اختلال وسواس اجباری

اختلال وسواس اجبار
اینکه گاهی اوقات برگردید و مطمئن شوید که اتو را از برق کشیده اید و یا ماشین خود را قفل کرده اید ، طبیعی است. اما اگر شما از اختلال وسواس اجباری رنج می برید بارها این چک کردن را انجام خواهید داد ودر نتیجه افکار وسواسی و رفتارهای اجباری شما با زندگی روزانه اتان تداخل زیادی پیدا می کند. اما این راه حل دارد.
با استراتژی های خود درمانی ممکن است بتوانید تا حد زیادی از شر افکار ناخواسته و امیال غیر منطقی مغز خودخلاص شوید و کنترل زندگی خود را در دست بگیرید.
اختلال وسواس اجباری چیست؟

اختلال وسواس اجباری یک اختلال اضطرابی است که با افکار غیر قابل کنترل ، ناخواسته و تکراری توصیف می شود که گویا مجبور به انجام آن ها می باشید. اگر شما این اختلال را دارید ، احتمالا متوجه شده اید که این افکار وسواسی و رفتارهای اجباری باعث ناراحتی شما می شوند. اما با این حال، احساس می کنید قادر به مقاومت در برابر آنها نیستید.
● علائم و نشانه ها
فقط داشتن افکار وسواسی و انجام رفتارهای اجباری به این معنا نیست که اختلال وسواس اجباری دارید. در این اختلال، این افکار و رفتارها باعث ناراحتی شدیدی می شوند، زمان زیادی می برند، و با زندگی و روابط روزانه شما تداخل دارند. به عنوان مثال، ممکن است اجاق گاز را بیست بار بررسی کنید تا مطمئن شوید که واقعا خاموش است.
اغلب افراد مبتلا به اختلال وسواس اجباری هم وسواس و هم اجبار را دارند، اما برخی فقط یکی از آن ها را تجربه می کنند.
● افکار وسواسی
افکار وسواسی رایج این اختلال عبارتند از:
ترس از آلوده شدن توسط میکروب ها یا خاک یا گرفتن بیماری واگیر و معمولا خطرناک از دیگران یا از طریق غذا
ترس از دست دادن کنترل و آسیب رساندن به خود یا دیگران
افکار و تصاویر غیراخلاقی جنسی
تمرکز بیش از حد بر روی ایده های مذهبی یا اخلاقی
ترس از دست دادن آدمهای مهم زندگی و یاهمه چیز
نظم و تقارن: تفکر این که همه چیز باید مرتب و متقارن باشند و کاملا در سر جای خود
خرافات؛ توجه بیش از حد به چیزی که خوش شانس یا بدشانس شناخته شده و سعی در خنثی کردن بدشانسی یا اتفاق بد
● رفتارهای اجباری
رفتارهای اجباری مشترک این اختلال عبارتند از:
بیش از حد چک کردن همه چیز، مانند قفل، لوازم خانگی و سوئیچ
چک کردن سلامتی عزیزان بیش از حد
شمارش، ضربه زدن، تکرار کلمات خاص، و یا انجام کارهای بی معنی دیگر برای کاهش اضطراب
اتلاف زمان زیادی برای شستشو و تمیز کردن
مرتب و تنظیم کردن بیش از حد هر چیزی در خانه یا ماشین یا سر کار
●اصول خود درمانی
• نکته اول : مراقب خودتان باشید
سبک زندگی نقش بزرگی در چگونگی احساس شما ایفا می کند و می تواند به شما در مدیریت اضطراب و عملکرد بهتر کمک کند.
• مداوم ورزش کنید
• به اندازه ی کافی بخوابید
• با دوستان و اقوام در ارتباط باشید
• تکنیک های آرامش را یاد بگیرید

• نکته دوم: یاد بگیرید چگونه در برابر آزار های این اختلال مقاومت کنید.
اگر از این اختلال رنج می برید راه های بسیاری می توانند به شما کمک کنند .
از ترس هایتان فرار نکنید.
افکارتان را سر و سامان دهید
از افکار وسواسی سبقت بگیرید

