .بدون درمان رابطه بازنده-بازنده تمام خواهد شد و با درمان برنده -برنده به پیش خواهدرفت.مساله حق و ناحق یا غلط و درست نیست بلکه مساله گفتگو و ارتباط دو طرفه است.
اختلال دوقطبی ضعیف و یا دوقطبی ۲ و یا۳ در کودکان هم رخ میدهد اما تشخیص آن میتواند بسیار مشکلتر باشد.در چنین مواردی مادر پدر تغییرات خلقی و رفتاری را در فرزند خود میبینند اما در بسیاری موارد آن را به رفتار کودکانه و طبیعی ربط میدهند ونه به یک مشکل. در این موارد نیز باید با احترام به نگرانی مادرپدر از تشخیص زوردس و فوری اجتناب کرد و ابتدا فقط بر سر اینکه آیا رفتار کودک به خودش و اعتماد بنفسش و روابطش با کودکان دیگر
آسیب می زند یا خیر توافق کرد.

 درمان دو قطبی خفیف یا دو قطبی ۲ و ۳

درمان دوقطبی خفیف چالش برانگیز است.بسیاری از مواقع ممکن است اضطراب شدید یا وسواس یا نا امیدی یا تحریک پذیری شخص بیشتر بچشم آید و در نتیجه داروهای ضد افسردگی یا ضد اضطراب یا ضدوسواس تجویز شود.   گاهی ممکن است بیخوابی فرد آزار دهنده باشد و بطور مثال ازداروهای ضددوپامین استفاده شود.گاهی با توجه به سابقه خانوادگی و وراثت دوقطبی  از داروهای معروف لیتیم و والپروات سدیم استفاده  میشود.
مهمترین مساله قبل از شروع درمان دارویی برقراری یک رابطه درمانی خوب و موفق بین روانپزشک و مراجع است.فضای درمان نباید بیش از حد مدیکالیزه،پیچیده و تخصصی و تکنیکی باشد زیرا در این حالت با کوچکترین عارضه و حساسیت دارویی بیمار درمان را رها میکند.وقتی صحبت از خرد جمعی و خردورزی و عملگرایی در تفسیر مشکلات بیمار است باید بیش از هر زمان دیگری فروتن باشیم و انسانی رفتار کنیم و از توضیحات پیچیده خودداری کنیم ،چرا که بیمار ،خود،برای یافتن توضیحی در مورد بهم پیچیدپیهای زندگی   خودش مراجعه کرده است.
پس در نهایت ممکن است طیف مختلفی از داروها در درمان بکار رود و اتفاقا هر کدام هم تاثیر مثبت خود را داشته باشند.این بدان معنا نیست که تشخیص هر پزشک با دیگری متفاوت بوده است.

نتیجه گیری

(۱) هنگامیکه از تشخیص دو قطبی خفیف یا دوقطبی ۲ ویا ۳ صحبت میشود ما با یک مشکل چندین ساله روبرو هستیم و منطقی است که برای گذاشتن تشخیص عجله نکنیم و تا چند ماه تشخیص را به تاخیر بیندازیم.
(۲) اختلال دو قطبی خفیف در اکثریت موارد یک مشکل خالص نیست و با اضطراب،وسواس،پانیک،مشکلات روان تنی،بی خوابیهاو بدبینی و احساس گناه و مصرف مواد همراه است.
(۳)اختلال دوقطبی خفیف بعلت ماهیت مزمن و مرموز و تدریجی آن ممکن است کمتر مورد توجه و بررسی و درمان قرار گیرد اما باعث مشکلات بین فردی با خانواده و سایرین ومشکلات شغلی ویرانگر شود.
(۴) در مواردی که تشخیص دوقطبی خفیف مطرح است بهتر است به جای تکیه بر واژه ها و توضیحات پیچیده بر مشکلات واقعی و ملموس مانند مشکلات درسی،خانوادگی ،ارتباطی ،شغلی ،اضطراب،بیخوابی،وسواس فکری وناامیدی  فردتکیه کنیم.
(۵) به بیمار انگیزه بدهیم که برای تغییر جرات بورزد و دارو را امتحان کند.به او بگوییم که دارو عوارضی محدود و شناخته شده دارد و از امتحان کردن دارو نترسد.به بیمار بگوییم که اگر دارو تاثیر مثبتی بر رفتارمان داشته باشد در نتیجه با کمترین هزینه بیشترین منفعت را خواهیم برد و دارو تاثیر غیرقابل برگشت نخواهد داشت.بعلاوه اینکه دارو برروی کسی که سالم است و مشکلی ندارد تاثیر خاصی نخواهد داشت.
(۶)از هر فرصتی برای گفتگو و تبادل نظراتمان استفاده کنیم و با یک دیدگاه (من درست میگویم و تو اشتباه میگویی) وارد بحث نشویم و قهر نکنیم و اگر خشمگین شدیم ادامه گفتگو را به زمانی بهتر بیندازیم.
امیدوارم بیشتر و بهتر با چالشهای مربوط به تشخیص و اختلال دو قطبی خفیف شما را آشنا کرده باشم.
دکتر مجید محمدپور ،روانپزشک

ترس هایت را بگو،نترس

   ترس هایت را بریز روی میز

بسیاری از اوقات  وقتی مراجعین من از ترسهاشون میگن بعد آرامش بیشتری پیدا میکنن واحساس بهبودی میکنند.انگار که از ترسهاشون هم میترسیدند،یعنی یک ترس مضاعف داشتند و با گفتن ترسهاشون آسوده میشوند.