• نکته سوم: با افکار وسواسی مقابله کنید
اختلال وسواس اجباری باعث می شود مغز بر روی یک تفکر خاص که محرک اضطراب است گیر کند. راهکار های زیر به شما کمک می کند از شر آن خلاص شوید:
افکار و دغدغه های وسواسی خود را بنویسید. متوجه خواهید شد که یک کار را چقدر تکرار می کنید.
یک زمان خاص را به فکر کردن راجع به وسواس هایی که دارید اختصاص دهید و سپس چند نفس عمیق بکشید و آن افکار را رها کنید.
بر روی یک وسواس خاص تمرکز کنید و آن را بر روی موبایل ضبط کنید و زمانی که آن فکر به ذهنتان آمد آن نوار را به مدت نیم ساعت هر روز گوش دهید تا زمانی که دیگر آن وسواس آزار دهنده نباشد.
درمان اختلال وسواس اجباری
یک جزو مهم درمان وسواس ، درمان شناختی-رفتاری است. درمان شناختی-رفتاری برای اختلال وسواس شامل دو بخش است:
۱. درمان رفتاری یعنی در معرض قرار گرفتن و جلوگیری از پاسخ.این بخش شامل  قرار گرفتن در معرض منبع وسواس بطور مکرراست. سپس از شما خواسته می شود تا از رفتار اجباریی که معمولا برای کاهش اضطراب خود انجام می دهید خودداری کنید.
برای مثال، اگر شما برای دست شستن وسواس اجباری دارید، ممکن است از شما خواسته شود که دستگیره در یک سرویس بهداشتی عمومی را لمس کنید ولی سریع دست هایتان را نشوئید و همانطور با اضطراب بنشینید و در عوض سعی کنید بر ریلکس شدن و کنترل اضطراب متمرکز شوید.در نتیجه نیاز به شستن دست ها به تدریج کمرنگ خواهد شد.
به این ترتیب، شما یاد می گیرید اجبار برای خلاص شدن از دست اضطراب نیاز نیست.اینگونه بر روی برخی افکار وسواسی تسلط پیدا می کنید و از شر رفتارهای اجباری خلاص می شوید.
مطالعات نشان می دهد که در معرض قرار گرفتن و جلوگیری از پاسخ در واقع می تواند بر روی مغز به طور دائم برای کاهش علائم وسواس تتاثیر بگذارد.
۲.درمان شناختی
مولفه ی مهم درمان شناختی برای اختلال وسواس بر روی افکار فاجعه بار و حس اغراق آمیز مسئولیت ، تمرکز دارد. بخش اعظم درمان شناختی برای اختلال وسواس ، آموزش راه های سالم و موثردر پاسخ به افکار وسواسی بدون نیاز به رفتار اجباری است.
● سایر روش های درمانی
علاوه بر درمان شناختی-رفتاری، درمان های زیر نیز برای وسواس استفاده می شوند:
دارو
از داروهای ضد افسردگی(اس اس آر آی) برای درمان اختلال وسواس استفاده می شود.بخصوص در وسواسهای شدید دارودرمانی به تنهایی می تواند تاثیر خوبی بر درمان وسواس داشته باشد.
در درمان وسواسهای شدیدتر از دو یا سه نوع دارو ممکن است استفاده شود.عموما فایده داروها نسبت به عوارض منفی دارو بسیار بیشتر است.بنابراین امتناع از مصرف دارو برای درمان وسواس اشتباه بزرگی است.
● درمان با خانواده و خانواده درمانی
از آنجا که اختلال وسواس باعث مشکلاتی در زندگی خانوادگی و سازگاری اجتماعی می شود، اغلب توصیه می شود که درمان با کمک خانواده باشد. این کار باعث درک درستی از اختلال می شود و می تواند به کاهش درگیری های خانوادگی کمک کند. همچنین می تواند به اعضای خانواده انگیزه و آموزش دهد که به کسی که دوستش دارند چگونه کمک کنند.
● درمان گروهی یا گروه درمانی
درمان گروهی یکی دیگر از روش های مفید درمان اختلال وسواس است. از طریق تعامل با افراد دیگر احساس انزوا کاهش می یابد . هم‌چنین اعضا در گروه یکدیگر را تشویق و حمایت می کنند.
••• نکاتی برای کمک به یک دوست یا عضو خانواده که مبتلا به اختلال وسواس اجباری است:
از اینکه از خودش انتقاد کند جلوگیری کنید. به یاد داشته باشید، رفتارهای دوست شما یکی از علائم اختلال وسواس اجبار است، نه نقص شخصیت .
کسی که مبتلا به اختلال وسواس اجباری است را سرزنش نکنید یا به آنها نگویید این کار را انجام ندهید. آنها نمی توانند تطابق ایجاد کنند ، و فشار آوردن برای متوقف کردن  وسواس رفتارهای آنها را بدتر خواهد کرد.
ارتباطتان با او را مثبت نگه دارید. ارتباطات مهم است، بنابراین شما می توانید یک توازن بین حمایت از دوست خود و ایستادن در مقابل وسواس او ایجاد کنید .
با اوشوخی کنید.شوخی و طنز نوعی مکانیسم دفاعی برای کنار آمدن با واقعیتهای تلخ و اجتناب ناپذیر است.
خنده با یکدیگر باعث می شود دوستتان از آن وسواس  دور شود. فقط مطمئن شوید که با شوخی های خود به او بی احترامی نمی کنید.

عشق بی فرجام،عشق ناتمام،شکست عشقی

عشق بی فرجام ،شکست عشقی

عشق تا زمانی که جاریست مانند چشمه ای گوارا انسان را سیراب میکند .عشق وقتی به وصال میرسد مانند رودخانه ای که بدریا میرسد از جوش و خروش می افتد و آرام میگیرد.
اما گاهی به انسانهایی برمی خورم که عشقشان بین زمین وآسمان سرگردان مانده است.نه به وصال میرسد،نه جاری می شود بلکه یخ زده می ماند.در بن بست گرفتارشده می ماند.
زنی که عاشق مردی متاهل شده،مردی که عاشق زنی متاهل شده.پسری که عاشق خانمی میانسال و فرزنددار شده،مردی که عاشق انسانی از جنس خود شده….
پیش می آید که مراجعینی از این نوع برای درمان افسردگی و اندوه خود و سوگواری ناتمامشان به من مراجعه می کنند .قرار است که همه چیز تمام شده باشد.اما معشوق یا معشوقه زنده است ،نزدیک است،آشکار است .بنابراین، قرار نیست سوگواری پایان یابد.اینها عاشقهای سرگردانی هستند که نه می توانند از عشقشان بگویند،نه می توانند
به عیان، سوگوار باشندو نه مرهمی برای خود پیدا می کنند.بلکه افسرده و مضطرب و بیخواب میشوند.بی انگیزه،برزخی،زخم خورده،ناامید،و رنجور خماری عشق.
بعد از چنین عشقی، زندگی هیچگاه مانند گذشته نمی شود. انگار توقع انسان از زندگی ،از دوست داشتن،از آسمان و زمین و خورشید،بیشتر می شود.معیارهای انسان تغییر می کند یا اصلا ناپدید می شود.خیلی خیلی سخت است.
کسی که برای عشقش از همه چیز گذشته تا به او برسد،روزی از خواب بلند می شود و می بیند که تمام شد.[عشق ممنوع].یعنی بعد از چند ماه یاچند سال زندگی در هوای شفاف وخالص عشق،همه چیز تیره و تار می شود.احساس افتادن ته چاهی عمیق،احساس بیجان زندگی کردن!.
همانطور که گفتم زندگی دیگر آن طعم تر و تازه را نخواهد داشت.عاشق نمی داند چگونه از ظلمی که بر او رفته سخن گوید.از خود می پرسد بی عدالتی تا کی؟،تا کجا؟
به قول مولانا: جمله معشوق است و عاشق پرده ای /
زنده معشوق است و عاشق مرده ای.
و من درمانگر چگونه باید به این عاشق زار یاری رسانم؟چگونه او را از این ظلمت و افسردگی رها سازم؟ آیا دارویی هست که دوای عشق بی فرجام او باشد؟ آیا شربتی هست تا چشمه روان اشک چشمش را خشک کند؟
عاشق نزد من آمده و کمک میخواهد.گریه می کند.از معشوقش می گوید.از وعده های به انجام نرسیده،از بی وفایی و حتا خیانت،از رویاهای سترون،از تنهایی،از گذشته،از حال،از بیقراری،از بیخوابی،از افسردگی و ناامیدی.از پل های خراب شده در پشت سر،از ترس برای آینده.