بهمین خاطر من مراجعینم رو تشویق میکنم که ترسها و نگرانیهاشون رو واضح بگن. کار خیلی ساده ایه اماخیلی هم موثره.
ترسهای ما از همون کودکی شروع میشه، از جیزززز، از لولو، ازآقا گرگه، از دزد پلید،گاهی از بابا مامان ،از داداش بزرگه،از خواهری،از معلم،از مدیر،از امتحان،از نمره،ازکم اوردن جلوی دیگران،از موفق نشدن،از چاقی،از لاغری،از زشت بودن ،از رییس،از همکار،از طرد شدن،از دوست داشتنی نبودن،از تایید نشدن،از.. از.. از..

فکر می کنم ترسهامون تمومی نداره،ما همیشه مشغول جمع کردن و ذخیره کردن ترسهامون هستیم.ناخودآگاه این کار رو میکنیم،جمع میکنیم به اندازه یک کمد،دو کمد،یک فایل،یک کامیون، هزار گیگ ،یک ترابایت،…پس ترسهامون کی تموم میشه؟زندگی بدون ترس هم داریم؟جوابش اینه که هیچوقت تموم نمیشه.
ترسها اگر چه در دنیای ذهنی ما جای دارند(آمیگدال در مغز) اما قسمتی از زندگی واقعی ما هستند.

 خجالت نکشید

درخواستی که اینجا ازتون دارم اینه که ترسهاتون رو باز گو کنید،به درمانگر بگید،از بیان ترسهاتون خجالت نکشید،،شرم زده نشید،وقتی ترسهاتون رو فقط تو ذهنتون نگه دارید اونها در ناخودآگاه شماباقی میمونن و شما همیشه در موردشون فکر میکنید. مثل کسی که سنگریزه ای در کفش داره و اذیت میشه واین فرصت رو بخودش نمیده که لحظه ای بایسته و سنگریزه رو از کفشش در آره.

بخودتون فرصت بدید و لحظه ای بایستید،ترسهاتون رو از تو بایگانی ذهنتون درآورید و بریزید رو میز. به درمانگر،به روانشناس،به مددکار و به هر کسی که شنونده خوبیه و نکوهشتون نمیکنه و باهاتون همدلی میکنه میتونید بگید. باید به ترسهاتون بگید که ازشون نمی ترسید.لزوماقرار نیست  درمانگر به شما راه حل رفتاری ارائه بده،یا فرمول بده،بلکه بیان ترس بخودی خود میتونه درمانش باشه.

 ترس های درمانگر

در واقع درمانگر هم ترسهای خودش رو داره ،من هم ترسهای خودم رو دارم،من هم باید ترسهام رو جایی بیان کنم.پس درمانگر چون به ترسها آشناست ،به حرفاتون گوش میده وبا شما همدلی میکنه. چیزی از ارزشهای شما کم نمیشه. درواقع اعتراف کردن به ترسها باعث میشه اعتماد بنفسمون بالا بره و بعد احساس شادی پیدا کنیم.

 خوابهای بد

خوابهای بد و وحشتناکی هم که میبینیم نمادی از ترسهامون هستند،حتا میتونید خوابهاتون رو بنویسید وبه درمانگرتون بگید تا بیشتر متوجه ترسهای شما بشه و معماهای ذهنتون رو براتون حل کنه.اونموقع دیگه از خوابهاتون هم نمیترسید.
من شخصا یادگرفتم با آرامش به ترسهای مراجعینم گوش بدم و ترسهاشون رو جدی بگیرم.درسته که ترسها میتونه ناشی از درک نادرست و شناخت غلط فرد باشه اما به هرحال شخص داره رنج میکشه و این رنج واقعیست و آزار دهنده ست.

خیلی وقتها لازمه آدم بعضی ترسهاش رو بارها وبارها به زبان بیاره تابه آرامش برسه ،چون بعضی ترسها ریشه دار هستند.

بنابراین بهتون میگم که از ترسهاتون نترسید و اونها رو بیان کنید،بارها وبارها بیان کنید .ترسهای ما تمامی ندارند و دایما در لابلای خاطراتمون ذخیره میشه،پس بهتره هر چند وقت یکبار ترسهامون رو روی میز بریزیم و از دستشون راحت بشویم.