شکست عشقی اندوه بار است.
و من روانپزشک ،چگونه باید این تکه متمایززندگی او را ،این تکه پر از عشق و نفرت را ،این تکه بریده شده از جریان زندگی را به گذشته و آینده او پیوند بزنم تا زندگیش در جریان بماند؟چگونه دست او را در این سقوط بگیرم و به آینده امیدوار و متصلش کنم؟
من از هر قضاوتی وهر سرزنشی پرهیز میکنم.با او همدلی میکنم.به صحبتهایش گوش میکنم.شاید به ایام عاشقی خودم هم فکر کنم .برای سوگواریش احترام قایل میشوم.
می دانم که همیشه در پس این سوگواری ،عاشق امید دارد که معشوق سرنخی از خود بجا گذارد.نمیتوان بزور رویای عشق را از ذهن معشوق محو کرد.معشوق (مراجع) خودش باید راهی پیداکند.
عشق به خودی خود چیز بدی نیست.مسلما در این عشق بسیاری تجربه و نکات مثبت نهفته است،عشق ساخته دست مادر طبیعت است پس حتما در آن حکمتی نهفته است.اما من از مراجع می خواهم که واقع بین و عملگرا باشد.چیزی را انتخاب کند که او را به جلو هل بدهد، نه اینکه در گذشته یخ زده خود باقی بماند.مراجع(عاشق) به عنوان یک پدر یا مادر یا دانشجو یا کارمند یا همسر باید بتواند هر چه زودتر به کارکرد قبلی خود برگردد. قرار نیست اخراج از دانشگاه یا محل کار یا طلاق یا خیابان خوابی ،بحران مضاعفی برای مراجع شود.
به او می گویم که قطار زندگی تا چند دقیقه دیگر حرکت میکند و از این ایستگاه خواهد رفت ،پس باید عجله کرد.
شکست عشقی و درمان

آیا شکست عشقی نیاز به درمان داره؟ اصلا درمان در شکست عشقی به چه معنیه؟
شکست عشقی یک ضربه عاطفیه که میتونه به افسردگی ،اضطراب،وسواس فکری وافکار خودکشی منجر شه.اینکه این اتفاقات بیفته یا نه به عوامل زیادی بستگی داره.به همین شکل از دست دادن عزیزان هم میتونه چنین عوارضی رو همراه داشته باشه.کسانی که دچار شخصیت مرزی هستند بیشترین آسیب رو میبینند و ممکنه دست به خودکشی بزنند چون دچار احساس پوچی شدید می شوند.شکست عشقی میتونه باعث شروع مجدد یک افسردگی قدیمی بشه یا باعث شروع مجدد اضطراب یا وسواس در فردی که با درمان خوب شده بشود.شخصیت وابسته هم میتونه آسیب زیادی ببینه.
پس علایم روانپزشکی ناشی از شکست عشقی با علایم سوگواری متفاوته. شدیده ،بهبود پیدا نمیکنه ،بلکه بمرور زمان تشدید میشه،اعتماد به نفس شدیدا پایین میاد،افکار مرگ و آسیب به خود اتفاق میفته،فرد نسبت به کار و زندگی بی تفاوت میشه.خواب بهبود پیدا نمیکنه.سرزنش خود،احساس شرم و خجالت هم از علایم دیگرست.اشتباه بزرگی است اگر فرد بخواهد بلافاصله بعد از شکست عشقی با فرد دیگری دوست صمیمی شود .کسی که چنین می کند ،مسولیت اشتباه خود را نمی پذیرد و اشتباهش را تکرار خواهد کرد.نباید بگذاریم به بهانه عشق از ما سواستفاده شود وتخریب شویم.بدترین کار ماندن دررابطه ایست که در آن تحقیر و تخریب می شویم.
بنابراین در موارد زیادی علاوه بر مشاوره و رواندرمانی نیاز به درمان دارویی موقت یا طولانی مدت وجود دارد. درمانهایی برای افسردگی ،اضطراب،وسواس فکری،بیخوابی،تحریک پذیری،خودزنی،بیقراری.
بنابراین از شما میخواهم که شکستهای عشقی را جدب بگیرید و درخواست کمک کنید و بدانید که تنها نخواهید ماند.

اعتیاد به شیشه و انتظار منطقی از درمان

اعتیاد به شیشه مشکل فزاینده و پیچیده ایست که درمان آن نیاز به مهارتهای فراوان درمانگر دارد.هیچ درمان خاص یا استانداردی برای آن وجود ندارد.این مطلب برای روشن کردن انتظارات واقعی که از درمان اعتیاد شیشه باید داشته باشیم نوشته شده است.امیدوارم موثر باشد.

اعتیاد به شیشه

اعتیادبه شیشه و انتظار منطقی از درمانگر مطلب مهمی است که احساس میکنم باید مطرح شود.اگر بخواهم معتادین به شیشه را که در این بیست سال به من مراجعه کرده اند دسته بندی کنم شامل این گروه هاست:

*-مصرف شیشه با هرویین.

*-مصرف شیشه با متادون.

*-مصرف شیشه با تریاک .

*-مصرف شیشه به تنهایی ،هر روزه  یا نامنظم همراه قرصها و سایر مواد.

از نظر وضعیت روانپزشکی ،بعضی بیماران هذیانهای خودمهم انگاری و پولدار بودن یا تحصیلات بالا داشتند . بعضی هذیان فیلم برداری و تعقیب و جاسوسی و خیانت داشتند.بعضی پرخاشگری بالا داشتند.

بعضی آشغال جمع کن شده بودند.بعضی افسردگی و اضطراب داشتند.بعضی انکار می کردند.بعضی از طرف همسر و بعضی از طرف پدر مادر آورده می شدند.

آیا نفر سمت راست با دیدن فرد معتاد به شیشه وسوسه شده؟ یا اینکه نفر راست یک آدم سالم است و احساس میکند حرفها و رفتارهای فرد معتاد کاملا تحت تاثیر شیشه است که مصرف کرده؟

بعضی جوانان همراه باپدر مادر  ،با سینه سپر کرده و اعتماد به نفس بالا می آمدند طوریکه بگویند بزور آمده اند مطب و می خواهند زود هم بروند.بعضی گریان و مستاصل می آمدند و طوری رفتار میکردند که انگار شیشه، آنها را مانند موم در دست دارد.

بعضی در ماشین استفاده میکردند و بعضی در پارکینگ و بعضی در انباری و بعضی در اتاق و گاه در پارک و گاه محل کار .

بعضی ادعا داشتند که همه چیز خوب و آرام است و خوشبختند و فقط از مصرف شیشه خسته شده اند.

 

از نگاه من به عنوان درمانگر همه این افراد مشکلات بزرگ و طولانی مدتی دارند .آنها نیاز به درمان طولانی مدت هم دارند. نمیتوانم بپذیرم که انسانی شیشه مصرف کند و زندگیش عادی باشد و حالش معمولی باشد. اما آنقدر هم بر مشکلاتشان تاکید نمیکنم که ناامید شوند و بروند.همین که آمده اند و به مشکلشان اعتراف می کنند یک قدم مهم است. به غیر از کسانی که بزور آمده اند در مورد باقی بیماران سعی میکنم به درمان امیدوارشان کنم.از دید من آنها انسانهایی بیمار هستند که باید درکشان کرد ،حتا اگر بارها و بارها ناموفق باشند. نمیدانم که کدامیک موفق خواهد شد تا بتواند یک پاکی چند ماهه داشته باشد.

می دانم که وسوسه شیشه بسیار زیاد است و دسترسی به آن هم سخت نیست.یک جورهایی ماجرای اعتیاد به شیشه مانند ماجرای عشق و عاشقی است!. من از آنها میخواهم که داروها را مصرف کنند و بموقع بیایند ودر هر حالتی مراجعه کنند ،حتا اگر مصرف کرده باشند.از آنها میخواهم که ناامید نشوند و به آنها میگویم که این راه درمان ،راهی است که باید با هم طی کنیم.نه تو به تنهایی میتوانی مشکلت را حل کنی و نه من بدون کمک تو میتوانم مشکل را حل کنم.نمی توانم در درمان هیچ قطعیتی و تضمینی را مطرح کنم.به آنها میگویم که مشکل فعلی آنها حاصل سالها بیماری است و نمیتوان یک روزه و یک ماهه و سه ماهه آن را حل کرد.اما به آنها میگویم که تا زمانی که آنها بخواهند درکنارشان هستم. من می دانم شیشه چیست و با مغز چه میکند، اما پدر مادرها و خانواده ها نمیدانند.شاید خود بیمار هم نداند.در واقع باید هر هفته  از بیمار بخاهیم برای یک هفته دیگر پاک بماند .از بیمار میخواهم هر هفته آزمایش اعتیاد بدهد.

یکی از مشکلاتی که بارها دیده ام این است که بیمار در ابتدای درمان و تحت تاثیر شیشه ارتباط بهتری برقرار میکند و وقتی شیشه را کنار می گذارد تبدیل به آدمی گنگ و مبهوت میشود.آدمی که نمی تواند تصمیم بگیرد،نمیتواند کار کند،نمی داند چگونه حرف بزند و رفتار اجتماعی داشته باشد.در واقع انگار سالهاست دور از اجتماع و درغار تنهایی خود زندگی کرده است.چنین بیماری نمی تواند کار کند .درچنین حالتی او باید در خانواده  نگه داری وحمایت شود .نباید اعتیاد به شیشه را ساده بگیریم.اصلا،اصلا،اصلا.

شیشه مغز من را به دام انداخته و به هر کجا که میخواهد میبرد.من این را فهمیده ام و می خواهم از دام آن رها شوم.

در این حالت باید پا به پای بیمار به خانواده و همسر و پدر مادرِ بیمار نیز آموزش داد که برای هر شروع هرشغلی بسیار زود است. ما با یک انسان بیمار طرف هستیم .نه یک ماشین که بخواهیم موتورش را تعمیر کنیم و روغنش را عوض کنیم و سرویسش کنیم و بعد از تهران برویم تا بندرعباس!.

برگردیم به بحث اعتیادبه شیشه وانتظار منطقی از درمان، شیشه هیچ جایگزین خاصی ندارد،دارو و درمان استانداردی ندارد. سم زدایی ندارد.همه چیز بستگی به شرایط بیمار و خانواده اش دارد.نمیتوان مشکلات مالی پولی و خانوادگی و مسکونی و شغلی و اداری و ….را در کنار درمان شیشه حل کرد.نباید از درمان اعتیاد شیشه معجزه بخواهیم. در بسیاری از موارد لازم است بیمار برای چند هفته داروهایی استفاده کند و درمنزل بماند.

در واقع با قطع مصرف شیشه ما یک طوفان در مغز بیمار ایجاد میکنیم.مساله پیچیده ایست.نباید مکانیکی به آن نگاه کنیم .باز هم می گویم با ماشین طرف نیستیم.باید واقعگرا باشیم.می شود گفت بیشتر شبیه این است که گردویی را در زمین بکاریم و مراقبت کنیم  و منتظر شویم تا روزی از خاک سر به بیرون بزند.نمیتوان هر هفته گردو را از خاک درآورد تا ببینیم جوانه زده یا خیر.اینکار طبیعتا خیلی بچه گانه است.

نمیتوانیم هر روز سر بزنیم ببینیم جوانه از خاک بیرون آمده یا خیر.اینکار هم بچه گانه است.خود گردو هم توان مراقبت از خود ندارد!. بنابراین اگر حوصله و توانش را ندارید میتوانید گردو را در بیاورید و دور بیندازید و یک درخت چند ساله بخرید و بکارید یا اینکه اصلا هوس گردو نکنید.

به همان شکل هم میتوانید بیمارتان را دور بیندازید و یک انسان سالم از جایی بیاورید!!!و یا اینکه اگر فرزندی بدنیا آوردید از همان ابتدا هوایش را داشته باشید و نه اینکه وقتی مشکلات شروع شد یاد نیازهای روانی اش بیفتید.

آیا چنین چیزی امکان پذیر است؟اگر بیمار را دور بیندازیم ! می شود همان معتاد خیابانی و تابلو .جامعه سطل آشغال نیست که ما بیماران معتاد را در آن بیندازیم.این حرف من اعتراض به آنهایی است که میخواهند با بیمار اعتیادی،چکشی برخورد کنند و شعارهای تند می دهند.آنهایی که میخواهند با ماست مالی خرابیهای خودشان را بپوشانند.

می خواهم بگویم پدر مادر در ایجاد اعتیاد در فرزندشان دخالت دارند و باید سهم خود را در درمان آن بپذیرند.فرزندی که اعتیاد دارد یا بتازگی اعتیادش را کنار گذاشته نباید ازدواج کند.این هم یک جور پرت کردن بیمار به حیاط همسایه است.پدر مادر باید با ازدواج فرزند معتادشان  مخالفت کنند چون ازدواج اعتیاد فرد را وخیم تر خواهد کرد.

ریشه مشکل درمان اعتیاد به شیشه ،در پیچیدگی مغز است.آیا اگر این پیچیدگی را بشناسیم مشکل اعتیاد حل خواهد شد؟آیا ریشه کن خواهد شد؟ متاسفانه خیر چون نمی توان جلوی تصمیمات پیچیده را گرفت.  خانواده،تربیت،مدرسه،جامعه،فرهنگ،دین،هر چیز محیطی،اقلیم ،حتادرمانگر اعتیاد و پژوهشگر اعتیاد همه و همه قسمتی از این پیچیدگی هستند.این پیچیدگیها نیز خود با گذشت زمان تغییر می کنند.در واقع مغز یکایک ما انسانها  مانند آینه ایست که جهان اطرافمان در آن منعکس میشود.به معنایی هر مغزی خود یک جهان است.این یعنی پیچیدگی مغز.پس لطفا درمان ریشه ای اعتیاد را مطرح نکنید چون چنین چیزی وجود ندارد.بیایید از چیزهای واقعی صحبت کنیم.

بنابراین در درمان اعتیاد به شیشه شرایط بیمار تعیین کننده است و نه داروها و روش درمان.شاید مهمترین جزوِ درمان  اعتیاد به شیشه برخورد انسانی و همدلی با بیمار است و اینکه اطرافیان بیمار در این رابطه از درمانگر الگو بگیرند و با درمانگر همانند سازی کنند.روابط درون خانواده باید بازسازی شود.این را باید یک فرصت بدانیم.

نکته آخر اینکه در ابتدای درمان داروها برای رفع علامتهای بیمار است.مثلا استفاده از مسکن،خواب آور،آرامبخش و ضداضطراب،داروهای ضد توهم و بی قراری،ضدافسردگی.همان طور که گفتم هیچ داروی خاص و استانداردی برای اعتیاد به شیشه وجود ندارد .

عناصر تشکیل دهنده رواندرمانی عبارتند از همدلی،آموزش مهارتهای ارتباطی،گروه درمانی، ارتباط بامددکار، آموزش نحریک کننده های وسوسه،روشهای دوازده قدم

مهمترین درمان ارتباط درمانی مستمر بین بیمار و درمانگر است.باید بیمار را از بلندپروازی برحذر داشت.بیمار می خواهد مانند ققنوسی که از خاکسترهایش سر بر می دارد دوباره بلند شود و  خود را نشان دهد.اما مشکل اینجاست که مغز پنهان شده دراستخوانهای جمجمه شدیدا آشفته است.پس پرنده سقوط خواهد کرد.بیماررا نباید تحت فشار برای سریع خوب شدن قرار دهیم.این کار را نکنید .بهبودی مغز زمان می برد.

مقایسه مغز سالم و مقایسه مغز بیمار مصرف کننده پس ازذ یکماه پاکی و پس از 14 ماه پاکی.درواقع بعد از 14 ماه پاکی مغز بیمار بسیار شبیه به مغز سالم شده است.

اختلال شخصیت مرزی

اختلال شخصیت یکی از موضوعاتی است که این روزها زیاد از آن میشنویم.شخصیت سالم کیست؟ شخصیت ناسالم چیست؟چه فرقهایی دارند؟شخصیت مرزد چیست؟آیا اختلال شخصیت بیماری خطرناکی است؟

   اختلال شخصیت مرزی

  تعریف و شناخت شخصیت مرزی

انسانهایی که اختلال شخصیت مرزی دارند هر روزه هیجانات شدید و متناقضی را تجربه میکنند. هیجانهای مثبت مانند عشق و در اوج بودن و هیجانهای منفی مانند نفرت و پوچی.

ما احساسها و هیجانات مختلفی را میشناسیم.،مانند دوستی درمقابل قهر،آشنایی در مقابل بیگانگی،راحتی در مقابل زحمت،دلبستگی در مقابل طرد،امنیت در مقابل ترس،جاودانگی در مقابل مرگ،آزادی در مقابل اسارت،زیبایی در مقابل زشت. ما از واژه ها استفاده میکنیم برای بیان حس درونی مان.بنابراین مهم است که ما واژه های درستی برای احساساتمان انتخاب کنیم. مااز کودکی تا بزرگسالی احساسات مختلفی را بارها در اتفاقات خوب و بد زندگی تجربه میکنیم و به تدریج آنها را اسم گذاری میکنیم.

جملاتی پر احساس را مثال میزنم؛[ وقتی او میاد خونه احساس خفگی میکنم]،[یک ساعته با هم آشنا شدیم اما انگار سالهاست همدیگر رو میشناسیم]،[وقتی او در کنارمه هیچ چیز دیگه نمیخام]،[اونقدر دوسش دارم که حتا نمیخوام غیر از من کسی ببینش].این جملات احساسهای عمیقی را بیان میکنند.این احساسات عمیق و پرمعنی در زندگی روزمره ما کمتر رخ میدهد،چیزهایی نیست که بارها تجربه کنیم.واتفاقا با افزایش سن چنین تجربه های احساسی کاهش هم می یابد.

   اعتدال در احساسات

بطور معمول در روند رشد ما یاد میگیریم از نظر احساسی به سمت اعتدال و میانه روی برویم.ما یاد میگیریم که ازروابط بحرانی که سبب بحرانهای عاطفی و حال خرابی میشوند پیشگیری کنیم یا عبور کنیم.هیجانات شدید بحرانی به مغز ما آسیب میزند.ما یاد میگیریم که بعداز هیجان زیبای عشق و یکی شدن ، امکان سرخوردگی بعد ازجدایی هست،یاد  می گیریم در خیالاتمان هدفهای دست نیافتنی نپروریم و تا دچار خشم و سرخوردگی نشویم.یاد میگیریم اگر اطرافیانمان سهل انگار باشند وما کمالگرایی را انتخاب کنیم شدیدا دچار مشکل خواهیم شد.

   اختلال شخصیت و دوران کودکی

 

پس ما از کودکی یاد میگیریم که روابط انسانی و احساساتمان را طوری تنظیم کنیم که به بحران و بن بست عاطفی ختم نشود.ما در کودکی احساسات ساده و از پیش برنامه ریزی شده ای  رو مانند ارضاي میل مکیدن،سیری، شادی،لذت ناشی از خوردن و بازی و گریه و خشم را میشناسیم ونامگذاری میکنیم.این ویژگی خودتنظیمی و پیدایش هیجانات درنوزاد ساختاری عصبی ژنتیکی دارد.

آدمهای دچار شخصیت مرزی دو تا بدشانسی دارند. این آدمها ژنهای مشکل دار به ارث میبرند و این ژنهای مسئول درست کار نمیکنند و این ترموستات هیجانی بدرستی تکامل نمی یابد.بد شانسی دوم آنها این است که در طول دوران جنینی و کودکی شان در محیطهایی رشد می کنند که پر از بحران است؛قهر و آشتی ،کتک کاری پدر مادر،فقر و تبعیض،کار در کودکی،تحقیر کودک،تنبیه بدنی شدید،سوءاستفاده جنسی،جنگ،مصرف مواد،تبعیض جنسیتی شدید.

 ضربه  های دوران کودکی

 

کودکی که مورد سوءاستفاده جنسی قرار میگیرد با حسی قوی و ناشناخته روبرو می شود که اصلا آمادگیش را نداشته و قبلا هم تجربه نکرده.کودک احساس شادی و امنیت را میشناسد،احساس قلقلک و خنده را میشناسد،اما باآن احساس ناشناخته ولی شدید چه باید کند؟چگونه عضوی از بدن او چنین احساسی را که نمیتواند فراموش کند ایجاد می کند؟

کودکی که جانش به جان مادر بسته است و با طلاق پدر مادر و رفتن  مادر،انگار درقفس شیرافتاده  است و فنا خواهد شد  ،چه اسمی برای این حس انتخاب خواهد کرد؟.تکرار چنین حوادث تلخی سبب شکل گیری مراکزی در مغز می شود که تمام رفتارهای آینده فرد را تحت تاثیر قرار خواهد داد،مراکزی که کاش درست نمی شد .و به این ترتیب شخصیت مرزی تکوین می یابد.و با رشد کودک مشکلات کودکانه او تبدیل به مشکلات عاطفی،هویتی،رفتاری و بحران های مکرر می شود.این یعنی شخصیت مرزی.

   احساسات در شخصیت مرزی

در شخصیت مرزی عشق چیزی بین وابستگی و امنیت ،ترس از فراموش شدن یا گم شدن،یکی شدن با معشوق و گاه بیگانگی و نفرت از معشوق است.عشق چیزی بین پوچی و کامل بودن،چیزی مانند  روزی در بهشت بودن و روزی در دوزخ.پس برای شخصیت مرزی عشق میتواند موضوعی دردناک و غیرقابل تحمل شود.رفتن معشوق او را به سرحد جنون و پوچی و تنهایی می کشاند.

اما شخصیت مرزی در چنین شرایطی چگونه رفتار می کند؟ او افسرده میشود،می خوابد،قرص خواب میخورد،از مواد استفاده میکند،تهدید میکند،خودزنی میکند بلکه درد واقعی حواسش را از دردهای درونی پرت کند و دنیای واقعی را حس کند.

   بحران در زندگی شخصیت مرزی

Borderline personality disorder BPD signs and symptoms. Illustrations depict a woman with mental health disorder having difficulty in life and relationship.

تا زمانی که اوضاع بر وفق مراد شخصیت مرزی باشد ،دنیا در آرامش است اما این یک استثنا است.
بنابراین انسان مرزی گاهی پر از امید،خوش بینی،درحال پرواز برروی ابرها،لوند و دلبرانه،امید بخش و دست و دلباز است و ولی در بیشتر اوقات دچار احساس نارضایتی ،پوچی،حقارت،شک وسوءظن می باشد.در چنین زمانهایی او شدیدا نیاز به کمک دارد چون ممکن است زندگی خودش را به خطر بیندازد.
بیماران دچار شخصیت مرزی اگر به روانپزشک مراجعه کنند ،بخاطر درمان افسردگی یا اضطراب یا مشکل خواب یا مشکل مصرف مواد و…خواهد بود. یعنی با مشکلات ثانویه به روانپزشک مراجعه میکنند.برای درمان شخصیت مرزی خیلی مهم است که او با مشکلات هیجانی و خطاهای شناختی خودش و درنتیجه تصمیم گیریهای اشتباهش آشنا بشود و آنها را بپذیرد.انسان شخصیت مرزی مهمه به این درک برسه که علت تمام ناکامیهایش در مغز خودش است و انسانهای دیگه مقصر نیستند.شخصیت مرزی تا زمانی که چانه بزنه و در انکار باشه پیشرفت مهمی در زندگیش حاصل نمیشه.

   درمانگر شخصیت مرزی

باید بتدریج به بیمار آموزش داد که درمان قطعی و کاملی برای شخصیت مرزی وجود نداره .اما بیمار در کنار روانپزشک یا رواندرمانگر میتونه بتدریج الگوهای احساسی وشناختی خودش روتصحیح کنه.او باید یاد بگیرد که مسئول شکستهای خودش است.

مسئول آموزش این الگوهای رفتاری وفکری سالم روان درمانگر هست.درمان شبیه آنست که کسی بخواهد موسیقی یاد بگیرد و هر هفته سر ساعت خاصی به کلاس برود و از مربی تقلید کند و الگو بگیرد .بیمار شخصیت مرزی هم باید همین کار رو بکنه.در واقع به نوعی مثل کلاس خودشناسی است.البته گاهی ممکنه بیمار از درک مشکلات خودش ناراحت و خشمگین بشه.از اونجایی که مشکلات بیمار ریشه در انگیزه ها و هیجانات درونیش دارد گاهی واکنشها و رفتارهای درمانگر رو شخصی می پنداره و ممکنه احساس کنه درمانگر با او خصومت شخصی داره و به  این ترتیب بخاد به درمان پایان بده ،کاری که در  زندگی شخصیش انجام میده اما مهم اینه که گفتگو با درمانگر ودر نتیجه درمان، ادامه پیدا کنه.در واقع همون مشکلاتی رو که بیمار با اطرافیانش داره با درمانگر هم پیدا میکنه واین درمان شخصیت مرزی رو سخت میکنه اما این در عین حال اساس درمان است.

از همین رو خیلی اوقات این اطرافیان بیمار شخصیت مرزی هستند که او رو به طرف درمان میبرند و تشویقش میکنند پرا که رفتارهایش را تحمل ناپذیر می یابند.

   شخصیت مرزی در متن زندگی

۱.شخصیت مرزی وقتی به کسی دل میبنده  ممکنه کاملا یکطرفه باشه و یا اینکه بعدا یکطرفه بشه.از طرفی احساس میکنه بدون یار، زندگیش ناکجاآبادی در دل سیاهی و پوچی خواهد بود.نمیتونه جدا شدن از یار یا کنار گذاشته شدن رو تحمل کنه.اونقدر حالش بد میشه که تهدید به خودکشی میکنه،خودزنی میکنه و متاسفانه ممکنه اتفاقات وحشتناکی هم براش بیفته.

۲.شخصیت مرزی ممکنه برای کاهش دردهای عاطفیش به سمت سومصرف قرصهای مختلف و مواد برود و مشکل اعتیاد هم به بیماریش اضافه شود.در اینصورت درمان بسیار پیچیده تر می شود.

۳.شخصیت مرزی در حوزه شغلیش هم مشکل داره. احساسات متناقض ومنفی نسبت به رییسش و همکارانش پیدا میکنه.گاهی همکارانش خیلی خوبن و گاهی نفرت انگیزند.شخصیت مرزی ممکنه مرزها و محدودیتهای کاری رو رعایت نکنه و خیلی سریع اخراج بشه.پس بارها تغییر شغل میدهد. اوممکنه در ایده آلهایش انتظاراتی بلندپروازانه از شغلش داشته باشه که برآورده نشه و سرخورده بشه.

۴.شخصیت مرزی گاهی خیلی تحریک پذیر و پرخاشگر میشه و وسایل رو میشکنه،تهدید میکنه،کتک کاری میکنه وآسیب میزنه،جیغ و داد و فریاد میکنه و خودش رو کاملا حق بجانب میدونه.

۵.شخصیت مرزی گاهی خیلی بدبین و شکاک میشه.این بدبینی میتونه نسبت به همسر،دوست،همکار ،اعضای خانواده و حتا همسایه باشه و منجر به ضرب و جرح بشه و پای مراجع قانونی وشکایت در میان بیاد.

۶.شخصیت های مرزی بعضی روزها خودبخود سرحال و شاد وامیدوار و بعضی روزها ناراحت ،افسرده ،مضطرب و ناامیدند.حتا ممکنه در طی روز حالشون تغییر کنه.از این نظر شبیه افراد دو قطبی هستند.

۷.شخصیت مرزی همیشه از خودش میپرسه ، من کی هستم؟ کدوم این شخصیتها هستم؟چرا اینقدر تغییر میکنم؟چرا نمیتونم جلوی خشمم رو بگیرم؟چرا زندگی من این همه فرازو نشیب داره؟ آیا من دو شخصیتیم؟آیا دو قطبیم؟

   اصول درمان اختلال شخصیت مرزی

الف- درمان دارویی برای کنترل اضطراب ،افسردگی،وسواسهای فکری،بیخوابی،کنترل خشم ورفتارهای خطرناک و تکانه ای ،سوءظن وبدبینی،کنترل مصرف مواد لازم وضروری است.درزمان بحران هیچ مداخله ای نمیتونه جای دارو رو بگیره،پس راجع به دارو خوب فکر کنید.گاهی هم برای حفظ جان بیمار نیاز به بستری هست.

ب-تشویق بیمار به درک و پذیرش بیماری خودش بسیار مهمه. پذیرش خصوصیات و محدودیتهای آسیب زننده فرد شاید سبب بشه تا او دچار بلندپروازی و اهداف غیر قابل دسترس نشه و زندگیش رو بیش از حد شلوغ نکنه. مثل اتوموبیلی که آپشنهای زیادی نداره ،حجم موتور کوچیکی داره و برای سفرهای کوتاه در نظر گرفته شده و نه ماجراجویی های طولانی و پرخطر.آرزوهای بزرگ برای شخصیت مرزی سمَه .خواهش میکنم گول چیزی بنام قانون جذب رو نخورید.

پ-آموزش تصحیح افکار غلط و منفی و جایگزینی اونها با افکار مثبت، به عبارتی نیمه پر لیوان رو دیدن.

نمونه هایی از افکار جایگزین:اگر دوستم برای من وقت کم میزاره چون به نیازهای کودکش که مهمتره رسیدگی میکنه،چون باید زیاد کار کنه که آینده خوبی داشته باشیم.؛اگر امروز سوءتفاهم پیش اومد طبیعیه چون هنوز داریم با هم آشنا میشیم،برای رییس من راندمان کاری من مهمه،هدفش توهین نبود؛اگر سرو صدای بچه ها زیاده چون داره  بهشون خوش میگذره؛اگر دستمزدم کمه و تو این کار موندم برای اینه که دارم تمرین می کنم تا زود به زود شغلم رو عوض نکنم؛این که الان تو خونه تنها هستم وهمسرم تا فردا نمیاد یعنی امنیت خانه با منه و از طرفی فرصتیه برای کتاب خوندنم،فرصتیه که ورزش کنم؛اگه قراره فردا دو ساعت تو نوبت معطل بشم یعنی  دو ساعت وقت برای مطالعه دارم.

ت-در شخصیت مرزی تکانه ها و رفتارهای جنسی و مرتبط با سکس دردسرهای زیادی به بار میاره و ازش زیاد استفاده میشه.در واقع شخصیت مرزی از سکس برای جبران احساسات منفی خود،کاهش اضطرابش،جلوگیری از طرد شدنش،ترمیم اعتماد بنفس ،ایجاد احساس امنیت در رابطه اش،شلوغ نگه داشتن اطراف خودش ودرنتیجه احساس تنهایی نکردن زیاد استفاده میکنه.

مشکل اینجاست که انسان دچار  شخصیت مرزی، سکس رو با نیازهای خودش مانند صمیمیت ، امنیت ، هویت وشادی رو با هم یک کاسه  میکنه و  زندگیش تبدیل میشه به یک آش شله قلمکار و یک هرج و مرج بدون مرز . بطوریکه مدیریت این جنبه از زندگیش برای خودش هم ناممکن میشه. پس شخصیت مرزی با پشت سر گذاشتن تجربیات ناکام و پرآسیب خودش ،بالاخره زمانی باید یاد بگیره که تکانه های جنسی خودش رو کنترل و محدود کنه ،بعبارتی نگذاره غول جنسیش دوباره از چراغ جادو بیرون بیاد و زندگیشو در دست بگیره.باید یاد بگیره از نظر جنسی خویشتن داری کنه.


 ث-شخصیت مرزی در زمان کار و فضای شغلی نباید مسایل کاری رو شخصی کنه و همیشه بایدبخودش بگه : من اینجا هستم که درآمد داشته باشم،اینجا محل ابراز احساساتم نیست. احساساتم یک چیز شخصیه که میتونه به کارم ضربه بزنه،اگر خشمم رو کنترل نکنم اخراج میشم ویکی دیگه  جای منو میگیره.بهتره با کسی گرم نگیرم .برای گرم گرفتن فقط با آدمای بیرون از محیط کار قرار بگزارم.رییس من از من نظم و بازدهی میخاد .همکارانم و رییسم مسئول حل مشکلات عاطفی من نیستند.

  نتیجه گیری


مشکلات روحی روانی انتخاب ما و تقصیر ما  نیستند.اما اگر دچار خشم غیرقابل کنترل میشوید، اگر خودزنی می کنید،اگر افکار خودکشی و خودزنی مکرر داشته اید،اگر دچار احساس پوچی میشوید،اگرشکستهای شغلی مکرر داشته اید،اگر کنترلی بر روابطتان ندارید ،اگر دچار حسادتهای کورکننده میشوید ،اگر وارد رابطه هایی میشوید که ازشما سوء استفاده میکنند،اگر دوستانتان را تبدیل به دشمنانتان میکنید ،اگر کنترلی بر هیجان هایتان ندارید بهتر است به روانپزشک و روانشناس بالینی مراجعه کنید چون ممکن است دچار مشکل شخصیتی باشید.

درمان باعث میشود کنترل بیشتری بر هیجانها و رفتارهای خود بدست آورید ورضایت وشادی بیشتری را در زندگی تجربه کنید.زندگی هیچ انسانی بدون نقص نیست اما شناختن نقص هایمان باعث میشود آمادگی بیشتری برای رویارویی با مشکلات زندگی پیدا کنیم وزندگی پرمعناتری را تجربه کنیم.معنا به وجود ما آرامش،رضایت و شادی میدهد.

 

 

وابستگی به زولپیدم

وابستگی به زولپیدم

زمانی که زولپیدم به عنوان یک داروی خواب آور جدید معرفی شد قرار بود دارویی باشد مطمئن.دارویی با حداقل عوارض و بدون وابستگی که عوارض مهمی نداشته باشد. اما متاسفانه اینگونه نشد. بیخوابی مشکل شایعی است که در زمانهای مختلف ممکن است به سراغمان بیاید .ترس از بیدار نشدن به موقع برای کار یا تحصیل سبب میشود بدنبال دارویی برای راحت خوابیدن باشیم. اما این داستان به خوشی تمام نمی شود.

بسیاری افراد که دنبال خوابی راحت هستند با خرید بدون نسخه و مصرف زولپیدم مشکل دیگری  به زندگی خود اضافه می کنند. آنها فکر می کنند اگر تعداد بیشتری زولپیدم بخورند خواب بهتر و عمیقتری خواهند داشت.اما اصلا اینگونه نیست.در طی ماهها مصرف زولپیدم به ده ها عدد در شب میرسد و ممکن است در طول روز هم ده ها عدد خورده شود.این روند چون مخفیانه ادامه می یابد ممکن است تا مدتها کسی متوجه مشکل نشود.اما افسردگی ،بی ثباتی هیجانی و رفتاری،اضطراب،غیبت از کار یا کلاس یا عدم شرکت در فعالیتهای اجتماعی از راه میرسد. اینها علایمی   است که فرد را درگیر می کند و در آخراو را به سمت درمان سوق می دهد.وابستگی به زولپیدم قابل درمان است.

برای درمان این وابستگی ترکیبی از داروهای ضد اضطراب و ضد تشنج و ضد افسردگی در کنار استراحت در منزل استفاده می شود.مشاوره و ایجاد احساس امید و انگیزه برای شروع و تداوم درمان بسیار مهم است .چرا که اضطراب و بی ثباتی هیجانی در یک جوان می تواند مانع ادامه درمان شود. همچنین وجود و تداوم مشکلات قبلی و جو متشنج خانواده نیز سبب عود مشکل می شود.ممکن است نیاز به درمان طولانی مدت(یک سال تا سه سال)  با داروهای ضداضطراب و ضد افسردگی باشد .

کیت های ادراری که مخصوص بنزودیازپینها است و در مراکز درمان هست برای تشخیص مصرف زولپیدم  به کار میرود.مانند وابستگی به سایر مواد ،آزمایش هفتگی در وابستگی به زولپیدم برای ماه های بعد از درمان توصیه میشود.